عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
می گم چه ماهیه این مرداد نه به خاطر این که بده، نه به خاطر این که توش بهم خوش نگذشته، نه به خاطر این که باهاش حال نکردم، نه...! راستی 26 مرداد هم تولد مامانم بود. من هی می گم این ماه مبارکه شما هی بگین نه...! خیلی باحال بودیم این ماه. هی من واسه اون 2 تا کادو می خریدم و هی اونا واسه من، من و مامان واسه خاهر جان تپل...! بدبخت بابام. گناه داره... تولد ما سه تاس و اون بدبخت باید سر کیسه رو شل کنه... عوضش بابا هم تو روز تولدش 3 تا کادو می گیره. شبه تولد مامان تمام فامیلش ریختن خونمون. پسر خاله گوچولوم یه ارگ کوچولو خریده بود و داییم هم که از قبل ارگ زدن و بلد بود و پسر خاله بزرگمم می خوند و شوهر خالمم فیلم می گرفت. خلاصه واسه خودشون یه اکیپی بودن. یه ارکست بودن... از همه بهتر، مامان منه خوب و قشنگ تر، مامان منه... فکر کنین؟ یک دونه آهنگ به عمرشون گوش ندادن ولی ماشالا تمام قرآن و از حفظ براتون می خونن. مامانمم اومد واسه خودش هنر نمایی کنه، کیک درست کنه...! آخ چشمتون روز بد نبینه. خیلی داره بهم خوش می گذره جدیداً... این روزا واسه مامانم خیلی جالبه... 22 سال پیش یه همچین روزی مامان، خاهر جان تپل و به دنیا آوورد و حالا امروز داریم واسه خواهر جان تپل با یه نی نی تو شکمش تولد می گیریم. راستی گفته باشم ها... فکر نکنین مامانم داره نوه دار می شه یعنی پیره، نه! خواهر جان تپل هم زود ازدواج کرد، هم زود بچه دار شد. وگرنه مامان من سنی نداره که...! همش ۱۴ سالشه.... چه روزگاریه... دارم به این فکر می کنم یه 20 سال دیگه هم ما تو بهمن تو یه همچین روزایی تولد نی نی جان تپل و که اون موقع واسه خودش یه آقا یا یه خانوم شده رو می گیرم. آخه خدایا، کَرَمِتو شکر... این چه نظامیه که با دقت آفریدیش و با دقت هم داری ادارش می کنی؟ فقط هم خودتی که از پس ادارش بر میای...؟ خدایا این روزا رو ازمون نگیر... ما آدمای خاطر دوست با همین زنده داریاست که زنده ایم و نفس می کشیم. نفس می کشیم و خوش حالیم که شاید سال بعد هم یه همچین روزی دور هم جمع شیم... هممون شنیدیم و می دونیم که هیچ عشقی، عشق اول نمی شه و نخواهد شد امروز هم روز تولد اولین عشق زندگیه منه... یه موقعی آرزوت رو داشتم، آرزو داشتم فقط واسه یه لحظه ببینمت خدایا کمکم کن. به خاطر این روز عزیز، به خاطر این قلب خستم که دیگه نا نداره بتپه، به خاطر این عشقم که پاک نگهش داشتم کمکم کن. بذار به آرزوم برسم. امروز تولد هلیاست امروز از صبح تا ظهر تو باشگاه بودم. مسابقه والیبال داشتم. قبلشم رفتم کلاس ایروبیک ثبت نام کنم که گفتن همین الان کلاس داری. خلاصه یه صبح تا ظهر رو دوییدم. وقتی هم که از قیلوله بیدار شدم دیدم یه دوست قدیمی، یه بچه محل که تقریبا یه سال بود ندیده بودمش بالا سرم نشسته از بچه محلا یکی چاق شده بود این روز و که از صبح تا ظهرشو دوییدم و بعد از ظهرشم با گذشتم سپری کردم رو هیچ وقت یادم نمیره. راستی یادم رفت بگم. خواهر جان تپل دیروز زفت دکتر. سونوگرافی کرد. دکتر گفته به احتمال ۶۰٪ بچه دختره. من که دیگه گیج شدم. آخر نفهمیدم دختره یا پسر. آخی...! می گه شستش تو دهنش بود. نازی. فکر کنم از این بچه بشه که هی شستشو بخوره و لب و لوچش تفی باشه. قربونش بشم الهی.... نمی دونم چرا با این که این روزا کلی اتفاق واسم میافته و من و وادار به ثبت خاطراتم می کنه، اما بازم دستم به نوشتن نمیره. حس و حال نوشتن ندارم، حوصله ی نوشتن ندارم. البته ناگفته نماند که وقتشم ندارم. تو 2-3 روز اخیر که خونه ی ژوکر اینا بودم کلی بهم خوش گذشت. کلی از دست آقا داداش ژوکر خندیدم و کلی هم از دست خان داداشش حرص خوردم. آقا داداش ژوکر(پسر عمه ی من) یه دوستی داره که خیلی باخاله. خیلی خنده داره. هی از این کارای funy برات می کنه که هی بخندی. همه بهش می گن