تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

سلام عزیزم. خوبی؟

قبل از این که بخوام حوصلتو سر ببرم برم سر اصل مطلب که دلم خونه. 

چی بگم؟ از کجا بگم؟ کدوم یکی از حرفای دلم و بگم؟من ناراحتم. من درد دلم و به کی بگم؟ من شکه شدم. اصلا نفهمیدم چی شد. تو خونه نشستی میان زنگتونو می زنن! کیه؟ آقا دایی اومده با بلوتوث پارتی گلزار. وقتی که فیلم گلزار و دیدم، دنیا رو سرم خراب شد. باورت می شه یه سوپر استار سینما با کلی محبوبیت کاری می کنه که طرفداراش بزنن زیر گریهBaby Girl. از ناراحتی داد بزنن و لعنتش کنن.

من خیلی وقت دیدم اما نمی دونستم کجا باید درد دلم و بگم. احتمالا تو هم فیلمشو دید. باامین حیایی. متاسفم. من خیلی به داشتن عقل معتقدم و عقیده دارم تا آدم عقل داره باید ازش استفاده کنه. چرا آدمی مثل رضا باید کاری کنه که همه ازش زده شن؟! معلومه این کارش اصلا معقول نبوده.

از این فیلمای آخرش مثل دو خواهر و مجنون لیلی معلومه که واقعا عقلشو از دست داده. قاسم جعفری (کارگردان مجنون لیلی) گفته که من تو این فیلم از تمام وجود رضا برای بازی کار گرفتم در صورتی که شاید این فیلم از بدترین بازیاش باشه. فعلا هم که ممنوع الفعالیته.

من عاشق چشم و ابروش نیستم ولی همیشه طرفدارش بودم. ازش واقعا ناراحتم و از خدا می خوام عقلشو بهش بر گردونه و کاراش و درست کنه تا بتونه دوباره فعالیت کنه. من واقعا این و از خدا خواستم. از تو هم می خوام دعاش کنی. براش متاسفم.

 

ممنون که این بارم پر حرفیام و تحمل کردی. نظر یادت نره. بای.

 

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 14 توسط هلیا| |

 

اگه اومدی نظر یادت نره...

 

سلااااااااااااام. من دوباره اومدم. این دفه خیلی روحیم بهتر از قبل. خوش حالم. چرا؟ چون دوستایی مثل تو دارم. مثل تو که الآن در حال حاضر بهترین و تنها ترین دوست منی.شاید آدما تو دنیا مثل تو خیلی باشن. اما هیچ کدوم جای تو رو واسه ی اون کسی که دوست داره نمی گیره.

اصلا بحث و عوض کنیم. بیخیال (بگذر از این که چی بهت گفتم، چون خودمم نفهمیدم چی گفتم).

  توی دنیای بی رحمی که ما توش زندگی می کنیم تقریبا می شه گفت نمی شه به هر کسی اعتماد کرد. تجربه های تلخ این و به خیلیا ثابت کرده از جمله من.

نمی خوام تو این پستم مثل همیشه پر حرفی کنم و وقتت و بگیرم فقط بدون اگه مطمئنی اون کسی که فکر می کنی دوست داره، واقعا دوست داره و می شه تنها به اون اعتماد کنی؟ اگر مطمئن نیستی، تا وقتی خیالت راحت نشده بهش اعتماد نکن. چون ضرر می کنی. من تجربشو داشتم.

 

اگر از تجربم خبر نداری 2 تا پست قبلیمو بخون( زیاد طولانی نیست، وقتتو نمیگیره).

منتظر نظرای قشنگتم.

تا بعد...

   

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 14 توسط هلیا| |

سلام.

 امروز من یه جایی یه چیز فوق العاده خوندم. گفتم قبل از این که از دستش بدم، ازش استفاده کنم . خدایی خیلی باحاله. یه شعره اما نه مثل بقیه ی شعرا. اگر دلت خواست بخونش.

  . . . و اینم تویی که داری شعر و می خونی.

 

کفش هایم کو ؟!

دم در چیزی نیست .

لنگه کفشم همین جا ها بود .

زیر اندیشه ی این جاکفشی .

مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا

برده باشد به اتاق

که کسی پانچپاند در آن

***

 

هیچ جایی اثر ازکفشم نیست .

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان

که به اندازه ی انگشتانم معنی داشت

پای غمگین من احساس عجیبی دارد .

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!

***

قهقهه 

نبض جیبم امروز

تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

 کوپن مرغش باطل بشود ...

جیب من از غم فقدان هزارو صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش به کفاش محل خواهد داد

خواب در چشم ترش می شکند

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود

دوستان کفش پریشان مرا کشف کنید

***

 

که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

کفش من گاهی هم له می شد

توی صف های دراز

من در این کله ی صبح

پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن نانوایی می گویند !

شاید آن جا بتوان

نان صبحانه ی فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الآن بروم

... اما نه

کفش هایم نیست !

کفش هایم کو ؟!

 

ببخشید لطفا اگه می دونی کجاست یه نظر بذار...

تا بعد

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 14 توسط هلیا| |

سلام و صد سلام و از این حرفا...

و اما بقیه ی داستان...

 

اول رابطمون مثل دوتا خواهر برادر بود که خیلی پاک هستن. بعد از این که دوست دختر میلاد که رفیق فابریک من بود ازدواج کرد من موندمو اون. چرا دروغ بگم؟! پیشنهاد رفاغت از من بود. از همون اول دوستیمون متوجه شدم چه جور آدمیه. اما دیگه کار از کار گذشته بود و من شدیدا بهش وابسته شده بودم. کاملنم معلوم بود که منو دوست نداره. چون ما 5 سال تفاوت سنی داشتیم.

