تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری...

خوبین؟ می بینم که امتحاناتون دیگه شده و دارین حال می کنین؟ کنکوریا هم که دیگه راحت شدن و اینا دیگه... یعنی به زودی راحت ترم می شن.

 

فقط دارم به این فکر می کنم که حالا که تموم شده تا سیزن 4 شو پیدا کنم باید چه خاکی به سرم بکنم؟! من چی ببینم پس؟ حوصلم کلی سر میره. آخه تا الآن تقریباً نصف روزم رو با این فیلم پر می کردم. تموم شد. مثل دیوونه ها می شم دوباره. تا ژوکر سیزن 4 رو ببینه، بعد بده به من کلی طول می کشه. دارم دق می کنم. عزیز دلم مُرد. Dean winchester مرد و من موندم تو خماری این که دوباره چی می شه تو سیزن 4. تا دستم بیاد من می میرم. ای خدا...! دقیقا روزی که این سریال رو از ژوکر جونم گرفتم داشتم به یه همچین روزی فکر می کردم که اگه تموم شه تا بقیش بیاد دستم چی می شه. می گن از هر چی بترسی سرت میادا... داستان منم دقیقا همون جوری شده. نمی خوام. تو رو خدا ژوکر تا تو ببینی هزار روز طول میکشه. اول من ببینم بعد تو دیگه... جان هلی... دارم می میرم. موادم تموم شده. فقط یه نخود بهم بده(منظور یک DVD است). من اولش آدم حسابی بودم مثل خودت. تو من و به این گند کشوندی. حالا می خوای وسط زمین و هوا ولم کنی؟ استخونام داره می ترکه. درد دارم. آروم و قرار ندارم. شدم مثلheath ledger  تو فیلم candy  وقتی که داشت ترک می کرد. هی خودمو می زنم از بی موادی. کمک...!

ای خدا....

می خوام از این به بعد راجع به خواهر جان تپل و نی نی جان تپل تو شیکمش هم بنویسم. الآن 3 ماهشه. دوسش دارم. خالشم. خواهر زادمه... وای اگه دختر شه می خورمش. اگرم پسر شه تفش می کنم. نه... شوخی کردم. از این حرفای تکراری: سالم باشه، هر چی می خواد باشه، باشه...! رفتم خونشون دیدم زن عموش واسش جوراب خریده. اندازه 2 تا بند انگشت بود. وای الهی قربونش بشم. پاهای کتلتیه کوچولو و به قول ژوکر چولوسکیدشو می خواد بکنه اون تو. ای جونم...!

 

راستی تورو خدا واسه نی نی جان تپل دعا کنین سالم و به موقع بیاد پیشمون. اگه نی نی جان تپل سالم بیاد قول می دم همتون یه جای مشتی، یه چیز توپ مهمون کنم (حالا تا بعدا تصمیم بگیرم که کجا و چی باشه).تا بعد...!

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:31 توسط هلیا| |

جاتون خالی چه حالی داد شمال. پنج شنبه صبحی از صدای داد و بی داد بابام از خواب بیدار شدم. رفتم دیدم همه وسایلشو جمع کرده داره راه میوفته بره چالوس. اِ... خوب بابا جان وایسا ما هم بیایم. خوب ما هم آدمیم. در عرض یه ربع همه وسایلمو جمع کردم و با مامان و بابا زدیم به جاده. مامانم می گفت می ریم تا یه جایی از جاده یه ناهاری میخوریم بر می گردیم. تو جاده خودمون 3 تا بودیم فقط. پرنده پر نمی زد. خلوت...! خلاصه بابام یه جوری رفت و تو راه اصلا واینستاد که ما ناهار و تو جنگلای عباس آباد خوردیم. تا حالا نشده بود ما یه مسافرت 3 نفره بریم. نمی دونم. شاید به خاطر موقعیتیه که تو فامیل داریم. اصولا مسافرتامون بیشتر از 10 نفره و تو راه (حالا هر جا که می ریم) منفجر می شیم از جا تنگی...!

خلاصه برای اولین بار با مامان و بابای بداخلاقم تو یه مسافرت 3 نفره بهم خیلی خیلی خوش گذشت. دریا که مثل استخر بود. یه دونه موجم نداشت. هوا هم که توپ. نمی دونم چرا انقدر شمال خلوت بود. بر عکس همیشه که از ترافیک تمام سفر کوفتمون می شد این دفعه خیلی باحال بود. همه جا فقط ما بودیم و 2-3 تا خانواده دیگه. فکر کنم به خاطر کنکور و این مسائل بود.