پاشا. البته اسمش چیزه دیگه ایه. اون مارو برد تا فرمانیه که حامد بهداد و ببینیم. قد داره یک و 85. درازیه واسه خودش. خیلی (تقریباً) دوسش دارم. نه از سر عشق و این جور حرفا، از سر باحال بودنش، به خاطر کارا و اخلاقاش. به خاطر صداش که (اصلا) به هیکلــ (گندش) ـش نمیاد. الهی...! تو خونهی ژوکر اینا دامن و گرفته بود و بهم می گفت دستم به دامنت. بهم بنزین برسون. حالا هر کی ندونه فکر می کنه من پمپ بنزینم. نه! آخه بابا ی من کلی بنزین تو کارت سوختش داره هی به مردم خیرات می کنه و هی پاشا روش نمی شه بیاد از بابام در خواست بنزین کنه... خلاصه موجود عجیبیه این پاشا. راستی بنابر لطف و مهربونیه ژوکر که همیشه کنارم بوده، سیزن 4 supernatural اومد دستم. رفتم خونشون و همه ی DVD هاشو واسمرایت کرد. کای دارم زوق می کنم که هی می تونم هر روز یه قسمت ببینم. این سیزن خیلی قشنگ تر از بقیشه. خیلی جذابه و داستاناش بیشتر رو dean می چرخه. خیلی خوش حالم. فعلا مواد دارم. تا وقتی تموم بشه. وای اصلا نمی خوام به اون روزی که سیزن 4 هم تموم می شه فکر کنم. چون کوفتم می شه. ولش کنین. اصلا بحث و عوض کنیم. راستی عیدتون مبارک. یادمه اون روزایی که داشتم سفر نامه زجر می نوشتم روزای خوبی بود. چون تازه از اون سفر مزخرف راحت شده بودم و داشتم آزادانه و بدون هیچ نوع دخالت و حرف بی جا زندگیم رو می کردم. تا اون جایی که من می دونم هر روزش رو نوشتم و آمادس واسه این که شما لطف کنین و بخونینش. اما من دیگه این کار و نمی کنم. دیگه به نوشتن سفر نامه تو وبلاگم ادامه نمی دم. دیگه هیچ وقت از اون سفر چیزی نمی گم. نمکی دونم یه جورایی دیگه این جا احساس راحتی ندارم. دیگه سخته که بخوام به عنوان یه جای امن واسه گفتن حرف دلم رو این وبلاگ حساب باز کنم. یه جورایی واسم امن نیست. یه جورایی هر وقت که اومدم یه چیزی بگم، در مورد هر چی، هر کی، هر شکایتی که داشتم، لا اقل یه نفر که البته خیلی بیشتر از یه نفر بودن بهم یه جوری ضد حال می زد که نمی فهمیدم از کجا خوردم. نمی دونم. شاید تو این وبلاگ یه کساییی هستن که دوست ندارم من در مورد خیلی چیزا بگم. باشه. هر چور راحتین. نمی گم. اما یه روزی فکر می کردم این وبلاگ منه و من واسه دل خودم توش می نویسم. نه واسه رضایت ملت. نه واسه این که مردم خوششون بیاد. واسه بیان حرفا و بروز احساساتی که هیچ جایی واسشون نیست. جز این جا...! اما مثل این که این جا هم شده یه جای تهی... یه جای خالی که من باید توش اون چیزایی رو که دیگران دوست دارند رو بنویسم، در غیر این صورت ضد حال بدی می خورم. اصلا نظرتون چیه که من کلا بی خیال این جا شم. کلا حرف نزنم!؟ کلا چیزی نگم چون اخیرا هر چی می گم به ضررمه! نظرتون و بگین، چون من دیگه خسته شدم از گفتن حرفای تکراری...! یه احساس متفاوت. نمی خواستم گزارش این یکی رو بدم. اما دیگه طاغت ندارم که نگم. دارم می ترکم. بغض گلوم و گرفته و نفسم بالا نمیاد چون نمی تونم چیزی بگم که کسی درک کنه. یعنی چیزایی که من می گم و کسی درک نمی کنه. هیچ توقعی هم ندارم. حق دارن، حق دارین که درک نکنین. هیچ کس نمی دونه تو دلم چه آشوبیه. هیچ کس نمی تونه بفهمه. دیروز وقتی ریختن اشکاش و دیدم دلم لرزید. دلم لرزید و پیش خودم واسه یه ثانیه فکر کردم تمومه... همه چی بر باد رفت. گریه هاشو زیاد دیده بودم. اشک ریخته بود ولی هیچ وقت به این زیادی و وسختی نبود. دلم آتیش گرفت دیدم داره از عذاب وجدانش گریه می کنه. اونم جلو داداشش که همیشه سعی کرده جلوش غرور خودشو حفظ کنه. اونم واسه یه پسر سخته که بیاد جلوی برادر کوچیکش اشک بریزه و اعتراف کنه که پشیمونه و عذاب وجدان داره. منم پا به پاش اشک ریختم. همون طوری که به صورتش خیره شده بودم و نگاش می کرم اشکام برابر خودش میریخت. این کارِ 2 ماه اخیرم شده. که با اشکاش اشک بریزم، با اندوهش غم عالم بریزه رو