عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
هر آن چه هستی بازآ این در گه ما درگه نومیدی نیست!!!! تنهایی پیله زیباییه که آدما واسه جلب توجه دور خودشون می پیچن تا شاید یه نفر که داره از پیششون رد می شه، اون رو ببینه بهش از رو ترحم و نه از ته قلب بگه "تو چقدر زیبایی". نذاریم تنهاییمون تبدیل شه به یه پیله واسه تنها موندن. چقدر خوابم میاد... ای بابا... ببین توروخدا! روزا هم دیگه دارن واسه ما شاخبازی درمیارن. همه می گن به خاطر تنهاییه. تو خونه ما فقط من و مامان و بابام زندگی می کنیم. اوناکه یا به من گیر می دن، یا به همدیگه... یا با خودشون دوا دارن. اگرم حالشون خوب باشه و به هم کاری نداشته باشن. سرشون تو کار خودشونه. منم یا حرص می خورم از دستشون یا اعصاب ندارم که برم پیششون. اَه ... آخه منم کسی و ندارم... یه کامپیوتر بدبخت سرما خورده مریض ویروسی داشتم که همدمم بود که اونم بابا جان بردش تو اتاق خودش که من کمتر برم طرفش. به زندگیم نگاه کن...! یک نواخت و ساده...! همینم که هستم...! نه بیشتر و نه کمتر...! سلام. خوبین؟ امروز می خوام براتون یکی از مصاحبه های سیامک رو بذارم. از این به بعد از این چیزا زیاد می بینید تو وبم. و این هم سخنان عسل من... 1- به عنوان سؤال اول، خودتون رو معرفی کنید برای دوستانی که کمتر با شما آشنا هستند... سیامک خواهانی هستم، توی یک خانوادهی 8 نفری در 25/5/56 متولد شدم، 6 تا بچه ایم، 4 تا خواهر دارم، یک برادر دوقلو به نام سیاوش که تار می نوازد، بچه ی آخر هستم، از 7 سالگی ویلن شروع کردم، البته اول پیانو می زدم، بعد دیدم علاقه ای ندارم، رفتم سمت ویلن که تا الآن دارم ویلن میزنم و خیلی هم بهش علاقه دارم. در شهرک غرب هم زندگی می کنم. 2- مرسی. و یه بیوگرافی ضاهری مثه قد، وزن، رنگ چشم، رنگ مو... وزنم 86، قدم 184، چشام می شه گفت عسلیه (قهوه ای روشن) ، ابروهام مشکیه، دیگه چی بگم؟ آهان، موهام هم مشکیه تقریباً می شه اینجوری گفت. 3- رشته ی تحصیلی تون چیه؟ من دانشجوی رشته ی دامپزشکی بودم، به پايان نرسيد چون اصلا از رشته ام خوشم نیامد و به موسیقی پرداختم. 4- چرا رفتین سمت ساز ویلن؟ علاقه شخصي من اين ساز بود و جالب بدونيد كه اصلأ اين ساز رو سخت احساس نكردم، البته آسون هم نبود ولی کاملا مطابق با سلیقه من بود و البته شکل ساز عجیب ویلن هم جذاب و بی تأثیر در جلب توجه من نبود (کوچک ولی با صدای وسیع). روی انتقادات فکر می کنم؛ بعد با نزدیکانم در میان می گذارم، ببینم درست بوده یا نه. 6- آیا در زمینه دامپزشکی فعالیت دارید؟ خير، چون موسيقي بهم اجازه نمی ده و در ضمن فعلا صرفش بيشتره ! ! ! (با خنده) 7- بد ترین لحظه زندگی شما؟ از دست دادن فرصت ها ...! ۸- آشپزیتون خوبه آقای خواهانی؟ چيزهايي كه درست مي كنم كمه ولي خوشمزه است. 9- بازیگر مورد علاقتون چه کسی است؟ رابرت دنيرو... 10- چه طور شد در فیلم سنتوری بازی کردید؟ پيشنهاد شد؛ من فكر كردم و پاسخ مثبت دادم، شايد انتخابم به دليل ويولونيست بودنم هم بود. ما ( منظور آریانه ) داشتيم كار خودمان را انجام مي داديم و جلو مي رفتيم كه من در يكي از اين كارها بازي در فيلم سينمايي را هم قبول كردم. در سنتوري هم بازي كردم كه اتفاقا آن هم توقيف شد. از بد شانسیه من...(با خنده) 11- سیامک خودشو چه جوری برای کسی که نمیشناستش معرفی میکنه؟ سیامک: در ظاهر جدی در باطن مهربون٬ صمیمی و خوب و اگر در مورد موسیقی صحبت بشه میگم چه حسن تصادفی! منم ویولن میزنم! 12- از ابتدای فیلم زندگیتون تا اینجا راضی هستید؟ خیلی وقت هدر رفته وجود داشته، ولی با این وجود تا اینجا راضیام. 13- برای آینده چه تصمیمی گرفته اید؟ (چه از لحاظ کاری و چه از لحاظ زندگی شخصی) فقط تصمیم های خوب! 14- راز موفقیت گروه آریان؟ هم سن وسال بودن بچه ها٬ تفاهم زیاد ٬هدف مشترک ٬گذشت و یکدلیه. 