دم ساحل که بودیم یهو خواهر جان تپل زنگ زد به گوشیم، گریه می کرد مثل ابر بهار که شما کجایین من از صبح هر چی زنگ می زنم هیچ کی از شما خبر نداره...! مامانم هم یه چیزی سر هم کرد و بهش گفت. آخه خواهر جان تپل با یه نی نی تو شکمش که نمی تونه بیاد شمال و این حرفا که... داستان داریم ما با این خواهر... خالا تا کی نینی جان تپلش به دنیا بیاد که بتونیم باهاشون بریم مسافرت...! ا ووواَ اَ اَ ه ه ه ...!

باورم نمی شه یه بارم که شده تونستم با مامانم و بابام کنار بیام و باهاشون تو یه مسافرت بهم خوش گذشت. همیشه از ترس تنهایی دوست دارم یکی باهام تو مسافرتا باشه. ولی این دفعه بهم ثابت شد اونا هم همسفرای خوبین.

در هر صورت دوباره یک توصیه دارم براتون. یه سَری برین شمال. الآن خیلی مشتیه... می چسبه بعد این همه درس و امتحان و کار و خونه داری... فقط مواظب خودتون باشین که پوستتون نسوزه. مثل منه بدبخت جزقاله نشین که بعدش پدرتون در میاد.

راستی احتمالا باید تا 3 روز آینده کمبود supernatural  خونم رو جبران کنم. اگه روزی 6 قسمت می دیدم، حالا دیگه باید روزی 10 قسمت ببینم تا کمبودش جبران شه.

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:26 توسط هلیا| |

اگه کسی نظر من و بخواد باید بگم اعتیاد هم چیز بدیه ها...! نه به جون خواهر جان تپل نمی خوام نصیحت کنم و از این حرفای مثلا مسالمت آمیز بزنم. نه به جون خودم. فقط می خواستم بگم حالا که منم دچار این عارضه شدم واقعا می فهمم یه درد بی درمونه و هیچ راهی نداره. آره...! مامان جان، بابای بد اخاقم، من معتاد شدم. بد بخت شدم. بیاین من و از تو این جوبا جمع کنین. دیگه رگم پیدا نمی شه انقدر به خودم تزریق کردم. من بدبخت شدم. من و نجات بدین. دیگه چشام باز نمی شه! چشمام شده 2 تا کاسه خون. به خدا همش با یه سیگار شروع می شه. رفیق بد...! با یه تعارف شرو می شه. به خدا همش همینه. نکنین این کارا رو. من به عنوان یه آدم تجربه دار، دارم بهتون می گم. نکنین...!

نه..! اشتباه نکنین. من به هیچ مواد مخدری معتاد نیستم. من فقط به supernatural معتاد شدم. بدبختش شدم. دیوانش شدم. اولا روزی یه قسمت می دیدم. بعد شد روزی 2-3 قسمت. بعد شد روزی 5 قسمت. حالا دیگه روزی 8 قسمت می بینم. دیگه دارم می میرم. از صبح ساعت 8 که بیدار می شم، نه هیچ جا میرم، نه هیچی می خورم، فقط شرو می کنم به دیدن این سریال تا دقیقا ساعت 5 که بابام بیاد خونه. از اون به بعد هم بهش فکر می کنم. بهJensen Ackles ، به Dean Winchester، واااااااای خدای من. دیگه حرف زدنمم مثل اونا شده. به خدا دیگه چشمام از قرمزی و سوزش داره می ترکه اما نمی دونم چرا. تا بابام یه دقیقه یا فق نیم ساعت پاشو از خونه میذاره بیرونمن یه قسمتشو نگاه می کنم. دیگه دست خودم نیست. خوشم میاد مامانمم برعکس همیشه یه کلمه نمی گه چرا؟ اصلا کار به کارم نداره. نمی گه داری چی کار میکنی؟

عدا هامم مثل Dean شده. حرف زدنم، نگاه کردنم، خندیدنم، دعوا کردنم، همه چیز. هویتمو از دست دادم. ژوکر تو رو خدا، جون Jensen شاکی نشو. بذار حرفامو بزنم. آخه این چه دردیه که من تو 2 هفته (تازه به جز پنج شنبه،جمعه ها) یه سیزن کامل که می شه 22 قسمت و دیدم. تازه بعضیاشم 3 بار دیدم. این دیگه اند بی خیالیه. یکی به جز ژوکر(آخه ژوکر اگه بفهمه این چیزارو دعوام می کنه کلی...!) من و نجات بده. من دیگه چشم ندارم. دارم تموم می شم. کمک...

 

با همه ی این احوالات بازم بهتون توصیه میکنم ببینین این فیلم رو. من بیجنبم معتاد شدم، شما هیچیتون نمی شه. برین ببینین تا وقتتون و الکی از دست ندادین.

