تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

چرا خیلی از آدما با هم فرق دارن؟ تا حالا شده خیلی راحت متوجه تفاوت های یه آدم، با تمام آدمایی که تا حالا دیده بودی، بشی؟ احساس کنی که تا حالا یکی مثل اونو هیچ جای دیگه ای ندیده باشی؟ هر چند اون آدم از نظر بقیه مثل همه ی آدمای دیگه باشه!؟ آره! امروز دقیقا من یکی مثل اون آدما رو دیدم. آدم خیلی ساده ای بود، اما با بقیه ی آدما فرق داشت.شبیه هیچ کس نبود. شاید اصلا شبیه یه آدم نبود. شاید یه چیزی فراتر از آدم بود. اما هر چی که بود، منو واقعا به فکر وادار کرده. کاری کرده که نمی تونم بهش فکر نکنم.

اون از نظر بقیه مخصوصا خواهرم یه آدم عادی بود. اون یه فروشنده ی عادی بود. خیلی معمولی تو یه پاساژ مغازه ی تخت فروشی داره. همین. اما واسه من نمی تونه انقدر عادی باشه. من در عرض یک سال گذشته شاید تقریبا هزار بار از جلوی مغازه ی این یارو رد شدم، اما هیچ وقت متوجه جذبه و جدیتش نبودم.

نمی دونم، یه حس عجیبه. با بقیه پسرای سوسول سیخ سیخی که ولواَن تو خیابونا فرق داشت. شاید از اونا زشت تر. اما اون چیزی که من و جذب اون کرده قیافش نیست. رفتارشه، طرز نگاهش، صداش، نوع تکون دادن دستاش موقع حرف زدنش، نوع لباس پوشیدنش، نوع جذب مشتریش، وااااااای...!

امروز همه ی این موارد من و جذب فروشنده ی یک مغازه ی تخت فروشی کرد، وقتی که من امروز به همراه بابا و مامان و خواهر جان تُپل، رفته بودم اون جا تا یه خوش خواب بخرم. شاید تو اون خیابونی که اون مغازه داره، 10 تا مغازه ی تخت فروشی یا بهتر بگم خوش خواب فروشی( یا به قول خودشون تشک فروشی) بود، اما یه چیزی من مجبور کرد بابام و وادار به خرید از اون مغازه کنم. آقاهه خیلی راحت تو برخورد اول و توضیحات اولیه، متوجه شد که من از چی خوشم اومده و بابام و بر خلاف نظرش راضی کرد. از طرز نگاهش آدم حس می کرد که انگار قبلا باهاش هماهنگ کرده بودم، اما این طور نبود.

خیلی واسم جالبه! اون خیلی معمولی بود. خیلی عادی. موهای کوتاه داشت، یه تیشرت خاکستری و یه شلوارجین ساده تنش بود. یه آل استار قرمز هم پاش بود. صدای گرم و کلفتی داشت. با همون صدای جیگولیش بابامو راضی کرد. وای خدای من! من چرا دارم اینارو می گم؟ تا حالا تو عمرم به یه رهگذر یه همچین حسی نداشتم. دارم به این فکر می کنم دوباره به چه هوایی برم ببینمش؟! هیچ چیزی اون جا نیست که من با اون بهونه برم ببینمش. بی خیال...؟! از بعد از ظهر تا حالا دارم بهش فکر می کنم. بسه دیگه.

الآن ساعت دقیقاً 10/12 شبه و من دارم با دیدن راز بقا این چیزا رو می نویسم. اًه اًه ... حالم به هم خورد! تو راز بقا داره راجع به حشرات موزی که نیش می زنن و حال آدم و به هم می زنن، توضیح می ده. هوووووق ق ق ق ق ...! مخصوصا با دیدن فیلم Supernatural و دیدن این تصاویر خواب واسه آدم سخت می شه. تنها امیدم اینه که الآن می خوام برم رو خوش خوابی که از گوگول خان (همون فروشنده ی جیگمل که نمی دونم اسمش چیه!) خریدم، بخوابم. این بهم آرامش می ده. اما قبل خواب ترجیح می دم لا اقل یه قسمت دیگه از سریال مورد علاقم رو ببینم. نمی دونم شاید قسمت 14 اُم رو...! کمک! دیدنش تو شب آدم رو اذیت می کنه.کسی هست بیاد بشینه پیش من تا من راحت بخوابم؟

اَی ی ی ی ی ی...! دیگه دارم بالا میارم. حرف سوسک و کنه و ساس و پشه و مگش و عقرب و رتیل و مورچه و عنکبوت تو این وقت شب، مخصوصا تو این بی خوابی،...! اَی. من نمی دونم امشب چه جوری باید بخوابم.

