عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
الهی بمیرم واسه خودم که انقدر مظلومم. که انقدر گناه دارم. که انقدر بهم ظلم می شه. آخی... بمیرم الهی...! آخه دلم واسه خودم می سوزه. خیلی بهم زور می گن. یه زوریم می گن که نمی تونم مقاومت کنم جلوش. نمی تونم بگم نه. نه که نتونما... زورم نمی رسه بگم نه. اگه می رسید که دیگه این مامان بابام انقدر بهم زور نمی گفتن. یادتونه یه سری از داستانایی که با مادر بزرگم داشتم گفتم؟! گفتم که هی دلم و خون می کنه؟ حالا مجبورم باهاش برم مسافرت. اونم کجا؟ مشهد... نه...! هی باید تو حرم با خودم بکشمش این ور و اون ور و مواظبش باشم که گم نشه. بدبخت شدم. امشب(سه شنبه) راه میوفتیم و تا دوشنبه هفته بعد اونجاییم. تازه شمال هم می خوایم بریم. از یه هفته پیش دارم گریه می کنم و خودم و می زنم و غذا نمی خورم که بذارن باهاشون نرم. بمونم تهران پیش خواهر جان تپل. آخرم نذاشتن. باز هم نمی خواستم برم، دیگه یکی از دوستان یه مشکل خیلی بزرگ واسش پیش اومد و ازم خواست برم براش دعا کنم. منم که نمی تونم ازش بگذرم حرفشو قبول کردم. یه موقعی آرزو داشتم برم سیامک و ببینم و هنرجوش بشم و پیش خودش ویلن و یاد بگیرم. حالا که پیداش کردم نمی تونم. یعنی نمی ذارن. هی روزگار... فکر این جارو نمی کردم که اگه پیداش کنم خانواده مخالفت می کنن. چه جالب که همه ی آرزوهام نقش بر آب شد. با یه مشت کلاس ورزشی و زبان و اینا هر روز هفتمو پر کردن که دیگه وقت نکنم به چیز دیگه ای فکر کنم. دیروز داشتم تمام پستای قدیمیم رو می خوندم. چقدر دلم خوشه به خدا. به چه چیزایی فکر می کنم. هر دوره از زندگی یک نفر واسم مهم می شه. متأسفم. در هر صورت حلالم کنین. پسووردم و می دم به ژوکر که اگه بر نگشتم بهتون خبر بده که مردم یا زنده. اگرم بر گشتم که واستون کلی خبر میارم. دوستون دارم. تا هفته ی دیگه.بای... * بعضی وقتا آدم دلش می خواد از حرص مردم بکشه ولی نمی شه. مرده شور هر چی آدم بی ملاحظه رو ببرن. هفته ی پیش یه عروسیه مشتی توپ دعوت بودیم. از صبحش کلی رفتم خرید و کلی تو آفتاب راه رفتم و پول خرج کردم. بعد از ظهرم از ساعت 3 رفتم آرایشگاه. بهترین مدل مو رو درست کردم. حالا بعد کلی دردسر رفتین سالن دیدیم به به، عروسی قاطیه. دختر و پسر و زن و مرد وسط. بابای منم که گیر... بعد 5 دقیقه گیر داد بریم که بریم. من نمی شینم این جا. بابا جان تو برو خوب. من کلی رفتم آرایشگاه، پول خرج کردم، از عروس خوشگل تر شدم، حالا گیر دادی می گی بریم خونه؟! خلاصه رفتیم. من تو راه یه کلمه حرف نزدم و نذاشتم بغضم بترکه. ولی تا رسیدیم خونه تا صبح گریه کردم. پدرشونو در آوردم. بابام دیگه مونده بود چی کار کنه از دست من. ولی حیف شد. خیلی زور داشت واسم. مسئله پولش نیست. زحمتشه. ای کاش می موندم. ولی... بی خیال. گذشت هر چی که بود. جهنم پول آرایشگاه. فکر می کنم 20 تومن دادم صدقه. حالا خیلی از دست بابام شاکی نشدم، بیشتر از اون صاحب مجلس که کارت رو بهمون داد (دایی مامانم) شاکیم. خوب اگه اون مرتیکه کچل به ما می گفت عروسی قاطیه ما اصلا نمی رفتیم. نگفت...! به