تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

ای خدا! یا من و بکش یا نجاتم بده از دست این زن... دهنمو صاف کرده... خدایا مگه یه آدم چقدر می تونه در مورد عزیزان خودش (البته همش خالی بندیه که می گه شما نوه ها عزیز تزین کسای منین) ظالم باشه...!؟

این مادر بزرگ من به خاطر این که ما عید با عمو هام رفتیم مسافرت و اون و با خودمون نبردیم داره از ناراحتی می ترکه...

*قبل از عید که از این موضوع با خبر شده بود تو خونه ی عمم (که تنها رفته بودم واسه خونه تکونی کمکشون کنم) من و گرفت به حرف زدن و درد دل کردن که عروسام نمی ذارن پسرام من و ببرن مسافرت... منم یه آدمیم که زیر بار حرف زور نمی رم و حرف تو دهنم نمی مونه. هر چی دلم خواست راجع به مسائل خانوادگیمون بهش گفتم و حسابی دعوامون شد... اشک من و در آوورد و آخرم همه چی افتاد گردن دختر عمه ی بدبختم که تو این حرفا رو یادش می دی(یعنی اون یاد من می ده)! در صورتی که اصلا به اون ربطی نداشت و همه ی اون حرفا، حرفایی بود که من تو این یه سال جمع کرده بودم و نمی تونستم بگم...

ما رفتیم مسافرت و بر گشتیم و بعد یه ماه من دیدم یه روز بعد از ظهر 5 شنبه زنگ زده به مامانم و هر چی دلش می خواد در مورد ومن و اون روز به مامانم گفته... حرفایی که من به عمرم نزده بودم رو از قول من به مامانم تحویل داد... مامان منم که می دونست اون از کجا ناراحته هیچی بهم نگفت.

 اِ اِ اِ اِ برگشته به مامانم گفته ما دوست داریم بیایم خونه ی پسرمون اما مثل این که هلیا از این موضوع ناراحت می شه پس ما نمیایم....!(آخرشم 40 کیلو باقالی خرید و اومد خونه ی ما و من و دختر عمه ی بدبخت تر از خودمو مجبور کرد که بشینیم باقالیاشو پاک کنیم) وای خدای من از ناراحتی داشتم می ترکیدم. بابام که قیافمو دید گفت من از همه چی با خبرم و می دونم که تو چی گفتی. منم که تو عمرم با بابام این جوری حرف نزده بودم با داد و اشک و گریه و ناله هر چی دلم خواست گفتم. آخرم بابام قبول کرد که اشتباه از اون بوده که اصلا راجع به مسافرت با من حرف زده...

**بابای من 5 شنبه ها سر کار نمی ره و تعطیله... ولی مامانم 5 شنبه ها تا ساعت 7 شب سر کاره... بابام از صبح تو خونه تنها می مونه. من می گم چرا هر 5 شنبه من میام خونه بابام شاکیه نگو این مادر بزرگ ( که 75 سالشه ولی مثل دخترای 14 ساله تیپ می زنه و آرایش می کنه) زنگ می زنه و باباهَرو تحریک می کنه. همیشه ما 5 شنبه ها تو خمونه دعوا داریم. یا بابا با من یا با مامان.

امروز بعدِ گذشت 2 ماه از اون ماجرا ها، گفتم بذار نرم بیرون ببینم چی کار می کنه تو خونه که انقدر عصبانیه همیشه... ساعت 10 صبح مادر بزرگه زنگ زد که سریع گوشیو بده به بابات. حالا بابای من رو پشت بوم داره کولر درست می کنه. انقدر گفت بدو بدو زود باش من مجبور شدم تلفن و ببرم تو پشت بوم. معلوم نیست پشت سر مامان بدبختم چی به بابام چی گفت که بابام سرخ شده بود، داشت می لرزید از عصبانیت. یهو دیدم دادش رفت هوا "که مگه تو (مادر بزرگم) اون دنیا نداری...؟ نمی خوای یه روزی جواب پس بدی؟ چرا انقدر غیبت می کنی؟ چرا دروغ می گی؟"

برگشته پشت تلفن به بابام گفته هر دفعه شما ما رو بردین مسافرت زنت دل درد داشته و داشته آه و ناله می کرده.... بابام که داشت می ترکید از عصبانیت. فقط داد می زد  (من فکر کنم یه ذره به بابام رفتم در این مواقع منم همش داد می زنم.) و دعوا می کرد. آخرم بی خدافظی گوشیو گذاشت.