به من دیازپام بدین. کمک...! من خوابم نمیاد...!

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 8 توسط هلیا| |

فکر می کردم وقتی تابستون شه می تونم کلی کار که وقت انجام دادنشو نداشتم و انجام بدم اما اشتباه می کردم. همچنان انقدر کار دارم و وقتم کمه که به هیچ کاری نرسیدم. فقط تونستم 2 تا از مهم ترین کارهای مستمر و خیلی خیلی مهمم رو انجام بدم. یکیش ثبت نام واسه کلاس زبان بود و اون یکی و که دیگه نگو...! وای وای...! سریال supernatural بهترین فیلمی بود که می تونستم تو عمرم ببینم. اگه اهل دیدن فیلم و سریالای خارجکی هستین، واقعا بهتون پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید. شاید از دیدن لاست و پریزون بریگ هم لذت بخش تر باشه. اما اگه جنبه ی دیدن فیلمای ترسناک رو ندارین نبینین. چون تقریبا نمی تونین شبا بخوابین(از ترس، من که از وقتی این فیلمو می بینم، شبا پیش مامانم می خوابم. باباهرم می ندازیم بیرون!یه چیزیم می گم ولی به کسی نگید. وقتی برای اولین بار بعد از دیدن این فیلم می خواستم برم حموم واقعا گریم دراومد.اصلا نفهمیدم کی اومدم بیرون.اون قدر هم ترسناک نیست اما واسه من که تو بچگیم از فیلم جمانجی هم می ترسیدم یه کم زیاده!).تورو خدا ببینید این فیلمو... از دستتون می ره ها.... از من گفتن بود. بهترین سریالیه که می شه دید.

ولی واقعاً این توصیه ی من و جدی بگیرین.

 اگه می خواین نصف عمرتون فنا نشه حتما این فیلم رو ببینید. شما 5-6 قسمتشو ببینید اگه خوشتون نیومد، من خودم شخصاًً خسارت وقت از دست رفتتونو می دم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 14 توسط هلیا| |

بعد این همه دغدغه و اعصاب خوردی، فقط این شعره که می تونه اعصابمو راحت کنه. همیشه واسه آرامش داشتن این شعر باهام بوده...

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،

تو را من چشم در راهم...

 

شباهنگام، در آن دم، که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گَرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم،

تو را من چشم در راهم

 

راستی ممنون از نظرای زیادتون تو پست قبل... انقدر زیاد بود نمی دونستم کدومشو بخونم...

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 7 توسط هلیا| |

حالا همه واسه ما آدم شدن!!!! من و بگو که چقدر خوشالم....!؟ واقعاً که... یعنی بعضی وقتا دوست دارم یه آدمایی رو خفه کنم اما نمی شه، یعنی دستم بهشون نمی رسه... حیف ای کاش دستم بهش می رسید تا همون جا،در جا بترکونمش.... مرتیکه ی خر فکر کرده منم مثل خودش 2 تا گوش دراز دارم... !

یه ماهه دارم با یه پسره چت می کنم که خودشو به اسم تهی جا زده (حسین تهی، رپر مورد علاقه ی دخترایِ خرِِ تهرانی!)... آی دی ش هم به اسم تُهیه... مردک به نظر خودش من و گذاشته سر کار... منم یَک سوتیای مشتی ای ازش می گیرم که نپرس... خود تهی الآن در حال حاضر تو دبیه... در اون جا داره عشق و حال می کنه و بی خبره از این که یه آدم دیوانه با اسمش داره دخترای بدبخت و می ذاره سر کار...

من که از اون اول می دونستم این حسین نیست، وانمود کردم که حسین رو خیلی دوست دارم و باورم شده که اون واقعا تهیه... اینم که فکر کرده من دیگه باورم شده و اصلاً یه ذره نمی تونه شک کنه که من از جریان با خبرم.