با نهایت عشقم نسبت به اون روز به روز بیشتر با اخلاقای بدش آشنا می شدمو می فهمیدم که چقدر پسته. تا جایی که رسید به تنگنا. پیشنهادایی می داد که من اهلش نبودم. اما نمی تونستم ولش کنم. تنها راه واسم مردن بود. چون نه می تونستم اون چیزی بشم که اون می خواد نه می تونستم اونو همون آدمی کنم که می خوام.

بعد یه مدت دوری به این نتیجه رسیدم که چرا من خودمو بکشم. اونو می کشم خودمم راحت می کنم. همین کارم کردم ( البته تو رویاهام کشتمش. لهش کردم) اما انگار هر چی ازش دور تر می موندم بیشتر عاشقش می شدم تا به این نتیجه رسیدم که خودمم مثل اون بکشم. من مردمو یه آدم دیگه به دنیا اومد که هیچ کدوم از خصوصیاتش مثل ریحانه نبود. این کسی که تازه به دنیا اومده اسمش هلیاست. نه عاشقه و نه دیگه از چیزی رنج می بره. الانم از میلاد هیچ خبری نداره.

امیدوارم زندگیت مثل زندگی بیهوده ی ریحانه نباشه. امیدوارم هیچ وقت مثل ریحانه نشی. برو حالشو ببر.

 

تا وقتی که دوباره زنده می شم خوووووودابیظ .

نظر یادت نره...

بی صبرانه منتظر نظرای قشنگتونم...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 13 توسط هلیا| |

سلام به دوستای گلی که یه سر بهمون نزدن و سلام به دوستایی که خجالتمون دادنو ما هم از خجالتشون دراومدیم . جمعه صبح هم مثل این بدبختا از ساعت 7 بیدارم . خواب ندارم که نمی ذارن بخوابیم. تق توق سر و صدا....

بدون هیچ گله ای می خوام برم سر اصل مطلب.

تو پست قبلی قول دادم که در مورد احدالناس بنویسم. حالا برای هر کسی این احد الناس یه آدم رویایی که همه عاشقشنو در موردش تو وبلاگاشون می نویسن. شاید خود تو هم یه احدالناسی داشته باشی ولی درموردش چیزی به کسی نگفتی، شایدم گفتی و ما نفهمیدیم. از نظر تو وجود اون تو زندگیت واقعا لازمه و یه امر حیاتی محسوب می شه. اصلا به کسی ربطی نداره که کی چه جور آدمیه و چه کسی و دوست داره.

دوست دارم از زندگیم برات بگم. از این که چند سالمه و چی کار میکنم. می دونی چرا من اقدر از برج میلاد خوشم میاد ؟ چون اونم مثل من تازه به دنیا اومده. من متولد 25 مرداد 1387 هستم . الان تقریبا 2 ماهمه. برج میلادم یه کم از من کوچیک تره. اونم مثل من قبل به دنیا اومدنش یه مدتی در دست ساخت بوده.

قبل از این که من به دنیا بیام اسمم *ر*ی*ح*ا*ن*ه* بود. متولد 7 آذر بودم. دختر زیاد خوبی نبودم. مثل بعضیا عاشق بودم. عاشق هر چیزی که فکر می کردم ازش خوشم میاد می شدم. ولی یکی از عشقامو خیلی بیشتر از همه دوست داشتم. واسش می مردم. حاضر بودم زندگیمو واسش بذارم. هیچی جز اونو نمی دیدم. شاید تو هم الان در مورد احدالناست یه همچین احساسی داشته باشی. خیلی خوبه، درکت می کنم. اما عشق تو هم مثل عشق قدیمیه منه؟ کسی که من عاشقش بودم اسمش میلاد بود. 5 سال تمام باهاش رابطه داشتم.

 

ادامه داستان در پست بعدی.

قربون شوما آبجی هولیا...( به زبون کوچه بازاری)

 

نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 7 توسط هلیا| |

سلام دوستان. بچه محلای عزیز چطورین؟ اوضاع چه طوره؟ خوبه؟! خداروشکر.

قبل از این که سفره ی دلمو پهن کنم می خواستم یه تشکری کنم به خاطر این که به ما فقیر فقرا هم یه سری زدین. بازم ممنون. دمتون گرم. ایول به آدمایی مثل شما.

 

از شما چه پنهون دلم برای یه پست درست حسابی تنگ شده بود. یه ویلاگ جدید حسابی. بدون فکر کردن به هیچ احدالناسی (در پست بعدیم مفصل در مورد این احدالناس براتون می گم). یادمه آخرین باری که توی وبلاگ آخریم آپ کردم دی 85بود. از شانس بدم یه مریضی بد شدید خفن به نام "ورم معده" افتاده بود به جونم که دست از سرم بر نمی داشت. تا الانم اگه زندم فقط به خاطر لطف خداست. چون دلش می خواسته من باشم و بیشتر زجر بکشم. راز زنده موندنم تو همینه.

دلم می خواد داد بزنم بگم خدایا من کم آوردم. دست از سر کچل من یکی بردار. ولم کن بذار به حال خراب خودم بمیرم. بابا ولم کن. چرا نمی ذاری بمیرم راحت شم؟!

گرچه احتیاجی نیست آدم انقدر به خودش زحمت بده. خدا همین جوریم صدای آدمو می شنوه و جوابتو میده. ولی مثل این که خدا صدای تنها کسی که نمی شنوه منم. اونم به خاطر تمام کاراییه که تو این چند سال زندگیم کردم. بالاخره باید یه جوری تلافی کنه دیگه. 

 

تا پست بعدی من برم بمیرم دوباره میام. خیلی زود...

 

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 15 توسط هلیا| |