تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

من در این نقطه ی دور

در بلاتکلیفی

در کش و قوس خیالی جانگاه

به افق چشم بدوزم تا کی

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده براین راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15 توسط هلیا| |

باعرض پوزش وکلی معذرت و اینا دوباره اومدم و می خوام کلی خبرای خوب خوب بدم.  در کل معذرت واسه این چند روز تاخیر. این روزا که بازار و عید و شادی و عروسی داغ بود، ما هم یه عروسی دارشتیم. عروسی یه فامیل دور. خیلی دلم می خواست برم یه عروسی که خدا انداخت جلو پام. یه پسری که 36 سال تصمیم نداشت ازدواج کنه با دیدن یه دختر 26 ساله دلش لرزیده وخواست ازدواج کنه. تازه بعد این که این همه دختر از زیر دستش رد شده و هیچ کدومشون واسش هیچ جذابیتی نداشته. من نمی دونم چی تو این عروس خانوم دیده که تصمیم به ازدواج گرفته. در هر صورت هر چی دیده که به نفع ما شده. ما فقط یه شام و یه عروسی افتادیم. البته یه بدیم داشت... عروسی تو زنجان بود... 3 ساعت راهه تا اونجا...آخی...  عروسیم ساعت 3و نیم شروع می شد.  وقت نداشتیم  بریم آرایشگاه، خلاصه حسابی افتادیم تو دردسر... ولی خیلی خوش گذشت. بهترین عروسی ای بود که تو عمرم رفته بودم. عروسی خواهر جان تپل انقدر به من خوش نگذشت که تو این عروسیه حال کردم. ما فامیل داماد بودیم ولی عروس خانوم انقدر مهربون و خون گرم بود که کلی مارو تحویل گرفت. انگار 10 سال بود مارو میشناخت...! خلاصه خیلی خوش گذشت.

دلم می خواست خواهر جان تپلم میومد ولی حیف که نمی شه. حالش زیاد خوب نیست... جاش خالی بود.

خدایا تو روزای شادی و غم هیچ کس و تنها نذار... همیشه بذار یه نفر واسه آدم بمونه که آدم از تنهایی دیوانه نشه. خدایا هیچ آدمی و تنها نذار. خدایا بذار تنهایی فقط واسه خودت باشه...

راستی عیدتونم مبارک. این 8/8/88 رو به فال نیک بگیرین و از امام رضا بخواین تکلیف همه ی جوونارو معلوم کنه. مخصوصا من و مهربون خان رو...

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 16 توسط هلیا| |

وااااااااای خدای من...! امروز چه روز جالب و دوست داشتنی ای بود. امروز مامان و خواهر جان تپل راهی بازار شدن واسه خرید سیسمونی. خدای من چقدر خوش حالم. نمی دونین چه چیزایی خریدن که... ای جونم خاله.....انقدر وسایل نی نی جان تپل خوشکله که خدا می دونه. کلی لباس نوزادی و لباس تو خونه ای و لباس مهمونی واسش خریدن. وای یه لباس عروس خریدن واسش، کلاهم داره. خدا... وقتی وسایلشو آووردن خونه ی ما می خواستم بگیرم بوسشون کنم لباسارو ولی ترسیدم... آخه به لطف دوستان و آشنایان آنفلانزای نوع X گرفتم. هی گفتم می خواین بیاین تو این وبلاگ یا ماسک بزنین یا آنتی ویروس به همراه داشته باشین که این بالاها سر هیچ کدوممون نیاد که آخرم اومد. ترسیدم دست به لباسا بزنم... ترسیدم ۱ سال دیگه بچه اون لباسارو تنش کنه یه عطسه بزنه بگن هلیا مریضش کرد اون روز...

راستی توروخدا دعا کنین بچمون سالم به دنیا بیاد ها... دکترا که می گن قطعاً دختره ولی از اون جایی که بابای من حس ششمش خوبه گیر داده و می گه پسره. آخه سر دختر عمومم وقتی که دکترا گفته بودن بچه پسره بابای من گیر داده بود و می گفت نه حتما دختره. آخرم دختر عموم دختر شد... با یه سیسمونی پر از ماشین و لباس پسرنه و کلی کلاه و گفش کتونی... الهی بمیرم بچه تا ۱ سال لباسای پسرارو می پوشیده. خدا کنه این یکی این جوری نشه. همون دختر بمونه.