***تازه زنگ زده به من می گه:" چرا وقتایی که تنهایی نمیای خونه ی من پیشم بمونی؟" مثلا می خواد از دلم در بیاره. منم پیش خودم گفتم بیام اون جا که 10 سال پیر شم از دست تو و کارات؟

آخ مخم ترکید... خدایا من بدبخت و ژوکر بدبخت تر از من رو از دست توطئه های این پیر زن نجات بده. من یکی که دیگه خسته شدم...

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 15 توسط هلیا| |

سلام به بهترین روز زندگی...

امروز بهترین روز زندگیمه... آخه تولد بهترین دوستمه... دوستی که شاید تا حالا هیچ وقت مثل اون و هیچ جای دنیا ندیده بودم و دوستی ای که شاید بشه بهش گفت یه عشق... چون من عاشقشم...

بهترین پسر دنیا! تولدت مبارک...

خوشالم که تو این روز می تونم تولدتو بهت تبریک بگم...  خوشالم که هستم و  این روز رو برات جشن می گیرم. خوشالم که هستی و بودنت برام امیده...

همیشه دوست داشتم و دارم... این روز رو تو تاریخ بهترین روزای زندگیم ثبت می کنم و امیدوارم که باشم و باشی و سال دیگه همین موقع بهت بگم 22 سالگیت مبارک.

من و همیشه در کنار خودت حس و کن و بدون که هیچ وقت تنها نیستی. شاید نتونم الآن اون احساسی شادی و خوش حالی که دارم رو ابراز کنم اما واقعا من تو روز تولدم انقدر شاد نبودم که الآن انقدر خوشالم...!

ولی نامرد تنها تنها بزرگ نشی من و ول کنی تو همین جایی که هستم... وایسا منم بیام با هم بزرگ شیم. این جوری نامردیه تو هی بزرگ می شی و من کوچولو می مونم...!

 یه روزی بشه تو تخچی(البته اگه درست نوشته باشم) و توحید و نشونم بدی... هی با وانت (با بچه خواهر اون کچله...) بریم بالا بیایم پایین...

در هر صورت امیدوارم بهترین روزای زندگیت و به همین سادگی طی کنی و اصلا هم با خبر نشی و برات مهم نباشه که یکی این ور دنیا داره بال بال می زنه برای دیدنت ولی تو اصلا خبر نداری که دوست داره و انقدر براش مهمی...

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 14 توسط هلیا| |

سلام سلام سلام! سلام به فصل بهار و بدبختیای دیگه ای که به همراه داشت. سلام به خرداد که وقتی اسمش میاد از تن بچه ی هفت ساله تا دانشگاهیاش می لرزه. سلام به امتحانایی که معلوم نیست چطور گند زده بشه توش...! سلام به همه پدر مادرایی که هی حرص می خورن و به بچه هاشون هی می گن درس بخون و یه عالمه از این سلامایی که اگر نبود واقعا چقدر خوب می شد...!؟

ای بابا... ول کن تو رو خدا... بی خیال بابا...! همه ی این روزا مثل برق می گذره... یاد روزای راهنمایی و دبیرستانم میفتم که بعد امتحانا همه ی کتابا رو تیکه تیکه می کردیم و می ریختیم وسط خیابون...!

جیغ وداد راه مینداختیم و تو پارک جلوی مدرسه و هی ولگردی می کردیم. یادش بخیر واقعا... این روزا همش یاد دوستام می افتم. همش یاد روزایی که با هم گند زدیم تو امتحانا و وقتی کارنامه می گرفتیم نیش هممون تا بنا گوش باز می شد.

اینا همه خاطرات دوران راهنمایی بود که وقتی یادش می افتم دلم می خواد بمیرم که چرا اون روزا که این قدر خوش بودم از خوشیام استفاده نکردم.