15- به نظر شما مهم ترین چیزی که به آدم شخصیت می دهد چیست ؟ فروتنی در اوج قدرت... 16- اگر نوازنده نبودید ( اصلا ویولن بلد نبودید ) دوست داشتید که چه کاره باشید ؟ حتما یکی از رشته های هنر را دنبال میکردم . 17-آقای خواهانی امکان دارد بگوئید هر کدام از خواهران شما در چه زمینه ای تخصص دارند؟ ۱- دندانپزشکی و جراحی خوب بود؟ شرط می بندم خیلی خوشتون اومد. می دونم شما هم بهش علاقه مند می شین (بعد از خوندن این مصاحبه ها...). اگه خوب بود حتما بگین ها... اگرم خوشتون نیومد بگین که من اصلا دیگه مصاحبه نذارم... بذارین برم پیش خودش...! انقدر ازش می نویسم و کاراشو براتون تعریف می کنم که همتون عاشقش شین. فعلاً... اگه یه روز بری سفر بریزه پیشم بی خبر اسیر رویاها می شم دوباره باز تنها می شم به شب می گم پیشم بمونه به باد می گم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری چرا می ری تنها می زاری اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی پرنده ی دریا می شم تو چنگ موج رها می شم به دل می گم خاموش بمونه می رم که هر کسی بدونه می رم به سوی اون دیاری که توش من و تنها نذاری اگه یه روزی وم تووو تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که من و مبتلا کنه به دل می گم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش من و تنها نذاری اگه می خوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونی بیا تا پوست و استخونت نذار دلت تنها بمونه بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش من و تنها نذاری... . دستاتو دراز کردی و داری خاک گدایی می کنی که بمالی رو سرت... خاک بر سرت ... دلم پره... خدایا... خالیم کن... وای خدای من ... امروز ( چهارشنبه ) چقدر روز خوبی بود واسم ... با برو بچز دوستان و فامیل رفتیم تا فرمانیه عنر عنر نمایشگاه عکس حامد بهداد ... اسمش نگارخانه ی شیرین بود. از تو مجله و اینترنت خونده بودم که نمایشگاه زده و تصمیم گرفتم که برم. بعد از کلی بحث و جدل با خانواده ام که خودتون می دونین چه گیرین اجازه رو گرفتم. وقتی برای اولین بار چشمم افتاد تو چشماش اشکم در اومد . من وایساده بودم یه گوشه و داشتم نگاش می کردم و اصلا بی خیال عکسا بودم . یه هو حرفش تموم شد و اومد که از جلوم رد شه برکشت گفت : " سلام ، چطوری ، سرحالی ؟ " تمام این چیزایی که گفتم یه خاطره بود از بهترین روز زندگی من، اما فقط نمی دونم چرا من که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و ندارم و فقط و فقط از بازی گریش ( که اونم حرفه ایه ) خوشم میاد، این احساس بهم دست داد ؟ جالب بود برام. فقط من امروز یه چیزو فهمیدم . این که اراده ام دست خودم نیست. من هیچ علاقه ای به حامد بهداد ندارم این جوری شدم . اگه بخوام سیامک و ببینم فکر کنم بمیرم ... این پوسترشه... اینم امضاش... رو لپش واسم امضا کرده...
![]()
![]()
![]()
اما فقط از رو ترحم. مثل کرم ابریشم که تو پیله ی تنهایی خودش انقدر می شنوه "تو چقدر زیبایی" که وقتی از تو پیله میاد بیرون انقدر زیباست که دیگه هیچکی صداش واسه گفتن "تو چقدر زیبایی" در نمیاد، چون همه مبهوت زیباییش موندن.
بیایم بیرون و ببینیم که چقدر آدم دورمون و می گیرن از زیبایی قلبمون... ![]()
کی می شه واسه همیشه بخوابم و دیگه پا نشم...![]()
![]()
اِ اِ اِ چقدر زور داره آخه... صبح تا ظهر خوش حال و سر حال و شادان، ظهر به بعد گریه و زاری
. اینم شده برنامه زندگی من. هر روزم همینه. دقیقا روزام به دو قسمت تبدیل شده. صبح که از خواب پا می شم تا بعد از ناهار خوب و خوش حالم، بعد از ظهر که می شه و من پام و می ذارم خنه انگار زندگیم چپه می شه. خیلی جالبه ها. انگار خونمون واسم شده جهنم. از صبح تا ظهر که بیرونم خوبه. به محض این که پام می رسه خونه تمام درد و غم عالم می ریزه سرم. 

