عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
باز دوباره باید یه عالمه سلام ریز و درشت بدیم به این فصل نو رسیده و ماه اولش که اسمش واسه بعضیا یادآور خاطراتیه که حتی از مرورشم خوششون نمیاد. اما بعضیا هم خاطره ها دارن از این ماه مهر و مدرسه رفتنا... وای چه حالی دارن کلاس اولیا...!؟ خیلیاشون خوش حالن واسه تجربه ی جدیدشون و خیلیا هم نمی خوان از بغل مامانه تکون بخورن... کی می دونه تو دل کی چی می گذره این روزا... دختر عمو کوچولوام (نگین) هم امسال کلاس اولیه. ولی از اون جاییی که روابط اجتماعیش خیلی بالاست هیچ مشکلی نداره و داره مشتاقانه از ماه مهر استقبال می کنه و روز شماری روزایی که موند رو می کنه. امروز جشن شکوفه هاش بود. نمی دونم باید زنگ بزنم ببینم چی کارا کردن... من که قشنگ تمام طول دبستانم رو یادمه. کلاس اول که بودم بهترین شاگرد کلاس بودم و هی معلممون من و می کرد نماینده (به قول همون موقع ها مُبصِر). کلی هم بچه های کلاس با من بد بودن. ای خدا! چه روزگاری... حالا دیگه نزدیک شوهر کردنمونه. مثل برق می گذره. تو یه چشم به هم زدن دیدم تموم شد. نگین خیلی خوش حاله و داره بال بال می زنه. پیش خودم می گم وقتی برسی اول دبیرستان ازت حالت رو می پرسم. وقتی رسیدی به دوره ی انتخاب رشته و دل نگرونیاش بهت می گم مدرسه چیه... روزای انتخاب رشته من با بدبختی گذشت. سه ماه آخر اول دبیرستان رو اشک می ریختم و دو دل بودم که چه خاکی به سرم کنم. منم از اون بچه های بد درس و تنبل ولی باهوش بودم. درس نمی خوندم ولی هیچ وقت نمره بد نمی گرفتم. یادم نمیره اون روزا رو... راستی خواهر جان تپل رفت دکتر و معلوم شد که بچش دختره... حالا دیگه خیال هممون راحته. خیلی از سر در گمی در اومدیم. حالا راحت می تونم هر چی دلم می خواد واسش بخرم. کلی برنامه دارم... دکتر به خواهر جان تپل گفته اگه قرار باشه هی همین جوری چاق و تپل شی که نمی شه. باید برنج و از برنامه غذاییش حذف کنه. آخی... می خواستم امروز را، فقط همین امروز را بر خود غم و غصه ای فرود نیاوردَندی و خود را اسیر دست غم عالم نکردَندی. اما با شنیدن این که آقای واو (پسر عموی گرامیَم) در بیمارستان هستَندی و یک جایشان (که من از گفتن آن پرهیز می کنَندَندی) را عمل کردَندی و به شدت در شرایط بدی به سر می بردَندی، غم عالم برمن فرود آمدَندی. این بیماری وی که موجبات معافی ایشان را از خدمت شریف سربازی در این دولت... را فراهم نمود بودَندی، بالاخره برایش دردسر ایجاد کردَندی و او را روانه بیمارستان نمودَندی. ما نیز تصمیم گرفتیمَندی که برای عیادت از وی سری به خانشان زَدَندی و خوش حالی وی را بر خود خریدَندی. اما با دیدن ایشان که حتی نمی توانستَندی راه برودَندی و یک بیجامه راه راه سفید، اّبی نیز بر تن داشتندی (که به عمرم ایشان را با این شکل و شمالات ندیده بودم)، خیلی ناراحت شدَندی. آقای واو که همیشه مارا شاد می نمودَندی و هیچ کس حتی پاشا دوست صمیمی اش ناراحتی وی را ندیده بودَندی، در شرایط بدی به سر می بردَندی و از درد بر خود می پیچیدَندی. من در ابتدا و در جلوی چشمان شهلای مادران و پدرانمان چیزی بر روی مبارک خود و ایشان نیاوردَمَندی اما به محض ورود به خانه بغضم شکستَندی و در حدود 2 ساعت نزد بالشت زرد و تنهایم اشک ریختَندی. تا حال به این که چقدر بر آقای واو علاقه داشتَنی فکر نکرده بودَندی و هیچ وقت نمی دانستَندی که آقای واو نیز می تواندَندی مورد خوبی برای فکر کردن بودَندی. تازه فهمیدَندی که من بر ایشان چقدر نگران بودَندی. البته لازم به ذکر اَستَندی که وی هیچ گونه نظر و فکری به من و تمامی دختر های فامیل نداشتَندی و خیلی آقای واو محجوبی هستَندی. تا