سخنان عنصر ذکور ملعون (همون پسره):

-         من آلان تو دبی هستم و با "حسین ابلیس" و "امیر تتلو" تو یه خونه مجردی زندگی می کنیم. (آره...! آخه حسین تهی بیکاره بیاد با دخترای ایرانی چت کنه...)

-         می گم یه عکس همین الآن بده که باورم شه تو حسین هستی، می گه: یه ویروسی از طریق ایمیل من اومده تو کامپیوترم که اگه بخوام فایلی رو واسه کسی سند کنم یا بخوام وب کم بذارم، اول می ره واسه اداره اطلاعات ایران، بعد میاد واسه تو، بعد میان تورو پیدا می کنن به خاطر من می ندازنت زندان تا بگی من کجام...! (اِ اِ اِ آدم انقدر خالی بند؟ انگار ایران بیکاره بیاد دمبال این آدما بگرده و پیداشون کنه. ایران خوش حالم هست که اینا از اینجا رفتن و از شرشون راحت شدیم!)

-         بهش گفتم خواهرم عاشق آرمین 2@fm. اگه می تونی شمارشو بده، گفت: شمارشو ندارم ولی می تونم تا فردا ظهر آی دی شو پیدا کنم و بهت بدم. ( انگار من خرم. دور از جون... رفته یه آی دی ساخته به جای آرمین. خوب کاری نداره این کارا که...!)

-         پرسیدم وقتی می خواستی رپر شی خانوادت مشکلی باهات نداشتن؟ گفت: مگه نمی دونی؟ نمی دونستی که خانواده ی من خیلی مذهبین؟ نمی دونستی که اسم من سید حسین موسویه؟ (وای داشتم شاخ در میاوردم. مگه یه آدم چقدر جای خالی بستن داره؟)

-         می گم مگه دلت واسه مامانت تنگ نشده؟ آدرسشو بده برم بهش بگم من عروستونم و اینا...! می گه: نه... من سر این که می خواستم رپر شم با بابام دعوام شد، دیگه از اون روز پسری به اسم من نداره. بابام همه ی کسایی رو که از طرف من واسه معذرت خواهی رفته بودن پیشش رو از خونه انداخته بیرون. گفتم تو آدرس بده من خودم درستش می کنم، گفت: ول کن دیگه بابا! تو هم خوشالیا... اونا حاضر نیستن ریخت من و ببینن! (بله، مشخصه...!)

-         به من می گه: هیچ دختری تا حالا من و دوست نداشته. تو اولین نفری هستی که من دوسش دارم. همشون به خاطر موقعیتم من و می خواستن و به خاطر این که من و ببرن تو مهمونیا و پز بدن. (آخه تو کی هستی که ارزش پز دادن داشنته باشی نادان...!؟)

-         ازش پرسیدم الآن اون جا ساعت چنده؟ به جای این که ساعت رو یه نیم ساعت عقب تر از ایران بگه، نیم ساعت جلو تر گفت...(وای خدایا... انقدر خندیدم... معلوم بود هیچی حالیش نیست.)

-         گفت: چرا تو سایت کلوب عضو نمی شی؟

دیگه از اون جا دوزاریم افتاد که این کیه که خودشو گذاشته سر کار...! یک نفر تو سایت کلوب هست که اسمش مسیحه و خیلی عاشق این رپراست و کلی هم راجع بهشون می نویسه و کلی هم آدم خنده داریه...

البته نا گفته نماند من هر دفعه با این پسره چت کردم، انقدر خندیدم که دل درد گرفتم. آخه چرت و پرت می گه... پسرای عادی ایرانی نمیان خودشونو واسه یه دختر انقدر بی ارزش کنن و غرورشونو بذارن زیر پاشون... چه برسه به حسین تهی!  اِ...

خلاصه حسابی مچشو گرفتم. اون روز انقدر گیر دادم آدرس مامانت و بده که آف شد... فکر کن...!؟ خیلی نادانه... داره حسابی بهم خوش می گذره. اون فکر می کنه من و گذاشته سر کار... خبر نداره من کردمش تو قوطی و دارم هر روز کلی بهش می خندم.

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 14 توسط هلیا| |