تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

دیگه تو رو به دنیا نمی دم            به جز تو کسی رو تو دلم راه نمی دم

هنوزم عزیزی تو خونه ی قلبم       دوست دارم

جات همیشه تو خونه ی قلب منه      اگه حتی من به پای تو بمیرم هم کمه

می دونی عزیزی واسه تو می میرم     دوست دارم

دوست دارم....

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 11 توسط هلیا| |

سلام. می بینم که دعای شما خیلی می گیره... بابا دست منم بگیرین ببرین اون بالا بالا ها. شما یه دعای کوچیک می کنین تمام مشکلات حل می شه. ایول...

خیلی جالبه هر وقت من مشکلی رو تو وبلاگم مطرح کردم بلافاصله چند روز بعد به طور معجزه آسایی مشکلم حل شده. مثل آجیل مشکل گشا. وبلاگه مشکل گشا... حالا نمی دونم، یا دعای شما خیلی خوب می گیره، یا خدا من و خیلی دوست داره که انقدر زود مشکلامو حل می کنه.

از مامان بابام قول ویلن رو گرفتم، حال نیلوفر هم داره بهتر می شه، خانوادم هم دیگه اون گیرای سه پیچشونو ترک کردن. همه ی مشکلام حل شده.

اما قبول دارین که ما آدما هر چقدرم مشکلامون حل بشه، بازم واسه خودمون مشکل بیخودی و درد اعصاب درست می کنیم؟ بازم زندگیمونو الکی به خاطر مسائل پیش پا افتاده خراب می کنیم. من خودم یکی از همین آدمام که الکی هی واسه خودم بیخودی حرص می خودم و روز به روز پول بیشتری تو جیب دکترای روان پزشک می ریزم. دکتر من که الان از دست من میلیونر شده.

جالبه ها ...!!!! آدم وقتی می شینه دم کامپیوتر فکر می کنه حرفی واسه گفتن نداره. اما وقتی شرو به نوشتن می کنه همین طور کلمات پشت سر هم میاد و میره.

در هر صورت از همه ی اونایی که من ازشون التماس دعا دارم و من و واقعا دعا می کنن ممنونم. خدا رو هم به خاطر تمام چیزایی که بهم داده و نداده شکر می کنم.

بابام همیشه می گه:« نیمه پر لیوان و ببین...»    بیایین نیمه های پر لیوانامونو ببینیم.

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 19 توسط هلیا| |

         سلام ای غروب قریبانه دل          سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

             سلام ای غم لحظه های جدایی          خدا حافظ ای شعر شب های روشن

خدا حافظ ای شعر شب های روشن          خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه

       خداحافظ ای آبی روشن عشق          خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

        خدا حافظ ای همنشین همیشه          خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

      تو تنها نمی مانی ای مانده بی من            تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینا های مهتاب          تو را می سپارم به دامان دریا

    اگر شب نشینم اگر شب شکسته            تو را می سپارم به رویای فردا

        به شب می سپارم تو را تا نسوزد            به دل می سپارم تو را تا نمی رد

    اگر چشمه ی وای از غم نخشکد             اگر روز گار این صدا را نگیرد

               خداحافظ ای برگ و بار دل من             خدا حافظ ای سایه سار همیشه

            اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم            خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

دلم گرفته. خستم چون می دونم هیچ وقت به هدفم نمی رسم. یعنی نمی ذارن که بهش برسم. داغونم. نابودم. هیچ چی واسم ارزش نداره. چون نمی ذارن به اون چیزی که واسم ارزش داره برسم. ارزشمند ترین چیز واسه من آرزوی توی دلمه. آرزوییه که از بچگی باهاش سر کردم. دارم دیوانه می شم. خسته شدم.

مگه داشتن یه ویلن و کارکردن با اون چقدر آرزوی بزرگیه که نمی ذارن بهش برسم؟  مگه چیز بزرگیه؟ مگه تو دنیای موسیقی چقدر اصلیت آدما زیر پا گذاشته شده که من برای رسیدن به اون باید قید زندگی رو بزنم؟ 

 مگه تو دنیای موسیقی چه آدمایی دست دارن که مادر پدر من از ورود من بهش انقدر می ترسن که من و از بچگی تا حالا با این آرزو تنها گذاشتن و تکلیفشو روشن نمی کنن؟ چرا با زندگیه آدمایی که می خوان مثل دیگران نباشن بازی می شه؟ مگه من با ورود به موسیقی می خوام بشم مثل اون آدمای بی اصل و نسب؟ به خدا به پیر به پیغمبر من فقط می خوام ویلن و واسه دل خودم داشته باشم. واسه این که بتونم باهاش احساساتمو تخلیه کنم. واسه این که بتونم آرزوهامو ارضا کنم. من که نمی خوام بشم بهترین موزیسین دختر ایران که مادر پدرم انقدر می ترسن.

دارم می میرم. دیگه طاقت ندارم. 10 سال کم نیست واسه داشتن یه آرزو و نرسیدن بهش. کمکم کنین. اگه میدونین تو این دنیا چی می گذره تورو خدا به منم بگین. دعام کنین. کمکم کنین...

 

 نازی.....

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 12 توسط هلیا| |

     سلام. خوش می گذره؟ از پست قبلیم خوشتون اومد؟ ولی من خیلی از این کارم پشیمونم. خیلیا (البته دور از جون شما) لیاقت این کارو نداشتن. می دونم. به خاطر همین خیلی ناراحتم از این که این کارو کردم . بی خیال یه اشتباه بود. فکر می کنم از دوستی با غزل سوء استفاده کردم. متاسفم.

   دیشب 7 آدر بود و تولد یه بنده ی خدا که فکر می کنم کاملا دیگه همه فراموشش کردن. تولد ریحانه. شخصیت قبلی من که تونستم کاملا از بین ببرمتعجب. البته به لطف خدا. همه دیشب کلی کادو آوردن و کیک خریدن ولی من با کمال پررویی رفتم گفتم تولد من 25 مردادهnot listening - New!. لطفا اون موقع بیاین. مامان بابام کلی دوام کردن. تا صبح دوا بود. یَک بند و بساطی بود دیشب تا صبح.

   ولی باحال بود. حال همه گرفته شد. با چه ذوق و شوقی اومدن کادو بازی و تولد و اینا یهو من زدم تو پرشون. دلم سوخت واسشون. حالا تولدمم که بشه دیگه کسی نمیاد تولد. به جهنم. اولا شما رو دارم. دوما اگه شما هم نیومدین خودم تنهایی واسه خودم تولد م گیرم.  

   وبلاگم شده تولد بارون. کرکر خندس. دیوانه شدم. چی می گم من؟ حالم بده. شما زیاد توجه نکنین. بای.

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 8 توسط هلیا| |