الان دیگه دقیقا هیچ کس و ندارم. خدا هم که قربونش برم همیشه هست اما من حسش نمی کنم. 



امید وارم خوشتون بیاد. اگه خوب نبود بگین که من دیگه مصاحبه نذارم. چون کلی رفتم گشتم و مصاحبه هاشو براتون پیدا کردم. منبعشم نمی گم که دلتون بسوزه (قابل توجه اون پسرایی که فکر می کنن از سیامک خوشگلترن و می خوان که من جای عکس سیامک عکس اونارو بذارم
). این مصاحبه هارو تقسیم بندی کردم . این یکی در مورد بیوگرافیشه و در حد شناخت... (به نظر من بهتره شما هم یه کم بشناسینش و بفهمین که من چرا انقدر دوسش دارم، تازه می فهمین که چقدر وجه مشترک هم داریم. ) 

![]()
![]()
5- از لحاظ انتقادپذیری چه روحیه ای دارید؟ از کنار انتقادات رد می شوید یا واکنش نشان می دهید؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲- زنان زایمان
۳- پزشک عمومی
۴- دانشجوی دندانپزشکی![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



من اصلا امید به دیدنش نداشتم . اصلا فکرش رو هم نمی کردم که خودش اون جا باشه . فکر می کردم مگه بیکاره بیاد وایسه اون جا به مردم امضا بده .وقتی رفتم و جمعیتو دیدم کفم برید. عکساش که مالی نبود ، از یه سری از بازیگرا عکس گرفته بود . 
(این دقیقا جمله ی خودش بود.) حالا من نمی دونم که چه جوری نگاش می کردم که این کارو کرد. بعد رفت نشست پشت یه میز که به حدود 500 تا دختر رنگارنگ امضا بده . من رفتم که امضا بگیرم نمی دونم چرا و چی شد و واقعا چه حسی بهم دست داد که زدم زیر گریه عر عر ...
واقعا نمی دونم چرا ؟؟؟ وقتی موقع امضا کردن اشکامو دید گفت : " گریه نکن ! چیه ؟؟؟ چرا گریه می کنی ؟؟؟ آروم باش !
" منم بد جور داشتم هق هق می زدم . وقتی امضامو گرفتم حدود 5 دقیقه وایسادم کنارش گریه کردم . یه صندلی کنارش بود . به خانومی که مسئول برگزاری نمایشگاه بود گفتم: " بذار این بشینه اینجا... این صندلی رو خالی کن...! " فکر کنین... منم از خدا خواسته نشستم و به گریه کردن ادامه دادم.
هر 2 تا امضایی که می کرد یه جمله می گفت که من آروم شم اما هر چی می گفت من حالم بدتر می شد. بعد یه هو خیلی شلوغ شد و مردم ریختن تو. حامد می خواست بره تو اتاقش، وقتی دید که من دارم همچنان گریه می کنم دستم و گرفت (البته مچ دستمو اونم از رو پالتو) داشت منو می برد تو اتاق خودش که شاید من یه ذره آروم شم گریه نکنم.
چون حالم خیلی بد بود. نمی دونین که... همون خانومه نذاشت. ترسید همه بزنن زیر گریه و حامد همه رو دونه دونه ببره تو اتاقش... نمی دونم اگه خانومه جلومو نمی گرفت چی می شد تو اون اتاق...
(این اون خانومس)
وقتی اولین بار که دیدمش و بهم سلام داد فقط ماتم برده بود و دست و پام به شدت می لرزید.
خیلی سخت بود. فک کنم نگاهم خیلی منتظرانه بود که حامد بهداد حالمو پرسید. البته دروغ نگم با خیلی از دخترا راحت بود اما بدش میومد بهش دست نزنن و به هیچ کدومشون انقدر توجه نکرده.![]()


![]()