راستی اگه اسم خوشکل بلدین تورو خدا بیاین بگین. آخه هنوز بچمون اسم نداره. همه موندیم چی بذاریم اسمشو... هر کیم یه چیزی می گه. من که می گم بذارن هلیا ولی وقتی اینو می گم بابام میگه به توچه! بچه ی یکی دیگس تو می خوای واسش اسم بذاری؟ خلاصه که اگه اسمای خوشکل مشکل و قشنگ بلدین بگین.

مهربون خان دیروز بهم می گه حالا که تو داری خاله می شی و احتمالا منم عمو می شم باید بریم یه چیزی بخریم به عنوان کادو ببریم واسه خواهر جان تپل و دخترش... منم گفتم آره حتما! بعدشم چیز آقا پرتمون می کنه از خونش بیرون.مخصوصا چیز آقا هم که رو زن و بچش حساس... دیگه اوم موقع فکر کنم از دار بیاویزه جفتمونو. ولی انقدر خوشم اومد از این حرفش. خیلی آدم منطقی و با شعوریه. شخصیتی داره واسه خودش این بشر...

ماسک یادتون نره...

 

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10 توسط هلیا| |

می بینم که همه مشتاقین (البته منظورم با مشتاقانه) بفهمین چی شد این رابطه ی من و باجناق چیز آقا...

خوب این باجناق آینده چیز آقا، اولین کسیه که من خیلی جدی روش برای آینده و علی الخصوص امر ازدواج فکر می کنم. خوب اولین نفره که خیلی جدی و مصرانه و مصمم پا جلو گذاشته. اولین قصدش از این رابطه هم شناخت درست واسه آیندس. در همین راستا 2 شنبه با هم یه قراری گذاشتیم و قرار شد که بیاد دم در خونمون دنبالم و زیر نظر مامان خانوم بریم بیرون و صحبت و از این حرفا... البته نا گفته نماند که من چقدر با مامان و خواهر جان تپل بحث و صحبت و مشورت داشتم که راضی شدن به این امر... وگر نه مامان من از این بی خیالا نیست که دخترش و بسپاره به هر کسی که طالب آشناییه.

خلاصه آقای باجناق چیز آقا (مهربون خان) اومد و با هم رفتیم یه جایی مثل 2 تا آدم عاقل (البته مثلِ) نشستیم و اول از هم اجازه گرفتیم که راحت و رک صحبت کنیم. بعدشم هر دومون مشکلاتمون و گفتیم. البته اون که مشکلی نداشت. فقط من بودم که هی پشت سر هم واسش صغری، کبری می چیدم و هی سنگ جلوش می نداختم.

یکی از دلایلم این بود که اون 3 سال از من بزرگتره و واسه جفتمون هنوز زوده که بخوایم در این موارد صحبت کنیم. البته اون در جواب این مسئله می گه ما تا وقتی که به شرایط مناسب برسیم رابطه ی عادی خودمون رو داریم و بیشتر با هم آشنا می شیم. که من قانع نشدم.

دلیل دیگه اینه که خانواده ی ما کلا خانواده ی فرهنگی و کارمندیه... زندگیه هممونم خیلی زندگیه مرفه و راحت و فرهنگی و البته مذهبییه که زمین تا آسمون با اونا تفاوت داریم. خانواده ی اونا یه خانواده خیلی خیلی خیلی پول دار و بازاری و اینان... که اصلا شبیه ما نیستن. و من می ترسم این تفاوت ها مشکل ساز شه...

در هر صورت هر چی عقلانی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این رابطه از اول اشتباه بوده و تا آخر خواهد بود. چون شاید ما مثلا 4 سال دیگه در راستای شناخت همدیگه به این نتیجه برسیم که به درد هم نمی خوریم و اون موقع با یه عالمه عشق و وابستگی ایجاد شده باید چه کار کنیم؟ آیا اون موقع می تونیم دست از همه بکشیم... بعد این که اون 4  سال رو من اسم گذاشت؟ اینا خیلی داره به مخ من فشار میاره. خیلی دارم بهشون فکر می کنم.

کمک... یه ذره کمکم کنین. من خیلی بی تجربم... کمک.     

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 13 توسط هلیا| |