حیف شد... چقدر وقتامونو از دست می دادیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 16 توسط هلیا| |

بذار یه چیزی بهت بگم... امروز نشستم تمام پستای وبلاگت رو خوندم. همه رو... و فقط یه چیزی فهمیدم. بذار یافته هام رو یه جور دیگه بهت بگم. من و تو تازه به این نتیجه رسیدیم که فقط از با هم بودن (و دیدن فیلمای هیت و نگاه کردن به عکساش و قربون صدقه رفتن خودشو بچش و فحش دادن به زنش) لذت می بریم و نه هیچ چیز دیگه ای. چون تازه فهمیدیم که چقدر خصوصیات اخلاقیمون شبیه هم دیگس و همه دارن من و به خاطر این که مثل تو شدم، دعوا می کنن... اما من مثل تو نیستم! من خودمم. من و تو شبیه همیم. من و تو طرز فکرایی داریم که شاید تو هیچ 2 نفر دیگه ای نتونی اینارو (به طور مشترک) پیدا کنی...

 حالا می خوام بهت بگم که منم همیشه آرزو به دلم موند که با سیب زمینی پشندی (که یه روزی دوسش داشتم) انقدر مهربون باشم. اما بعد یه مدت فهمیدم که اون آشغال سیب زمینی من و فقط به خاطر سیر شدن می خواست (که خودت معنیش رو می دونی).

بعد از تموم شدن رابطمون فقط به خاطراتش فکر می کردم و اون شبایی که با هم صبح می کردیم و اون از مشکلاتش رو می گفت. روزای خوبی بود اما هر چی که بود الان یه مشت خاطرس و من و تو فقط داریم غصه خاطراتی که می شد با "اسمشو نبر" و "سیب زمینی پشندی" داشته باشیم و نداشتیم رو می خوریم.

اما این رو بدون، من که از تو 9 سال کوچیکترم و آقای "عین" که ازت 4 سال کوچولو تره فقط می خوایم بهت یه چیز رو ثابت کنیم: یه مشت خاطره هیچ ارزشی نداره. اون لیاقت تورو نداشت و نداره. قدر تورو نمی دونست. نمی دونه... تا آخر عمرشم نمی فهمه که چیو از دست داده... شاید تا حالا فهمیده که دوباره بهت رو آوورده... ولی در کل نفهم بود...

این و بفهم: تو به اون هیچ احتیاجی نداری و نداشتی چون تو سرشار از چیزایی هستی که یه آدم خوشبخت می تونه اونا رو تو خودش پیدا کنه. پس همون طوری که طرز فکر من و نسبت به تنهایی عوض کردی و باعث شدی که من از تنهاییام لذت ببرم و بفهمم که زندگی در تنهایی هم واسه خودش حالی می ده، خودتم لذت ببر. سعی نکن نبود اون تو زندگیت تورو نابود کنه. چون اگه بخوای این فکرا رو تا جایی که جون تو بدنته ادامه بدی؛ پس تو به خاطر اون جونتو از دست می دی. نه به خاطر اون... بلکه به خاطر فکرایی که در موردش می کنی...

تمومش کن و سعی کن همون طور که گذشتت رو با اون شروع کردی، حالت رو هم تنها و با اراده ی قوی واسه تنها بودن و لذت بردن (از تمام لحظات زندگیت )شرو کنی.

اینارو می تونستم وقتی می بینمت یا باهات رو در رو حرف می زنم بهت بگم، اما آدم به نوشته ها و خونده ها بیشتر توجه می کنه. همون طور که تو تموم خاطراتت رو برام گفته بودی اما وقتی تو وبلاگت خوندم، دیدم چقدر حرفات جای تأمل داره...

راستی عکس توی وبلاگت من و یاد روزایی می ندازه که فکر می کردم با "سیب زمینی پشندی" خوش بختم. اما نبودم! چون فکر می کردم که با اون خوشبخت می شم...

می بینی؟ ما همش فکر می کنیم... و این فکرای ماست که زندگیمونو می سازه...

 

حرف آخر: خوب فکر کن تا دیگه مجبور نشی خلا تفکراتتو با خاطرات اون پر کنی...

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 14 توسط هلیا| |

سلام.

یه خبرای خیلی خیلی بد رسیده به گوشم که داره دیوونم می کنه...

