عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
سلام مداد زردم بازم نقاشی کردم آهای مداد بیداری یا که خوابی آسمونو آبی کن روزشو مهتابی کن می خوام چمن بکارم مدادشو ندارم چمن که آبی رنگ نیست زرد که باشه قشنگ نیست مداد آبی و زرد باید با هم کمک شن رنگ شما هر 2 تا می شه یه سبز زیبا رنگ رو هم بذارین اینجا چمن بکارین.... این شعر نینیگانرو تقدیم می کنم به همه ی نی نی هایی که مثل نی نی جان تپل ما تو راهن و منتظرن که بیان تو این دنیا و چشمشون و تو سیاهی چشم مامانشون باز کنن و به بوی مامانشون عادت کنن. الهی من قربون نی نی خودمون بشم. امروز رفتیم خونشون و واسه وسایل و لباسای نازش یه جشن خوشگل گرفتیم. چی می گن به این جشنه...!؟!؟!؟ آهان، سیمونی برون. هه هه... یادم رفته بود اسمشو. خیلی جالبه، هنوز به هیچ نتیجه ای واسه اسمش نرسیدیم. نمی دونم، می گن تا خود بچرو نبینن نمی تونن واسش اسم بذارن. می گن باید بهش بیاد اسمش... نمی دونم. ایشالا که می شه... تازه کلی هم از خودشو مامانش عکس گرفتیم تا وقتی که به دنیا میاد بهش نشون بدیم و بگیم تو شیکم مامانت این شکلی بودیا... تازه از تنها خالشم (که بنده باشم) کلی عکس گرفتن. تو جشن، زنداییه چیز آقا (بابای نی نی جان تپل و همسر خواهر جان تپل) گیر داده بود به من و هی می پرسید، شما چند سالته و درست و تموم کردی یا نه... یکی هم نبود بگه بابا به تو چه؟ ولمون کنین بابا. به قول مامانم یه دخترمون و دادیم به خانواده ی چیز شما بدبخت شد، بسمونه... چشم مهربون خان و دور دیده بودن! خلاصه که بله. در همین جا یک تشکر ویژه دارم از دختر عموی گرامی، نگار جان که با نیومدنش حسابی من و تنها گذاشت و باعث شدکلی بار و تنهایی به دوش بکشم. اشکال نداره، جبران می کنم نگار جان. تو پرفسور نمی شدی با اون 4 ساعت کلاست. اتفاقی نمی افتاد اگه نمی رفتی کلاس. مهم نیست. هر چی بود تموم شد. راستی عکسای سیسمونی رو هم در اسرع وقت می ذارم ببینین... تو زندگیم هیچ کدوم از دوستام و به اندازه ی دوستای دوران هنرستان دوست نداشتم... همیشه دلم می خواسته با هم تو یه دانشگاه ادامه تحصیل بدیم، اما چه کنم که دست روزگار مارو از هم جدا کرد و هر کدوممونو پرت کرد یه گوشه از این سرزمین... ولی ما که از رو نمی ریم. امروز با هم قرار صبحونه گذاشتیم. جاتون خالی همه بودن. رفتیم پارک چیتگر، نمی دونین چه خوشی گذشت... اول قرار بود ناهار بریم، بعد دیدیم حال صبحونه ی 6 صبح بیشتره، اونم تو اون تاریکی و سرما... با هوای سرد، آتیش، آهنگای قدیمی، فلاکس چای، نون بربری، دوستای خوب و یه مشت خاطره دور هم جمع بودیم. در کل جاتون خالی... یادمه اون موقع ها همه بهم می گفتن بهترین روزای زندگیه آدم همین روزاس... من نمی فهمیدم. حالا می فهمم چه لحظه هایی و از دست دادیم... راستی دو روز پیش هم سیسمونیه نی نی جان تپل و بردیم خونشون و چیدیم. الهی خالش قربونش بشه. نمی دونین چقدر خوشگل بودن وسایلاش که... وقتی داشتم لباساشو می ذاشتم تو کمدش دلم ضعف می رفت... یه لباسای کوچولویی داره... خلاصه که خوش حالیم به خاطر این اتفاقا... حرفی نیست جر انتظار... برای ورود نی نی جان تپل... دیگه صبرم تموم شده... خیلی می خوامت خاله.... چند روز پیش با دوستام بیرون بودم. داشت بارون میومد... از تمام سرو کلم آب می چکید. خیس بودم... پاهام یخ زده بود. تو کفشام دریاچه ای راه افتاده بود... یهو یکی از دوستای خیلی شیطونم که همیشه حظورش تو جمع باعث شادیه اومد و یه پیشنهاد خیلی جالب داد. چاله های پر آب و پیدا می کردیم و می پریدیم توش که بارونای رو زمین بپره بالا... تا کمر خیس بودیم. از تارای موهام آب می چکید. انگار با لباس رفته بودیم تو استخر... حالا تو اون گیر و دار مهربون خان زنگ زده می گه کجایی. منم که خیس (!) گوشیو گرفتم دم گوشم سوخت........ هه هه...! نمی دونین چه خوشی می گذره که... این روزا بهترین روزای زندگیمه... همه بهم می گفتن قدر این روزا رو بدون. می ترسم وقتی برسه که دیگه کار از کار گذشته. راستشو بخواین وقتی فکر می کنم که با وجود مهربون خان تو زندگیم مجبورم دست از این دوست بازیا و خوش گذرونیا بردارم دست و دلم شل می شه و دلم می خواد که به مهربون خان بگم بیا تمومش کنیم... ولی خوب از طرفیم می بینم این کارا که آخر و عاقبت نداره... همش خوشیای زود گذره... تازه اگه بخوام به مهربون خان بگم تموم فکر کنم باعث افسوردگی و بدبختیه یه آدم شم... بدبختیه من اینه که اگرم خودم نخوام باهاش رابطه داشته باشم، اونه که راضی نمی شه. چون خیلی خیلی خیلی دوسم داره... متاسفانه. بابا جان شاید من به این نتیجه برسم که اصلا ما به درد ازدواج و آینده ی همدیگه نمی خوریم. شاید خانواده هامون با هم جور نباشن... آخه من اون موقع می تونم چی کار کنم. اون موقع که دیگه کار از کار گذشته... باید بهش بفهمونم که دیگه بسه... نمی شه... نمی فهمه. تا صداشو می شنوم می ترسم که بهش بگم. دل و جرأت ندارم.


