تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

سلام سلام سلام... دخترا و پسرا... اول از همه به خاطر این تأخیرا معذرت می خوام. می دونین که...! دختریم و هزار تا خرید و کار واسه عید... خیلی وقت نمی شه بهتون سر بزنم. شرمنده...

 

راستی عیدتون مبارک... امیدوارم این سال رو با خوشی پشت سر گذاشته باشین و سال جدید و با هزار تا هدف پایدار شروع کنین. واسه همتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم...

 

و حالا باید اعتراف کنم، چون متأسفم به خاطر این که نمی تونم تا 15 فروردین بیام و آپ کنم... چون فردا مسافرم... مثل بیشترتون می خوایم (با خانواده) بریم مسافرت. خدا کنه بتونم دوری از شما و این وبلاگ رو تحمل کنم... چون خیلی دوستون دارم.

 

امیدوارم عید بهتون خوش بگذره... چه اونایی که می رن مسافرت و چه اونایی که می خوان برن مهمون بازی و شیرینی و شکلات بازی و از این حرفا...

 

عیدیاتونم جمع کنین... یه روزی به دردتون می خوره...

 

عوض منم که نمی تونم شیرینی و شکلات بخورم شما بخورین... مفت و مجانیه...

 

سر سال تحویل هم دعا کنین تا سال جدید پر از خبرای خوب باشه براتون...

 

اَ اَ اَ اَ ... یه سال بزرگ تر شدیم... چه جالب...

 

دوستون دارم... برین خوش بگذرونین...حلالم کنین اگه بر نگشتن...

 

واااااااااااااای راستی چقدر دیشب شب باهالی بود... رفتم پشت بوم یه دونه کپسولی روشن کردم انداختم خرد تو سر بسیجیایی که سوار موتور بودن... یارو از ترس یه بار سکته زد. دلم سوخت واسش... نازی... موتورشون پنچر شد... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 8 توسط هلیا| |

برو بچس محترم... امشب چهار شنبه سوریه...

تورو خدا مواظب چش و چال بچه های دورو ورتون باشین.

من رفتم عین این بچه ها کلی کپسولی گرفتم...

می خوام امشب تق تق کنم...

بهتون خوش بگذره...

مواظب خودتون باشید... 

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13 توسط هلیا| |

دقت کردی خدا چقدر خودخواهه؟ چقدر سلیقش خوبه؟ چقدر بنده هاشو دوست داره و همیشه بین اونا گلچین می کنه...!!!؟؟؟ دیدی چقدر ناراحت کنندس؟ دیدی چقدر زور داره خدا همه ی اونایی که خوبن و عاشق زندگیشونن و می بره پیش خودش و یه مشت آدم و می ذاره تو این دنیا که به بار گناهاشون اضافه شه و از اینی که هستن بدتر شن. آره... دقیقا همینه... دست من و تو هم نیست.

آدمایی مثل سلمان رشدی و ... رو می ذاره تو این دنیا بمونن که بیشتر و بیشتر تو گند و آشغال و تعفن زندگی خودشون غلت بخورن. اما یه آدم که عاشق زنش و بچش و زندگی و حرفشه رو تو 28 سالگی (اول جوونی) می بره پیش خودش تا کم تر تو این دنیا باشه و گناهاش زیاد نشه... یه آدمی مثل هیت لجر (heath ledger)  که تازه داشت یه بازیگر جهانی می شد و یه بچه ی 3 ساله داشت و یه زن که عاشقش بود رو به بهونه خوردن 4 تا قرص اضافه از این دنیا می بره و باعث می شه هزاران نفر که عاشقانه دوسش داشتن تو سن 28 سالگیش دیگه اون رو نداشته باشن. این خود خواهی نیست؟ اگه تقدیر اون این طوری رقم خورده بوده که تو 28 سالگی زندگیش تموم شه پس چرا خدا گذاشته بازیگر شه که مجبور شه طرفداراش و رها کنه و بره...!!!؟ این ظلمه.

من نمی دونستم چه جوری این ناراحتیم رو به زبون بیارم؟ بعضی وقتا آدما نمی تونن احساساتشونو با ترکیب کلمات تو قالب جمله بیارن. من امروز این حس رو داشتم. پیدا کردن این کلمات برای بیان اون چیزی که تو دلم گیر کرده بود خیلی سخت بود. اما این کار و (با یه کم نقص) انجام دادم. خوش حالم. امید وارم خدا متوجه شکایتم بشه.