جهنم. فدای سرم. ** جمعه هم با بروبچس فامیل رفتیم چیتگر دوچرخه سواری کردیم. پدرم دراومد. تا 2 روز پام درد می کرد. ولی کلی خوش گذشت. تو راه برگشتم 7 نفر ریختیم تو یه ماشین. داشتیم می ترکیدیم. ولی خیلی خوش گذشت. تنوع خوبی بود بعد یه سال. ***دلم کلی تنگه. دیشب ژوکر کلی دعوام کرد. یه لحظه دلم واسه خودم سوخت. گفتم ببین من چقدر این ژوکر و دوست دارم و ژوکر چقدر تو جمع با من بد حرف می زنه. جلو پسرای فامیل. خوبیش اینه که می دونم ته ته دلش هیچ چی نیست. می دونم اون لحظه گرمش بوده، شلوغ بوده خونشون، شاکی بوده حالا سر من خالی کرد. مهم نیست. بازم دوسش دارم. به خاطر خودش. به خاطر وجودش. به خاطر این که واسم خواهری کرد.کارایی که خواهر جان تپل خودم واسم نکرد. به خاطر اینه که گیرشم و همیشه آویزونشم. **** این روزا دلم واسه خودم خیلی می سوزه. هیچ کس دیگه من و دوست نداره. بابا، مامان، عزیز، خاله ها... همشون خواهر جان تپل و بیشتر از من دوست دارن. همه هی بهش توجه می کنن و از حالش می پرسن. عزیز واسش دلمه برگ درست می کنه می فرسته، اون یکی مادر بزرگم 5 نوع مربا درست کرد فرستاد واسش. بدون توجه به این که منم آدمم. دیروز به مامانم به شوخی گفتم اگه منم برم نی نی جان تپل دار شم، به منم توجه می کنی؟ حالا از ترسش یه کم بیشتر بهم می رسه. هی قربون صدقم می ره که عین این بچه ها نشینم یه گوشه منتظر باشم که یکی بهم بگه چی کار داری می کنی؟ هی هر روز هر روز هر روز میاد خونمون و هی مامانم و می گیره به حرف و نمی ذاره مامانم به منم بگه دخترم. دارم حسودی می کنم. خیلی بد شدم. یکی من و دلداری بده...! حوصله آپ ندارم. نمی دونم حالم خیلی خوب نیست. نشستم بغل خواهر جان تپل و دارم به بافتنی بافتنش نگاه می کنم. یکی از رو، یکی از زیر. همش حرف از اینه که نی نی جان تپل پسره. نمی خوام. دوست ندارم پسر باشه. هی میاد دست می زنه به کتابامو عروسکامو به هم می ریزه. مامانم داره واسش سونوگرافی ابوعلی سینا می گیره که ببینه بچه چیه. یه دقیقه وایسین...! آخی.... پسره.... نازی... معلوم شد پسره. آخی... عزیزکم. باشه. قبول. دوسش دارم. همون. می گن اگه اولین رنگی که مادر برا بچه لباس بگیره پسرونه یا دخترونه باشه بچه همون می شه. الآن خواهر جان تپل داره با کامووای خاکستری براش شال گردن می بافه. قربونش بشم. تا بعد... روز باباشم مبارک. خوبین؟ می بینم که امتحاناتون دیگه شده و دارین حال می کنین؟ کنکوریا هم که دیگه راحت شدن و اینا دیگه... یعنی به زودی راحت ترم می شن. فقط دارم به این فکر می کنم که حالا که تموم شده تا سیزن 4 شو پیدا کنم باید چه خاکی به سرم بکنم؟! من چی ببینم پس؟ حوصلم کلی سر میره. آخه تا الآن تقریباً نصف روزم رو با این فیلم پر می کردم. تموم شد. مثل دیوونه ها می شم دوباره. تا ژوکر سیزن 4 رو ببینه، بعد بده به من کلی طول می کشه. دارم دق می کنم. عزیز دلم مُرد. Dean winchester مرد و من موندم تو خماری این که دوباره چی می شه تو سیزن 4. تا دستم بیاد من می میرم. ای خدا...! دقیقا روزی که این سریال رو از ژوکر جونم گرفتم داشتم به یه همچین روزی فکر می کردم که اگه تموم شه تا بقیش بیاد دستم چی می شه. می گن از هر چی بترسی سرت میادا... داستان منم دقیقا همون جوری شده. نمی خوام. تو رو خدا ژوکر تا تو ببینی هزار روز طول میکشه. اول من ببینم بعد تو دیگه... جان هلی... دارم می میرم. موادم تموم شده. فقط یه نخود بهم بده(منظور یک DVD است). من اولش آدم حسابی بودم مثل خودت. تو من و به این گند کشوندی. حالا می خوای وسط زمین و هوا ولم کنی؟ استخونام داره می ترکه. درد دارم. آروم و قرار ندارم. شدم مثلheath ledger تو فیلم candy وقتی که داشت ترک می کرد. هی خودمو می زنم از بی موادی. کمک...! می خوام از این به بعد راجع به خواهر جان تپل و نی نی جان تپل تو شیکمش هم بنویسم. الآن 3 ماهشه. دوسش دارم. خالشم. خواهر زادمه... وای اگه دختر شه می خورمش. اگرم پسر شه تفش می کنم. نه... شوخی کردم. از این حرفای تکراری: سالم باشه، هر چی می خواد باشه، باشه...! رفتم خونشون دیدم زن عموش واسش جوراب خریده. اندازه 2 تا بند انگشت بود. وای الهی قربونش بشم. پاهای کتلتیه کوچولو و به قول ژوکر چولوسکیدشو می خواد بکنه اون تو. ای جونم...! راستی تورو خدا واسه نی نی جان تپل دعا کنین سالم و به موقع بیاد پیشمون. اگه نی نی جان تپل سالم بیاد قول می دم همتون یه جای مشتی، یه چیز توپ مهمون کنم (حالا تا بعدا تصمیم بگیرم که کجا و چی باشه).تا بعد...! جاتون خالی چه حالی داد شمال خلاصه برای اولین بار با مامان و بابای بداخلاقم تو یه مسافرت 3 نفره بهم خیلی خیلی خوش گذشت. دریا که مثل استخر بود. یه دونه موجم نداشت. هوا هم که توپ. نمی دونم چرا انقدر شمال خلوت بود. بر عکس همیشه که از ترافیک تمام سفر کوفتمون می شد این دفعه خیلی باحال بود. همه جا فقط ما بودیم و 2-3 تا خانواده دیگه. فکر کنم به خاطر کنکور و این مسائل بود. دم ساحل که بودیم یهو خواهر جان تپل زنگ زد به گوشیم، گریه می کرد مثل ابر بهار که شما کجایین من از صبح هر چی زنگ می زنم هیچ کی از شما خبر نداره...! باورم نمی شه یه بارم که شده تونستم با مامانم و بابام کنار بیام و باهاشون تو یه مسافرت بهم خوش گذشت. همیشه از ترس تنهایی دوست دارم یکی باهام تو مسافرتا باشه. ولی این دفعه بهم ثابت شد اونا هم همسفرای خوبین. در هر صورت دوباره یک توصیه دارم براتون. یه سَری برین شمال. الآن خیلی مشتیه... می چسبه بعد این همه درس و امتحان و کار و خونه داری... فقط مواظب خودتون باشین که پوستتون نسوزه. مثل منه بدبخت جزقاله نشین که بعدش پدرتون در میاد. راستی احتمالا باید تا 3 روز آینده کمبود supernatural خونم رو جبران کنم. اگه روزی 6 قسمت می دیدم، حالا دیگه باید روزی 10 قسمت ببینم تا کمبودش جبران شه. اگه کسی نظر من و بخواد باید بگم اعتیاد هم چیز بدیه ها...! نه به جون خواهر جان تپل نمی خوام نصیحت کنم و از این حرفای مثلا مسالمت آمیز بزنم. نه به جون خودم. فقط می خواستم بگم حالا که منم دچار این عارضه شدم واقعا می فهمم یه درد بی درمونه و هیچ راهی نداره. آره...! مامان جان، بابای بد اخاقم، من معتاد شدم. بد بخت شدم. بیاین من و از تو این جوبا