دلم، با خنده هاش بخندم، با لذت بردنش لذت ببرم، با ترسش سکته کنم، با خشمم حرص بخورم...! نمی تونم ترک کنم. عکساش همش جلو ی چشممه. همیشه باهاش چشم تو چشمم. همیشه تو نگاهش یه حرفی واسه گفتن می بینم. همیشه می خواد با نگاهش بگه و گوشی نیست که بشنوه. همیشه، همیشه...! هه هه هه...! به مامانم که می گم، می گه «اون کارشه، شغلشه که اشک آدمایی مثل تو رو در بیاره، به خاطرش پول گرفته.» نمی فهمه که اگه تمام پولای دنیارم به آدم بدن نمی تونه، اون طوری اشک بریزه. بابا... مَرده. غرور داره... پشتشو کرده بود به داداشش که نبینه چه طوری داره به پهنای صورتش اشک می ریزه. سرش و انداخته بود پایین و حسرت می خورد. داداشش هم نتونست درکش کنه. برادرش تو جواب این طلب همدردی و بروز ناراحتی و اعتراف، بهش می گه تو داری از چیز که عذابت می ده فرار می کنی و تظاهر می کنی هیچ اتفاقی برات نیافتاده! و اون تو جواب این داداش کوچولوی احمق فقط یه سکوت پر از حرف داره که 2 تا گوش نمی خواد واسه شنیدن. 2 تا چشم می خواد که از تو چشماش حرف دلش و بخونه. نتونست بفهمه که چی کشیده. ولی وقتی داداشش عشقشو از دست داده بود خیلی راحت درکش کرد. خیلی راحت ثابت کرد که برادر واقعیه. آدم واسه چقدر پول می تونه اون طوری گریه کنه؟ کسی می دونه؟ کسی می تونه؟ نه...! ژوکر راست می گه. هیچ وقت مثل الان نبوده. تا حالا که من باهاش بودم این طوری نبوده. تو بیان همه ی این احساساتش. هیچ وقت نتونسته انقدر کامل از پسش بر بیاد اما الان تونست. از این به بعدم می تونه. آرزومه یه بار بغلش کنم و تو بغلش حق حق بزنم و بهش بگم که معتادشم. الان تنها کسی که می تونه درک کنه من چه حالی دارم ژوکره. چون اونم دیده که چطوری احساساتشو (حالا از هر نوعی) بروز می ده. پس بذارین فقط ژوکر بدونه کیه که من این طوری اشکاشو دیدم. قبل از گفتن بدبختیای امروز، یه معذرت خواهی واسه پست قبلی بده کارم. چون خیلی زیاده روی کردم. ولی قبول کنین خیلی واسم این کاراش سخته. صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم نشسته بالا سرم هی داره قربون صدقم می ره. اَی...! از ترسش پا شدم در رفتم تو ماشین خوابیدم. هوا هم خیلی سرد بود. موقع صبحانه قندیل از دماغم آویزون شده بود. ساعت 8 صبح تا1 بعد از ظهر تو راه بودیم تا برسیم مشهد. تو مشهدم که گرم... موندیم تو ترافیک تا ساعت 2 که رسیدیم زائر سرا... شانس بد من اتاقمون طبقه سوم بود و من دوباره مجبور شدم 3 طبقه رو 7 بار برم بالا، بیام پایین. خلاصه ناهار خوردیم و مثلا ساعت گذاشتیم که بخوابیم و سر جومونگ از خواب پاشیم و تکرارش و ببینیم ولی خواب موندیم. بعد از ظهرش راه افتادیم بریم حرم. وای خدای من شرو شد قرقرا و نق نقای عزیز خانوم که راه زیاده و من نمی تونم راه بیام و واسم ویلچر بگیرین و پام درد می کنه و از این حرفا... بابامم محض رضای خدا یه دفعه برگشت گفت نمی شه هی ویلچر بگیریم. همینی که هست. میای بیا، نمیای بمون تو خونه. عزیز خانومم تا این و شنید دویید سمت حرم. تنبل خانوم. حالا بعد 2-3 تا کوچه پس کوچه رسیدیم به حرم، نشسته بود رو زمین که من نمی تونم که نمی تونم. دیگه کم مونده بود کولش کنم با چادر چاقچول راش ببرم. ولی جاتون خالی عجب صفایی داشت توحرم. خیلی دلم گرفته بود. بعد 2 سال حسابی دلم باز شد. از همه بیشتر واسه نی نی جان تپل و مامانش دعا کردم که جفتشون سالم و سر حال بمونن. بعدشم واسه عمه جونم که خیلی دوسش دارم، بعدم واسه دوستا و آشنا ها.... واسه کنکوریا هم کلی دعا کردم. با این که خیلی شلوغ بود یه دلی از عزا در آووردم. کلی هم له شدم ولی دلم باز شد. خیلی حرف تو دلم مونده بود. وقتی داشتیم برمی گشتیم تو بازارا کلی خرید کردم. ارزونی نبود که، حراج هم که سهله، مجانی بود نسبت به قیمتای تهران. کلی خرت و پرت که آدم هیچ وقت تو تهران از خونش به خاطر خرید این جور چیزا بیرون نمی ره رو اون جا خریدم. راستی واسه شروع زندگی خودم هم با لاکی ( لاک پشت صبور جونم که قراره به زودی عقد کنیم شانس من و می بینین؟ دوباره شب تختم افتاد بقل تخت عزیز خانوم که تا صبح با صدای خُرخُرش من و مستفیض کنه. از همون صبح که از خواب بیدار شدم هی کار کردم و وسیله جمع کردم و غذا پختم. همش کارای مامانم و انجام دادم و مامانم هم بعضی وقتا کمکم می کرد. ساعت 3، سر ظهر، توی آفتاب، راه افتادیم. فقط چون مامان پاش درد می کنه و بابا هم 52 سالشه و گناه داره زیاد بار ببره، منه بدبخت تمام بارای مسافرت رو تنهایی 4 طبقه بردم پایین. اونم نه این که یه بار برم و تموم شه. 4 بار رفتم بالا اومدم پایین (تازه خونمون آسانسورم نداره). راه افتادیم رفتیم دنبال عزیز خانوم (مادر بزرگ پدری که من همیشه باهاش دعوا دارم وای وای چشمتون روز بد نبینه. از همون اول ظبت ماشین خراب شد و ما هیچی نداشتیم گوش بدیم. اینم که تا می بینه همه ساکتن شرو می کنه به گفتن خاطرات قدیمی و نصیحت و تیکه انداختن به من و مامان و نیش و کنایه زدن. ما هم مجبوریم گوش کنیم و سر تکون بدیم و تأیید کنیم که یه وقت به خانوم بر نخوره و به بابا بگه که دعوامون کنه. حالا می خواست بخوابه جاش تنگ بود خانوم. تکیه داده بود به در ماشین و پاهاشو دراز کرده بود روی پاهای من. من دیدم پام دیگه از بی حسی و خواب رفتگی داره می ترکه. پاهام و برداشتم و اون پاهاش و گذاشت زیر پای من. حالا من دیگه جایی نداشتم که پاهام و بذارم. تا آخر اون موقعی که از خواب پاشه من پاهام رو تکیه ی صندلیه مامانم بود. دهنم مسواک شد بعد 3 ساعت که دیگه من اون پشت زیر باراش غرق شده بودم طاغتم تموم شد و گفتم بزن کنار بابا. اومدم نشستم جلو که مامان بره عقب یه کم به چرت و پرتاش گوش بده. رفتم جلو و یه ذره با ظبت ور رفتم تا درست شد. دیگه تا شب که برسیم شاهرود و بخوابیم اون جا من صداشو نشنیدم (خدارو شکر). مامان می خواست واسه شام تو راه کالباس و اینا بخوریم، خانوم چون نون و اینا بهشون نمی سازه دستور داد غذای شب برنجی باشه. ترجیحاً لوبیا پلو. ولی جاتون خالی عجب لوبیا پلویی درست کرده بودم. داشت دستاشم می خورد. بابام که هیچ وقت تا حالا از دست پخت من تعریف نمی کرد داشت قابلمه رو می خورد. ( چه عجب!) آخرهم مجبور شدم ور دلش، تو چادر، کنار خر خراش شب و صبح کنم. هی هم من و ماچ مالی می کنه و الکی قربون صدقم می ره. ولی معلومه ته دلش چیز دیگه ایه. سلام سلام سلام سلام... راستی کلی دعاتون کردم. همه رو. تو حرم دونه دونتون و اسم بردم و براتون دعا کردم. دستم درد نکنه. ولی چه فایده... شما ها که خیلی نامردین. یه سر به آدم نمی زنین ببینین مردم نیومندم از مسافرت؟، زندم؟، تو کمام؟، هیچی...؟! هیچ کس هیچی ازم نپرسید. باشه. می ذارم به حساب این که خودم بی معرفتی کردم و شما ها دارین تلافی می کنین. اشکال نداره. از خونه که می کشم. بذارین از دوستامم بکشم. اون از ژوکر که این همه من دارم واسش پرپر می زنم نمیاد بیینه مردم یا زندم. اون هم از بقیتون که همیشه به یادتونم ولی شماها... حساب بی حساب. باشه واسه بعد می خوام در مورد این سفر و خاطراتش مفصل بنویسم و کلی در موردش حرف بزنم. همین جا یه سفر نامه درست می کنم و هر روزش و مفصل می گم که چیا شد و چه چیزایی به سرم اومد. مثل همیشه می گم اگه دوست داشتین بیاین بخونین. تا بعد...
به خاطر این که خیلی مبارکه... تو ماهای قمری شعبان خیلی مبارکه و تو ماه های شمسی (البته واسه من) مرداد...! هنوز از پست قبلیم نگذشته که توش تولد بازی بود باید برسم به این پستم که بازم توش تولده. امروز تولد خواهر جان تپله...
قربونش برم روز به روز داره تپل تر می شه. (گوش شیطون کر، چشمش کور، فکش بسته...!) خیلی واسش خوش حالم. با به وجود اومدن این نی نی جان تپل هم که دیگه هم زندگیه خودش و هم زندگیه ما زنده شده.