به قول یکی از دوستان "حرف آخر": فقط شاکیم از نبودش...

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 13 توسط هلیا| |

یه روز تو دفتر دلم تصویر عشق و کشیدم

   

تو خلوت سرد تنم یه رد پایی کشیدم 

    

درست مثه یه همسفر تو قصه ها می دیدمش

    

آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش 

    

اما نمی دونم چی شد، سیاهی دورش حلقه زد

    

از توی نقشه دلم چه بی خبر پر زد و رفت

    

آخه مگه نمی دونست قلبشو آبی کشیدم

    

دیگه توی دفتر دل تصویر عشق و ندیدم

    

کنار عکسش خودم و با چشم گریون کشیدم

   

حدود 1 سال پیش، وقتی با میلاد بودم، وقتی با هم می رفتیم بیرون، وقتی تو ماشین خیابونای تهران و بالا و پایین می کردیم، این آهنگ و گوش می دادیم و با هم می خوندیمش. آهنگ مورد علاقمون بود. اون موقع نمی دونستم که واقعا قراره دورش و سیاهی بگیره... توجهی به آیندش نداشتم. همین جور می رفتم جلو... به هیچی فکر نمی کردم. یه لحظه هم پیش خودم نگفتم قراره سیاهی دورش حلقه بزنه و تمام لحظه های خوشمون نقشه بر آب شه...

احمق بودم. می دونم. دیروز از نزدیک دیدمش. خیلی نزدیک. از کنارم رد شد. تو یه لحظه مثل اون موقه ها چشم تو چشم هم خیره شدیم. بی اختیار. دست خودمون نبود. اولش دلم لرزید. ولی بعد به خودم لعنت فرستادم. با وجود این همه سختی که تو راه عوض شدن خودم کشیدم دیگه نمی خوام برگردم به اون موقع. خیلی تلاش کردم. حالا که به مقصودم رسیدم دیگه نمی خوام برگردم عقب. 11 اسفند تولدش بود. برگشت که بهش تبریک بگم. اما من هیچی نگفتم. دوباره این روزا بدترین روزای زندگیم شده.

اما مهم نیستا... هست که هست... عوضش... یکی و دارم که دنیام و عوض کرده. بهترینه... این و خودش نمی دونه که چقدر دوسش دارم. اما بالاخره یه روز می رسه که بهش می گم. از نزدیک. بهش خیره می شم و محکم بهش می کم دوست دارم. این همه ی خواسته من... شما هم می شناسینش. اون همیشه بهترینه...

 I Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love YouI Love You

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 13 توسط هلیا| |

اِ اِ اِ اِ اِ.... عنر عنر بلند شده تا مشهد رفته واسه من فقط یه چادر ملی آوورده... می گه می خوام آدم شی... اِ ...

 

حالا واسه اون یکی ورداشته کل بازارای مشهده آوورده ها.... خیلی زور داره...

 

حالا خیلیم نامردی نمی کنم... خودم خواسته بودم واسم بیاره... اما فقط همون؟

 

من بازم می خوام... آخه تک دخترشم. فقط من تو خونه واسش موندم... فقط من و سنگ صبورش می دونه...

 

اِی بابا...

 

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 7 توسط هلیا| |

سلام. خوش گذشت تعطیلات؟ ما که داستان داشتیم این مدت... با  " ن " جان زده بودیم به تیپ و تاپ هم. یه کمم زدم تو کار فیلم خارجکی... عجب فیلمایی دیدم تو این دو – سه هفته اخیر. چقدر تفاوت وجود داره بین موضوع ها و نوع فیلمای ایران با کشورای پیشرفته. اصلا کلهم تو فرهنگ با هم متفاوتیم. همه  تفاوتا ناشی از اختلاف فرهنگ بین ما و کشورای غربیه... آدم این و با مقایسه هر چیزی بین این 2 نوع اعتقاد می فهه... یه چیز ثابت شدس حتی برای یه بچه. بحث سر برتری هیچ کدوم نیست. بحث سر تفاوتاس که خیلی وحشتناک به چشم میاد... چقدر دوریم از هم...

اصلا به ما چه! بی خیال. فردا میان وبلاگمونو می ترکونن میگن حرفای سیاسی زدی.