شاخ درآووردم وقتی شنیدم سیامک ازدواج کرده. اسم زنش الهامه. البته این می تونه یه شایعه باشه(خدا کنه).

دعا کنین دروغ باشه. توی کنسرتی که کریسمس داشتن زنش و معرفی کرده؟ یعنی اون جا مردم فهمیدن زنشه... 2 روزه از شنیدن این خبر سر درد گرفتم. ای خدا... یعنی می شه این خبر یه شایعه باشه.

من و بگو داشتم می رفتم ببینمش... خوب شد نرفتم... مثلا می رفتم می گفتم: آقای خواهانی من خیلی شما رو دوست دارم...

وااااای. که چی بشه؟

یارو می گفت: مبارکه که من و دوست داری... خوب چی کار کنم حالا...؟!!!

 اَ اَ اَ اَ چه ضایع می شدما ....

  نمی خوام ... نه...  !!!!!

 

ولی یه چیزی بگما... من هنوز عاشق ویلنم...

 

حتی اگه سیامک استادم نباشه....

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 14 توسط هلیا| |

هیت یه شخصیت در خود فرو رفته و ساکت داشت و فقط آدمایی می تونن درکش کنن که بتونن لااقل واسه چند روز درون خودشون فرو برن و فقط با خودشون باشن. به کسی کار نداشته باشن و به دیگران اهمیت ندن. این ویژگی هیت رو از پشت صحنه فیلماش و عکساش و داستان زندگیش به راحتی می شه فهمید. این تشخیص کار زیاد سختی نیست. از تو لبخندای سرد و ملیحش، از نگاهاش که پر حرف بوده، از عشقش به ماتیلدا(دخترش)... وقتی یه نفر زیاد احساساتشو بروز می ده و حرف می زنه، اونوقت تو نگاهش حرفی نمی مونه...

این خصوصیتش رو تو بعضی از نقشاش هم می شه فهمید. نقشاش تو فیلمای "بروک بک" یا "مانسترز بال" یا حتی "ند کلی" از فیلمایی بوده که نقشش تو اون فیلما تقریبا یه وجوه مشترکی با شخصیت خود هیت داشته. حتی تو فیلم "دارک نایت" هم که شخصیت منفی فیلمه و بی قاعده و قانونه هم می شه شخصیت هیت رو تو نقش ژوکر حس کرد. ژوکر فقط خودش بود و خودش... تمامه حرکات صورتش (گر چه حرکات ساختگی بوده و به بهتر شدن بازیش کمک می کرده) نشعت گرفته از شخصیت آروم و تنهای خود هیت بوده که (مثلا) نیکلاس کیج نمی تونسته اونا رو درست از آب دربیاره. چون اصلا مثل هیت تو خودش نیست و نمی تونه تنهایی رو درک کنه.  آخه ژوکر هم شخصیت در خود فرورفته داره... (این یه نکتس)

اینا کاملا واضحه واسه آدمایی که درون گرا هستن... چون اونم درون گرا بود... حتی تو تمام لحظاتی که همه ی عزیزانش پیشش بودن و شاد بودن، اون احساس تنهایی می کرده... حتی بعضی وقتا فکر می کنم اون خود کشی کرده. چون کسی از اطرافیانش نمی تونسته اون و درک کنه... حتی همسرش... شاید اون می دونسته با خوردن 4 تا قرص با هم، چه بلایی سرش میومده، اما اون کار و کرده... و حتی وقتی که خدمتکارش میره تو اتاقش و می بینه که خوابه، هیت منتظر اون چیزی بوده که می دونسته چیه... مرگ...

 

نمی دونم. شایدم اینا همه تصورات من بوده. اما وقتی خودتو می ذاری جاش می فهمی که چقدر احساس تنهایی می کرده...

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 14 توسط هلیا| |

سلام سلام سلام... عیدتون همچنان مبارک... خوبین؟ خوش می گذره؟ من دوباره با یه عالمه خاطره و حرف تازه اومدم. چه عیدی بود امسال... جاتون خالی تو شیراز حالی کردیم با سعدی و حافظ....