تازه این و نمی دونین که شوهر خاله ی من از اون جانباز خیی مومناییه که آهنگ ماهنگ گوش نمی دن و پسرش من و از یک کیلومتری می بینه سرش و می ندازه پایین که من و نبینه کناه کنه و جواب سلام و از ترس گناه به زور می ده. ولی به خاطر ما اون شب کلی دست زد و باهامون همراهی کرد. من و خواهر جان تپل که مونده بودیم این امشب چشه، یه چیزی زده یا خیلی خوش حاله که دست می زنه. تازه پسرش هم می خوند واسمون. ولی چی می خوند...! به افتخاره تولد مامانم و خواهر جان تپل این شعر رو می خوند: 




جوش شیرینشو زیاد زده بود، کیک مزه نوشابه گرفته بود. بعد بد مزه بودا.. می خوردی می سوختی از تلخی و گاز... همش مونده رو دستمون.
هنوز که هنوزه تو یخچالمون دست نخورده باقی مونده. خلاصه تولد اون شبمون با این آدما و این جوری گذشت اما خیلی خوب و خوش گذشت.![]()
![]()
اما نی نی جان تپل تا ابد، حتی تا وقتی که بچه دار هم بشه واسه من همون نی نیه که واسه به دنیا اومدنش لحظه شماری می کردم. مثل خواهر جان تپل که تا ابد واسه مامانم یه نی نیه... ماها همه بچه های پدر مادرامونیم... حتی اگه پیر شیم. این خیلی نظام جالبیه. 