به حال هیچ وقت ایشان را بدون لبخند ندیده بودَندی و نمی دانستَمَندی که وی با حالت پریشانی و اصطراب چه شکلی بودَندی اما امروز بر چشم هایم ثابت کردمَندی که ایشان برازنده ی خنده های گرمشان هستَندی، زیرا بدون لبخند چَنی زشت بودَندی. در ابتدا از این که جز یک آب میوه نا قابل نتوانستَمَندی چیزی بر ایشان اهدا کنَندی نارحت بودَمَندی، و خیلی غصه داشتَندی که چه کُنَمَندی. اما وقتی به یاد مادر آقای واو افتادَندی که می گفتَندی: «من نه از فامیل دختر می گیرم و نه به فامیل دختر می دم» از فکر آقای واو بیرون آمدَندی و خود را آماده ی یک ضد حال درست و حسابی می کردَمَندی. خداوندی...! موجبات مسرت و بهبود آقای واو را فراهم آوَرَندی و دلی شاد بر ما دهَندی تا آقای واو را روحیه دار کننَدی. عجب روزایی شده این روزای بلند و سخت ماه رمضون. عجب روزی بود امروز... یه جورایی خیلی با خودم حال کردم، به خودم اعتماد کردم (برای اولین بار)، از خودم ممنونم... (اُ اُ اُ اُ ... چه از خود راضی...! ) از اون جایی که تو خانواده ی ما من تنها روزه گیر هستم و مامانم بنا بر فرموده ی پزشک به علت داشتن دیسک کمر و کم خونی شدید قرص می خوره و پدرم به علت زخم معده در بستر بیماری هست، نمی توانند روزه بگیرند و منم مجبورم مثل غاغ تنها پاشم واسه خودم سحری درست کنم. اولا تنبلیم میومد. بیشتر از همه کم خوابی اذیتم می کرد ولی امروز قشنگ واسه خودم ساعت 4و ربع پا شدم و غذام و داغ کردم و چاییم رو دم کردم و یه سفره ی رنگی و پر مخلفات واسه خودم چیدم. اصلا خودم حال کرده بودم. باورم نمی شد این منم که دارم این کارا رو می کنم. تازه تلویزیونم می دیدم و دعای سحرم خوندم. خلاصه بعد نماز اومدم برم بخوابم که دیدم اصلا خواب به چشم ندارم. نمی دونین بعد سحری نت رفتن چه حالی می ده. خلوت، سکوت، عالی...! ساعت 6 شد و دیدم وای... هنوز مامانم اینارو واسه نماز بیدار نکردم. اومدم برم تواتاقم دیدم دم در اتاق یه موجود سیاه گُندِه ی زشت بد ترکیب رو زمینه... همینمون مونده بود آقا سوسکه نصفه شبی، با زبون روزه بیاد تو لباسای من... وقتی بابام نمازش تموم شد دید دختر گُنده بَکِش عین بچه ها از ترس سوسک خیز گرفته رو اُپن آشپزخونه و چشمش به سوسکس که فرار نکنه. بعد که بابا با یاری خداوند اقای سوسک رو روانه ی کوچه و راه کرد منم یه کم آرامش گرفتم. حالا من نمی دونم سوسک از کجا اتاق من و پیدا کرده بود. ما تو دستشوییمونم سوسک نداشتیم. این جناب از کجا اومده بود، خدا عالمه. حالا با اون قیافه ی نِکبَتِش فکر کرده من بی سر و صاحابم. مرتیکه ی زشت بی ناموس، شبیه خرما بود. اَ اَ اَ اَ ی....!!!! راستی قرآن خوندن و اینترنت رفتن و بعد سحری حتماً امتحان کنین. خیلی لذت بخشه... اگه کسی با این پس مشکلی داره بگه.... امروز برای اولین بار خواهر جان تپل یه کشیده خوابوند تو دهنم. الآن باهاش قهرم. آنچنان محکم زد که از لبم خون اومد. قضیش مفصله... به خاطر مامانم زد. مامانم یه سوال ازم پرسید که عصبانیم کرد و مجبور شدم یه نه خیلی بلند و بد لحن بهش بگم. ولی کنار خواهر جان تپل بودم. اونم همچین زد تو دهنم که حرف زدن از یادم رفت. تا حالا از بابام این طوری کتک نخورده بودم. بچه که بودم اگه کار بدی می کردم بابام یه تقه می زد تو سرم و بس. مامانمم فوق فوقش یه وشکون می گرفت و خلاص. دفعه اولم بود که سیلی خوردم. بغض دارم. نترکیده هنوز. دفعه اولش بود. خیلی غصم گرفته. فکرشم نمی کردم هیچ وقت باهام این طوری کنه. بچه که بودیم خیلی باهاش دعوا می کردم. خیلی همدیگرو می زدیم ولی این یکی حسابش جداس. فرق داشت با بقیه. انگار داشت تمرین می کرد چطوری مادر باشه. ولی رو من؟ من خواهرشم. دوسش دارم. خیلی بهم بر خورده. اگه می زد تو سرم انقدر ناراحت نمی شدم که مثل این مامان بزرگا با پشت دست زد تو دهنم. از صبح بغض دارم بد جور... از صبح تو اتاقمم و بیرون نمیرم. فقط تو یه گوشه نشستم و به قول مامان بُق کردم. اومد تو اتاقم و مثلا سعی کرد از دلم در بیاره. بهم می گه بیا با هم یه قسمت supernatural ببینیم، یا اگه دوست نداری بیا عکسای Jensen ackles رو ببینیم. منم یه کلمه باهاش حرف نزدم. تمام خواهریش واسه من اینه که وقتایی که خونمونه بعد 3 ساعت میاد تو اتاقم و یه ربع رو تختم دراز می کشه و بعدم می ره، مثلا می خواد بهم بگه من خواهرتم... امروزم همین طوری بود. دراز کشیده بود و می گفت خوب آخه دکتر به من گفته صدای نا هنجار نباید به گوش بچت برسه. تو روحیش اثر می ذاره. مثلا خبر مرگ من اومد دلداریم بده، بدتر شد. توجیه رو داشتی؟ می گن به یکی زیاد بها بدی و جنبش و نداشته باشه بد می شه... این دقیقا همونه... از وقتی ازدواج کرده و از خونمون رفته، به جای این که به خاطر اشتباهش، به خاطر انتخاب بدش و یه عمر بدبخت کردن خودش، مامانم اینا کمتر تحویلش بگیرن، هی بیشتر هم می شه. حالا هم که دیگه حاملس و نمی شه جمعش کرد. آخییش... ای کاش زود تر شروع می کردم به نوشتن. تازه بغضم ترکیده. تازه اشکام داره دونه دونه از رو گونه هام می ریزه پایین. تازه صورتم خیس شده، دلم سبک شده، نفسم بالا میاد. مثل یه تیغ تو گلوم گیر کرده بود. چقدر اشک ریختن و گریه کردن خوبه. چقدر آدم و آروم می کنه. چقدر به آدم آرامش می ده. خدایا این تنها راه آرامش من و ازم نگیر. سیزن 4 supernatural هم دیدم و تموم شد. یه 22 قسمتی کامل رو تو چند هفته دیدم. تازه سیزن 5 هنوز تو بازار نیومده. هنوز پخش نشده که بیاد تو بازار. واقعا دیگه موندم چی کار کنم. انقدر قسمتای تکراری دیدم دیگه حالم داره به هم می خوره. دقیقا هم جای حساس فیلم، سیزن رو تموم می کنه و آدم رو می ذاره تو خماری که مجبور شی واسه پیدا کردن سیزن بعدیش هی بدویی. باز خدا این ژوکر و خیر بده که این سیزنشم برام جور کرد. حالا خودشم دیگه واسه دیدن سیزن 5 مونده تو خماری. ای روزگار...! شدم مثل این معتادایی که همه ی اون نوع جنسی که مصرف می کنن و می کِشن و کاملا اون ماده تموم می شه و تا وقتی که سری جدید اون ماده میاد تو بازار باید تو خماریش بمونن. تا وقتی که سیزن 5 ساخته شه باید هی غصه بخورم. فکر کنم رفت تا تابستون بعدی... آخی...! چقدر سخته. دقیقا امروز دو روزه که هیچ supernatural ــی ندارم که ببینم. از اهمین امروز استخون درد و سر دردم شروع شده. عین این معتادا هی درد سگی (دور از جون) می کشم. هی آب دماغم و می کشم بالا به مامانم ( با لهجه ی معتادا) می گم آخه مامان من یه ژره بهم مواد برسون. آخه تو چه مامانی هشتی...!؟ چه فایده ای واشه بچه ی معتادت داری؟ مامانمم تنها کاری که می تونه برام بکنه اینه که هی قرص مسکن بده و درد من و ساکت کنه. بدبخت کاری نمی تونه بکنه. اون از کجا بره واسه من supernatural گیر بیاره وقتی دیگه تموم شده؟ نه ولی بی شوخی استخون درد و سر درد بدی گرفتم. فکر کنم از علائم آنفلانزای خوکیه. از ترسم نمی رم دکتر که نگه مریض شدی. عموم هم از مکه اومده تازه و هی من ماچش کردم. فکر کنم مبتلا شدم.