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:35 توسط هلیا| |

چرا خیلی از آدما با هم فرق دارن؟ تا حالا شده خیلی راحت متوجه تفاوت های یه آدم، با تمام آدمایی که تا حالا دیده بودی، بشی؟ احساس کنی که تا حالا یکی مثل اونو هیچ جای دیگه ای ندیده باشی؟ هر چند اون آدم از نظر بقیه مثل همه ی آدمای دیگه باشه!؟ آره! امروز دقیقا من یکی مثل اون آدما رو دیدم. آدم خیلی ساده ای بود، اما با بقیه ی آدما فرق داشت.شبیه هیچ کس نبود. شاید اصلا شبیه یه آدم نبود. شاید یه چیزی فراتر از آدم بود. اما هر چی که بود، منو واقعا به فکر وادار کرده. کاری کرده که نمی تونم بهش فکر نکنم.

اون از نظر بقیه مخصوصا خواهرم یه آدم عادی بود. اون یه فروشنده ی عادی بود. خیلی معمولی تو یه پاساژ مغازه ی تخت فروشی داره. همین. اما واسه من نمی تونه انقدر عادی باشه. من در عرض یک سال گذشته شاید تقریبا هزار بار از جلوی مغازه ی این یارو رد شدم، اما هیچ وقت متوجه جذبه و جدیتش نبودم.

نمی دونم، یه حس عجیبه. با بقیه پسرای سوسول سیخ سیخی که ولواَن تو خیابونا فرق داشت. شاید از اونا زشت تر. اما اون چیزی که من و جذب اون کرده قیافش نیست. رفتارشه، طرز نگاهش، صداش، نوع تکون دادن دستاش موقع حرف زدنش، نوع لباس پوشیدنش، نوع جذب مشتریش، وااااااای...!

امروز همه ی این موارد من و جذب فروشنده ی یک مغازه ی تخت فروشی کرد، وقتی که من امروز به همراه بابا و مامان و خواهر جان تُپل، رفته بودم اون جا تا یه خوش خواب بخرم. شاید تو اون خیابونی که اون مغازه داره، 10 تا مغازه ی تخت فروشی یا بهتر بگم خوش خواب فروشی( یا به قول خودشون تشک فروشی) بود، اما یه چیزی من مجبور کرد بابام و وادار به خرید از اون مغازه کنم. آقاهه خیلی راحت تو برخورد اول و توضیحات اولیه، متوجه شد که من از چی خوشم اومده و بابام و بر خلاف نظرش راضی کرد. از طرز نگاهش آدم حس می کرد که انگار قبلا باهاش هماهنگ کرده بودم، اما این طور نبود.

خیلی واسم جالبه! اون خیلی معمولی بود. خیلی عادی. موهای کوتاه داشت، یه تیشرت خاکستری و یه شلوارجین ساده تنش بود. یه آل استار قرمز هم پاش بود. صدای گرم و کلفتی داشت. با همون صدای جیگولیش بابامو راضی کرد. وای خدای من! من چرا دارم اینارو می گم؟ تا حالا تو عمرم به یه رهگذر یه همچین حسی نداشتم. دارم به این فکر می کنم دوباره به چه هوایی برم ببینمش؟! هیچ چیزی اون جا نیست که من با اون بهونه برم ببینمش. بی خیال...؟! از بعد از ظهر تا حالا دارم بهش فکر می کنم. بسه دیگه.

الآن ساعت دقیقاً 10/12 شبه و من دارم با دیدن راز بقا این چیزا رو می نویسم. اًه اًه ... حالم به هم خورد! تو راز بقا داره راجع به حشرات موزی که نیش می زنن و حال آدم و به هم می زنن، توضیح می ده. هوووووق ق ق ق ق ...! مخصوصا با دیدن فیلم Supernatural و دیدن این تصاویر خواب واسه آدم سخت می شه. تنها امیدم اینه که الآن می خوام برم رو خوش خوابی که از گوگول خان (همون فروشنده ی جیگمل که نمی دونم اسمش چیه!) خریدم، بخوابم. این بهم آرامش می ده. اما قبل خواب ترجیح می دم لا اقل یه قسمت دیگه از سریال مورد علاقم رو ببینم. نمی دونم شاید قسمت 14 اُم رو...! کمک! دیدنش تو شب آدم رو اذیت می کنه.کسی هست بیاد بشینه پیش من تا من راحت بخوابم؟

اَی ی ی ی ی ی...! دیگه دارم بالا میارم. حرف سوسک و کنه و ساس و پشه و مگش و عقرب و رتیل و مورچه و عنکبوت تو این وقت شب، مخصوصا تو این بی خوابی،...! اَی. من نمی دونم امشب چه جوری باید بخوابم.

به من دیازپام بدین. کمک...! من خوابم نمیاد...!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:34 توسط هلیا| |