![]()
. عشق اول آدم یه جایی تو قلبش داره که هیچ کسی اون جا رو تو قلب آدم نمی گیره.
دوست داشتنی و به یاد ماندنی. برای همیشه
. هیچ وقت اون کسی که اولین بار نسبت بهش احساس متفاوتی رو داشتی یادت نمی ره.
هیچ وقت خلقیاتشو، حرفاشو، مهربونیاشو، روز آشناییتون و روز تولدش و یادت نمی ره. 
اولین کسی که تا به خودم اومدم فهمیدم می میرم براش... تا خودم و شناختم دیدم اونو از خیلی قبل تر می شناختم.
کسی که تو روز تولدش هلیای جدید به دنیا اومد. امروز تولد سیامکه.
سیامک خواهانی...! اون کسی که یه روزایی از عشقش اشک می ریختم و حالیم نبود که هیچ وقت دستم بهش نمی رسه. 
. آرزو داشتم فقط بتونم پیش خودت ویلن رو یاد بگیرم. ![]()
اما نشد. نذاشتن. حالا که پیدات کردم و راحت می تونم بهت دست پیدا کنم، راستشو بخوای می ترسم بیام سمتت. می ترسم من و پس بزنی.
من نمی تونم اون لحظه رو بینم.
طاقت ندارم
. نمیام جلو که پرتم نکنی عقب و بگی تو واسه من بچه ای... بگی من هزار تا مثل تو رو هر روز می پیچونم... اون وقت، اون روزه که می شه روز عزای من. تموم می شم. نابود می شم.
هزار بار واسم موقعیت پیش اومد که ویلن رو شروع کنم.
اما نکردم. چون نمی تونم بی تو پیش برم
. نمی خوام این کارو بکنم. نمی خوام نباشی. اما نمی ذارن باشی... 
![]()
![]()