(خدا نکنه). از فردا میان در این وبلاگ و تخته می کنن و می گن «به علت وجود ویروس آنفلانزای خوکی روی این سایت فیلتر گذاشته شده است. لطفا برای سلامتی رایانه خود با آنتی ویروس و برای سلامتی خودتان با ماسک وارد شوید.» خنده داری می شه ها... این روزا انقدر سرگرم این سریالم که وقت دیدن فیلمای دیگه رو ندارم. دیگه وقت خارش سر هم ندارم چه برسه به فیلمای دیگه. الهی... دیشب خواب heath ledger می دیدم. اومده بود تو خوابم. کلی تو خواب با هم دعوا کردیم. یه چیزایی گفت که واقعا حق بود. یادم نیست به چه زبونی حرف می زدیم. فقط من حرفاشو می فهمیدم. انقدر واضح می فهمیدم که می تونم براتون ترجمه کنم. خوب یادمه. با بغضی که تو گلوش بود، با خشمی که تو حرفاش بود، با غصه ای که تو نگاش بود بهم می فهموند که فراموشش نکنم. البته کلی باهام حرف زد. کلی نصیحتم کرد که برگردم به دوره اش و شروع کنم به دیدن دوباره فیلماش. ولی حالا کو چراغ جادو؟ من و باش چقدر در مورد این که چه آرزویی کنم و با اون آرزوم چی کار کنم فکر کردم. ولی حالا می بینم هنوز چراغ جادو ندارم. نمی دونم.شاید هیچ وقت دستم به یکی مثل dean نرسه، شاید هیچ وقت نتونم زمان و نگه دارم، شاید هیچ وقت نتونم heath رو به دنیا بر گردونم اما شاید بتونم این دنیام و طوری بسازم که بتونم تو اون دنیا به آرزوهام برسم. نمی دونم...! احمقانه فکر نمی کنم. یه مشت آرزو رو (به قول ژوکر) چیدم کنار هم و دارم باهاشون بازی می کنم. هی بالا پایینشون می کنم. به امید این که این آرزوها یه روزی واسم آجرای اون خونه ای بشن که قراره سایش بالا سر آرزو هام باشه. اما هر چی می چینمشون هی با یه فوت یا یه نفس می ریزن پایین. یعنی انقدر سستن؟ مامانم می گه همیشه هر چی از خدا می خوای زیادشو بخواه. یعنی اینا کمن؟ نه نیستن. یه آدم شبیه dean واسه من خیلی زیاده. اصلا یارو دیوانس بیاد با من؟ نمی دونم. ای خدا...! اگه خواستی به من هر چی بدی، قربون دستت، یه ذره شبیه آرزو هام شد هم عیبی نداره. تو که از دستت بر میاد. دل این بندتم خوش حال کن. آخی... آخی... دوباره ماه رمضون شروع شد... دوباره یه عالمه کم خوابی و شب نشینی تا سحر... دوباره یه مشت سریال آبکی و مزخرف دیگه... دوباره برنامه ماه عسل... دوباره مهمون بازی و برنامه های افطاری... دوباره سفره های رنگی و پر تشریفات عزیز جون... دوباره امشب من میام خونتون فردا تو بیا... دوباره گشنگی... دوباره تشنگی... دوباره سی شب هیئت و استغفار... دوباره نماز صبای اول وقت... دوباره روزی یه جزء از قرآن و خوندن... دوباره شبای قدر و احیا... دوباره الغوث الغوث... دوباره قطع رابطه با استخر و ورزش... دوباره روزه خوری ملت و دیدن... دوباره اصرار واسه مسافرت و از زیر روزه در رفتن... دوباره کلی از این دوباره ها شروع شده تا یه ماه هم ادامه داره... دلم تنگ شده بود واسه یه کم آدم بودن. دلم تنگ شده بود واسه این که ماه رمضون بیاد و شروع کنم به آدم بودن. تصمیم گرفتن و توبه، اما بعدش باز توبه شکنی و دختر بد بودن. دوباره شروع شده این همه با حجابی و نماز خوندن اول وقت و هیئت رفتن اما بعدش...! (تأسف) دوباره شروع شده خر کاری خونه ی عزیز جون و سیرکردن شکم فک و فامیلاش... دوباره شروع شده پی گیری مصرانه ی مامانم واسه این سریالای در پیت تلویزیون احمدی نژادی... یادمه سالای قبل تا سحر بیدار می موندم. یا چت می کردم، یا تلفن حرف میزدم، یا فیلم می دیدم، آخرم وقت سحری خوردن که می شد از زور خواب نمی تونستم چیزی بخورم و همون طوری روزه می گرفتم. امسالم همونه... دقیقا همونه... همون بدبختیا... هرسال آرزو می کنم و می گم ای خدا، توفیق بده بتونم بندگیتو تو همه ی ماه ها بکنم نه فقط ماه رمضون. اما نمی شه. همیشه یا تو محرم آدمم یا تو رمضان... بعدش یادم می ره که باید آدم بمونم. انگار فقط آدم شدن و یاد گرفتم. آدم موندن و آدم بودن و بلد نیستم. فقط بلدم یه چند ماه یه بار آدم بشم و دوباره... هووووووووو...!(صدای بلند شدن هواپیما) فراموش... هنوزم میگم، خدایا توفیق بندگیت و به هممون بده... روز اول و بی سحری گرفتم، خدا بقیشو به خیر کنه...!