از روز اول براتون نگم که بهتره... دهنمون مسواک شد تو ترافیک جاده قم... 5شنبه آخر سال بود و مردم حمله کرده بودن به سمت بهشت زهرا، ما هم مثل بدبختا موندیم تو ترافیکِ دوستدارانِ اموات... ازاون ورم ساعت 2 شب رسیدیم شیراز و تا ساکن شیم تو یه جایی، ساعت شد 3 و ما هم همین جوری با بروبچسِ دختر عمو تا 4 و نیم بیدار موندیم.

فرداشم که سال تحوبل بود و همه مثل ما ریخته بودن تو شاه چراغ... آدم ووج می زد دیگه...

بعدشم رفتیم حافظیه و سعدیه و موزه نارنجستان و باغ ارم و باغ دلگشا و بازار وکیل و ارگ کریم خان زند و پارک جهان نما و دروازه قرآن و آبشار مارگون و ...

خوشبختانه همه جا خوب بود و خوش گذشت. خیلی همه چی عالی بود... از فالوده های سرد و کنتاکیای تند و بستنی کشیاش که نمی شه گذشت... اما فقط تو کل مسافرت یه جا بود که آدم رو به اشک ریختن وادار می کرد... اونم تخت جمشید بود. حیف. 8 سال پیش که رفتیم اونجا خیلی قشنگ و جذاب بود. اما الآن هیچی نمونده. یه سر ستون سالم و یه ستون درست حسابی که مردم روش یادگاری ننوشته باشن باقی نمونده. یا همه چی رو دزدین یا تحت محافظته یا روش یادگاری نوشتن و یا تخریب شده و ریخته رو زمین. واقعا حیف. من که فقط تو تخت جمشید اشک ریختم. خیلی جالب بود که اومده بودیم بگردیم و خوش باشیم، اما من فقط اشک ریختم.

خلاصه... سرتون و درد نیارم... خیلی سفر جالبی بود. بعد 8 سال حسابی تجدید خاطره شد... پیشنهاد می کنم اونایی که نرفتن حتما برن. از جاهایی که گفتم حتما بازدید کنید و چیزایی که گفتم رو بخورید... فقط یه توصیه: اصلا آیس پک های شیراز رو نخورید (به دلایلی که غیر قابل ذکره) .

تازه رسیدیم تهران و دوباره این مهمون بازیای گند شرو شده... غیر قابل تحمله... اصلا ما رفتیم مسافرت که از مهمون بازیا فرار کنیم اما آخرم گیر افتادیم... اَه اَه... صبح برو خونه فلانی، فردا شب یارو بیاد خونتون... حالا سال تا سال همدیگرو آدم حساب نمی کنیم ها... عید که می شه مجبوریم هی همدیگرو ببینیم. تازه می ریم خونه ی یه بنده خدایی، دوباره اون خانواده ی فلانی هم اونجان. دیگه ازاین بدشانس تر نمی شه.

واااااااااااای... 13 به درو که دیگه نگین... بهترین 13 به در عمرم بود. از 4شنبه شب (12 فروردین) رفتیم پارک چیتگر، بهترین جاشو گرفتیم. تقریبا خلوت بود. کلی آدم بودیم. 30 نفری می شدیم با 3 تا چادر واسه خوابیدن. همه ی مامان ها و باباها رفتن خوابیدن تو چادرا، دیگه واسه ما جوونا جا نمونده بود. ما هم کم نیاوردیم تا صبح بیدار موندیم. هوا هم سرد... کنار آتیش هی جیگر خوردیم، خندیدیم، چایی خوردیم، رقصیدیم... خلاصه خیلی باحال بود... صبشم کلی والیبال و وسطی بازی کردیم. بعدشم دیدیم همه مردم جم شدن یه جا بزن و برقص. یکی هلیکوپتری می زد، یکی عربی می رقصید، یکی تکنو می رفت... یَک وضی بود خلاصه. آخرشم آهنگ شاد گذاشتن همه ریختن وسط.... دِ بیااااا...

من هر وقت بخوام کسی رو نصیحت کنم فقط بهش می گم از همه ی لحظات زندگیت لذت ببر... (حتی تو دستشویی،این نکته ی مهمشه)!!!!!!

 الآنم دارم سعی می کنم از این اوضاع بَلبَشو لذت ببرم... بقیه ی سال بهتون خوش بگذره...

تا بعد...

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 15 توسط هلیا| |