سیامکم، تک نوازنده ی صدای قلبم، تولدت مبارک.![]()

![]()


واسه تو که چیزی نیست.
واسه تو که کاری نداره من و به آرزوم برسونی.
چیزی از قدرت و جلالتت کم نمی شه. این درد کهنم و دوا کن. خسته شدم. 
. تولد کسی که با تمام وجود، با کلی سختی ساختمش
. تولد اون کسی که اگه به خاطر خانوادش نبود هیچ وقت به دنیا نمی یومد
. امروز هم تولد منه و هم تولد سیامک.
یادتونه یه روزایی می گفتم من و سیامک چیزای مشترکی داریم
. این یکیشه...! سیامک امروز 32 رو تموم می کنه
. چقدر ازش فاصله دارم.
هلیا فقط یک سالشه.
من نیستم اون کسی که باید باشم. 



در کل هنوز آرزوت رو دارم....



ظهرم که اومدم خونه قبل از هر کاری، اول 5 قسمت supernatural دیدم. ![]()
. فکر کنین، شما از صبح کلی ورزش کردین و خسته و کوفته تازه خوابتون برده
، بعد مامان گرامیتون یه دوست رو راه می ده تا تو اتاقتون. بعد یارو بیاد از خواب بیدارتون کنه. خیلی درد آوره. اما جالبه... خلاصه بعد کلی خوش و بش
رفتیم پارک محل که قبلاً ها با دوستان اون جا پاتوقمون بود. همه بچه محلا، از دختر و پسر گرفته تا بچه و مامانش می گفتن کجا بود هلیا تو این مدت که 1سال پیداش نشد
. حالا نمی دونن که من دیگه اون هلیا قدیم نیستم که بتونم راحت بیام تو پارک و با بچه محلا خوش بگذرونم. نمی دونن که من دیگه عوض شدم. نمی دونن که حوصله ی این جور جینگولک بازیا رو ندارم. هی...! یاد گذشتم افتادم. چه روزایی بود. یه عالمه جوون و نو جوون که دور هم صبح و به شب می رسوندیم
و هی مادر پدرامون حرص می خوردن. 
، یکی لاغر
. یکی ازدواج کرده بود
، یکی مثل خواهر جان تپلم بچه دار شده بود
، یکی مثل من دیگه نمی یاد
، یکی که از هممون پولدار تر بود و همیشه یه چیزی مهمونمون می کرد
، دوباره مهمونمون کرد. خیلی روز خوبی بود. خوبه آدما بعضی وقتا به گذشتشون برگردن و ببینن که چی بودن و حالا چی شدن. خوب شدن یا بد! خوبه که گذشتمون و با امروزمون مقایسه کنیم و از بداش درس بگیریم و خوباشو تجربه محسوب کنیم. ![]()
![]()


![]()





) هم کلی دعا کردم. قراره بشم عروس صبور. کلی جاهاز هم خریدم از مشهد. آخه همه چی ارزون بود. یه لباس خوشگل هم واسه لاکی جان خریدم که هر وقت عقد کردیم خودم تنش می کنم. 



). اونم طبقه سوم می شینه و خونشونم آسانسور نداره. بازم بابا گناه داره بره بارای اون و بیاره پایین. خودشم که نمی تونه. پیره، فیزیوتراپی می ره واسه زانوش. باز منه بدبخت مجبورم 3 طبقه رو برم و باراشو بیارم پایین. اونم نه 1 دونه ساک کوچولو. 2 تا چمدون و 2 تا ساک کوچولو.
تازه بابا کلی قبل سفر باهاش دعوا کرده بود که هیچی با خودت نیار. بار کم وردار. بازم گوش نکرد و خر کشیاش موند واسه من. 

.


وای هزار تا سلام دارم براتون و کلی دلم براتون تنگ شده و باهاتون کلی حرف دارم. کلی چیز هست که می خوام بگم. انقدر دوست دارم بگم تو این مسافرت چی شد ولی الان نمی شه. نمی دونین چه پدری ازم در آووردن. نمی دونین چقدر له شدم. بی خیال الان وقتش نیست.
.