از پست قبلیم راضی نبودم. اصلا نمی دونم چرا یه همچین چیزایی گفتم...بی مورد بود... و...

به قول "ع" جان، حرف آخر: خیلی خوش حالم که بعد از مدت خیلی زیادی دلتنگی دوست عزیزم ( که خیلی دلم براش تنگ شده) برگشته و مثل این که تنهاییش به پایان رسیده. خیلی خوش حالم.

الان ساعت 1 شبه و من منتظر یه آدم بدقولم که آن شه اما نمی شه...

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 1 توسط هلیا| |

سلام با کلی تأخیر و بی حوصلگی. اصلا یکی دو هفته بود حس آپ نداشتم. بی حوصله بودم. کسل و تنبل...

پنچ شنبه (1 اسفند) تولد خانم بزرگ خانواده بود. یه خانم بزرگ شش ساله. یه دختر عموی کوچولو که این همه آدم و گذاشته بود سر کار. چقدر روز جالبی بود واسم 5 شنبه. یاد 6 سال قبلم افتادم که انگار 6 ماه پیش بود. خیلی خوب روز به دنیا اومدن نگین (خانم بزرگ کوچول خانواده و دختر عموی کوچیک) و یادمه. چقدر زود گذشت. هممون تو خونشون بودیم و منتظر بودیم که مامانش و خودش و بیارن. وقتی اومد همه خوش حال شدن اما بعضی ها هم یه جورایی نگین و نگاه می کردن. آخه یه بچه که 2 روزشه مگه چقدر می تونه زشت باشه. باورتون نمی شه وقتی آوردنش انگار یه دماغ بود که بهش یه بچه آویزون بود. بد ترکیب بی ریختی بود اون موقع. ما ها فکر می کردیم این اگه قرار باشه اینجوری زشت بمونه می ترشه و می مونه رو دستمون. خیلی خوب یادمه اون روز و که دور هم با بروبچس فامیل نشسته بودیم و می خندیدیم به عضو تازه وارد فامیل.

ولی خدارو شکر خیلی الان خوب و ناز شده. ولی یه جورایی بد اخلاق و هاپو... انگار 25 سالشه. خیلی خوب همه چیز و درک و تجزیه و تحلیل می کنه. اصلا کارایی که واسه سرگرم کردن و گول زدن یه بچه ی پنج شش سالس رو قبول نداره. مگه می شه با عروسک گولش زد... یادمه وقتی یکی دو سالش بود شبا که می خواستیم بخوابیم دقیقا تا ساعت 3 نمی خوابید. شب تا صبح رو هموم قل می خورد و می پرید. یه جوریم می پرید که پاش به زمین نرسه. به طور محاسبه شده و دقیق از رو بدن تک تکمون رد می شد.

خدایا... چه روزاییی ... چقدر بچه بودیم... واقعا یادش بخیر. وقتی فکر می کنم می بینم چقدر عالم بچگی شیرین و جذابه... فارق از همه چی... هیچی نمی فهمی و سرت به عروسک بازیه خودت گرمه... خندم می گیره... ای کاش می شد آدما تا آخر عمر مثل بچگیشون بی خیال بودن و هیچی نمی فهمیدن. چقدر درک دنیا سخته.... این که بتونی باهاش کنار بیای.... عذابه.... درده.... نمی شه.... جور در نمیاد. زندگی و احساسات. ای کاش بزرگ نمی شدیم. ای کاش زمان همین جا متوقف شه و دیگه بیشتر از این تو گل دست و پا نزنیم ... اگه می شد...

اگه من اختیار داشتم و می تونستم هر کاری که می خوام بکنم هر آدمی رو تو هر دورانی که خوش تر بود رهاش می کردم... همون جا می ذاشتمش تا آخر عمرش ... ولی بازم نمی شد. چون ما آدما تنوع طلبیم ... نمی تونیم حتی تو بهترین لحظه های زندگیم یه مدت زیادی بمونیم... دیدین مشکل از خودمونه... دیدین خودمونیم که زندگی رو تلخ می کنیم. فعلا همینی که هست. چی کارش می شه کرد؟ پیشنادی دارین؟ بفرما....

 

هستم اگر می روم.....  گر نروم نیستم.... هستم...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 14 توسط هلیا| |