ولش می کردی می خواست زن و بچشم بیاره...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می خوام اعتراف کنم. آره... از حسودی دارم می ترکم. همه چیز واسه اونه، همه کار واسه اونه، همه فکرا واسه اونه... فقط بلدن واسه من خرج کنن. اونم چه خرجی؟ کلاسای آموزشی و ورزشی که خودشون دوست دارن. نه مثلا یه دست مانتو شلوار و کفشی که من دلم می خواد. همین. وگرنه تمام محبتا واسه اونه... آخه نوع برخورد بابام و باهاش ندیدین که. مثلا یه کاری داره می کنه، بابام اول کلی قربون صدقش می ره که اون کارو نکنه، بعد بی هوا ییهو سر من داد می کشه و بهم دستور می ده اون کار و من بکنم. ولی من که می دونم! تمام این کارا به خاطر اون بچس. وگر نه کسی به خودش کاری نداره. 
فکر کنم از کم توجهی شاکی بود. چند وقته دیگه نمی رم دمبال عکساش تو اینترنت و دمبال فیلماش. آخه قرار شد ژوکر عکساش و بگیره و بهم بده. تازه همه فیلماشم دیدم. تو کل عمرش بیشتر از چند تا فیلم که بازی نکرده بود. همرو دیدم. من چی کار کنم که خدا بهش مهلت نداد و نذاشت که دیگه فیلم بازی کنه؟! مگه تقصیر منه؟ من هر چیز موجودی که ازش باقی مونده رو دیدم. همه ی عکساش و دونه به دونه... همه فیلماش و ساعت به ساعت. چه شبایی تاصبح می شستم و فیلماش و می دیدم. یادمه اون روزی که داشتم فیلم patriot رو می دیدم با مامانم دعوام شد. مجبور شدم از خونه بزنم بیرون و فیلم نصفه موند. تو خیابون که بودم، همش داشتم به این فکر می کردم که عجب غلطی کردم. ای کاش می شستم تو خونه و مثل بچه های خوب فیلمم و نگاه می کردم. از طرفی هم غرورم شکسته می شد اگه بی منت کشی بر می کشتم خونه. خلاصه از فضولیش مردم. دلم می خواست اون لحظه، همون جا وسط خیابون یه قول چراغ جادو ظاهر می شد و بهم می گفت سه تا آرزو کن که منم اولیش و درخواست یه کامپیوتر می کردم که بتونم باهاش فیلم ببینم، دومیش و یه کولر می خواستم که از گرما وسط خیابون طلف نشم، سومیشَــــَــــَــم! یه عالمه بستنی خوش مزه که فاقد این جوش های زشت بد ترکیب که دکوراسیون آدم و به هم می زنه، باشه(البته اگه ماه رمضون نبود). ولی عجب خنگیَما من. چه کاریه... همون موقع می تونستم کلی آرزو بهتر بکنم. مثلا یه ساعت برنارد، بعد یهdean winchester خوشگل که دوسم داشته باشه، بعدشم این که Heath دوباره زنده شه. خوب می شد ها. اون طوری دیگه با ساعت برنارد زمان واسم می ایستاد و من می تونستم تا هر وقت که می خوام در کنار dean جیگرم بمونم و فیلمای heath رو باهاش ببینم. جالب می شد ها...