جمع کنین. دیگه رگم پیدا نمی شه انقدر به خودم تزریق کردم. من بدبخت شدم. من و نجات بدین. دیگه چشام باز نمی شه! چشمام شده 2 تا کاسه خون. به خدا همش با یه سیگار شروع می شه. رفیق بد...! با یه تعارف شرو می شه. به خدا همش همینه. نکنین این کارا رو. من به عنوان یه آدم تجربه دار، دارم بهتون می گم. نکنین...! نه..! اشتباه نکنین. من به هیچ مواد مخدری معتاد نیستم. من فقط به supernatural معتاد شدم. بدبختش شدم. دیوانش شدم. اولا روزی یه قسمت می دیدم. بعد شد روزی 2-3 قسمت. بعد شد روزی 5 قسمت. حالا دیگه روزی 8 قسمت می بینم. دیگه دارم می میرم. از صبح ساعت 8 که بیدار می شم، نه هیچ جا میرم، نه هیچی می خورم، فقط شرو می کنم به دیدن این سریال تا دقیقا ساعت 5 که بابام بیاد خونه. از اون به بعد هم بهش فکر می کنم. بهJensen Ackles ، به Dean Winchester، واااااااای خدای من. دیگه حرف زدنمم مثل اونا شده. به خدا دیگه چشمام از قرمزی و سوزش داره می ترکه اما نمی دونم چرا. تا بابام یه دقیقه یا فق نیم ساعت پاشو از خونه میذاره بیرونمن یه قسمتشو نگاه می کنم. دیگه دست خودم نیست. خوشم میاد مامانمم برعکس همیشه یه کلمه نمی گه چرا؟ اصلا کار به کارم نداره. نمی گه داری چی کار میکنی؟ عدا هامم مثل Dean شده. حرف زدنم، نگاه کردنم، خندیدنم، دعوا کردنم، همه چیز. هویتمو از دست دادم. ژوکر تو رو خدا، جون Jensen شاکی نشو. بذار حرفامو بزنم. آخه این چه دردیه که من تو 2 هفته (تازه به جز پنج شنبه،جمعه ها) یه سیزن کامل که می شه 22 قسمت و دیدم. تازه بعضیاشم 3 بار دیدم. این دیگه اند بی خیالیه. یکی به جز ژوکر(آخه ژوکر اگه بفهمه این چیزارو دعوام می کنه کلی...!) من و نجات بده. من دیگه چشم ندارم. دارم تموم می شم. کمک... با همه ی این احوالات بازم بهتون توصیه میکنم ببینین این فیلم رو. من بیجنبم معتاد شدم، شما هیچیتون نمی شه. برین ببینین تا وقتتون و الکی از دست ندادین. 
![]()
![]()

![]()
![]()
. پنج شنبه صبحی از صدای داد و بی داد بابام از خواب بیدار شدم. رفتم دیدم همه وسایلشو جمع کرده داره راه میوفته بره چالوس. اِ... خوب بابا جان وایسا ما هم بیایم. خوب ما هم آدمیم. در عرض یه ربع همه وسایلمو جمع کردم و با مامان و بابا زدیم به جاده. مامانم می گفت می ریم تا یه جایی از جاده یه ناهاری میخوریم بر می گردیم. تو جاده خودمون 3 تا بودیم فقط. پرنده پر نمی زد. خلوت...!
خلاصه بابام یه جوری رفت و تو راه اصلا واینستاد که ما ناهار و تو جنگلای عباس آباد خوردیم. تا حالا نشده بود ما یه مسافرت 3 نفره بریم. نمی دونم. شاید به خاطر موقعیتیه که تو فامیل داریم. اصولا مسافرتامون بیشتر از 10 نفره و تو راه (حالا هر جا که می ریم) منفجر می شیم از جا تنگی...!
![]()
مامانم هم یه چیزی سر هم کرد و بهش گفت. آخه خواهر جان تپل با یه نی نی تو شکمش که نمی تونه بیاد شمال و این حرفا که...
داستان داریم ما با این خواهر... خالا تا کی نینی جان تپلش به دنیا بیاد که بتونیم باهاشون بریم مسافرت...! ا ووواَ اَ اَ ه ه ه ...! 
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()


