عشق فرغونی چنده...؟!؟!
می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
وااااااااای خدای من...! امروز چه روز جالب و دوست داشتنی ای بود. امروز مامان و خواهر جان تپل راهی بازار شدن واسه خرید سیسمونی. خدای من چقدر خوش حالم. نمی دونین چه چیزایی خریدن که... راستی توروخدا دعا کنین بچمون سالم به دنیا بیاد ها... دکترا که می گن قطعاً دختره ولی از اون جایی که بابای من حس ششمش خوبه گیر داده و می گه پسره. آخه سر دختر عمومم وقتی که دکترا گفته بودن بچه پسره بابای من گیر داده بود و می گفت نه حتما دختره. آخرم دختر عموم دختر شد... با یه سیسمونی پر از ماشین و لباس پسرنه و کلی کلاه و گفش کتونی... الهی بمیرم بچه تا ۱ سال لباسای پسرارو می پوشیده. خدا کنه این یکی این جوری نشه. همون دختر بمونه. راستی اگه اسم خوشکل بلدین تورو خدا بیاین بگین. آخه هنوز بچمون اسم نداره. همه موندیم چی بذاریم اسمشو... هر کیم یه چیزی می گه. من که می گم بذارن هلیا ولی وقتی اینو می گم بابام میگه به توچه! بچه ی یکی دیگس تو می خوای واسش اسم بذاری؟ خلاصه که اگه اسمای خوشکل مشکل و قشنگ بلدین بگین. مهربون خان دیروز بهم می گه حالا که تو داری خاله می شی و احتمالا منم عمو می شم باید بریم یه چیزی بخریم به عنوان کادو ببریم واسه خواهر جان تپل و دخترش... منم گفتم آره حتما! بعدشم چیز آقا پرتمون می کنه از خونش بیرون.مخصوصا چیز آقا هم که رو زن و بچش حساس... دیگه اوم موقع فکر کنم از دار بیاویزه جفتمونو. ولی انقدر خوشم اومد از این حرفش. خیلی آدم منطقی و با شعوریه. شخصیتی داره واسه خودش این بشر... ماسک یادتون نره... می بینم که همه مشتاقین (البته منظورم با مشتاقانه) بفهمین چی شد این رابطه ی من و باجناق چیز آقا... خوب این باجناق آینده چیز آقا، اولین کسیه که من خیلی جدی روش برای آینده و علی الخصوص امر ازدواج فکر می کنم. خوب اولین نفره که خیلی جدی و مصرانه و مصمم پا جلو گذاشته. اولین قصدش از این رابطه هم شناخت درست واسه آیندس. در همین راستا 2 شنبه با هم یه قراری گذاشتیم و قرار شد که بیاد دم در خونمون دنبالم و زیر نظر مامان خانوم بریم بیرون و صحبت و از این حرفا... البته نا گفته نماند که من چقدر با مامان و خواهر جان تپل بحث و صحبت و مشورت داشتم که راضی شدن به این امر... وگر نه مامان من از این بی خیالا نیست که دخترش و بسپاره به هر کسی که طالب آشناییه. خلاصه آقای باجناق چیز آقا (مهربون خان) اومد و با هم رفتیم یه جایی مثل 2 تا آدم عاقل (البته مثلِ) نشستیم و اول از هم اجازه گرفتیم که راحت و رک صحبت کنیم. بعدشم هر دومون مشکلاتمون و گفتیم. البته اون که مشکلی نداشت. فقط من بودم که هی پشت سر هم واسش صغری، کبری می چیدم و هی سنگ جلوش می نداختم. یکی از دلایلم این بود که اون 3 سال از من بزرگتره و واسه جفتمون هنوز زوده که بخوایم در این موارد صحبت کنیم. البته اون در جواب این مسئله می گه ما تا وقتی که به شرایط مناسب برسیم رابطه ی عادی خودمون رو داریم و بیشتر با هم آشنا می شیم. که من قانع نشدم. دلیل دیگه اینه که خانواده ی ما کلا خانواده ی فرهنگی و کارمندیه... زندگیه هممونم خیلی زندگیه مرفه و راحت و فرهنگی و البته مذهبییه که زمین تا آسمون با اونا تفاوت داریم. خانواده ی اونا یه خانواده خیلی خیلی خیلی پول دار و بازاری و اینان... که اصلا شبیه ما نیستن. و من می ترسم این تفاوت ها مشکل ساز شه... در هر صورت هر چی عقلانی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این رابطه از اول اشتباه بوده و تا آخر خواهد بود. چون شاید ما مثلا 4 سال دیگه در راستای شناخت همدیگه به این نتیجه برسیم که به درد هم نمی خوریم و اون موقع با یه عالمه عشق و وابستگی ایجاد شده باید چه کار کنیم؟ آیا اون موقع می تونیم دست از همه بکشیم... بعد این که اون 4 سال رو من اسم گذاشت؟ اینا خیلی داره به مخ من فشار میاره. خیلی دارم بهشون فکر می کنم. کمک... یه ذره کمکم کنین. من خیلی بی تجربم... کمک. داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست ازبلندترين قله بالا برود. مرد : اي خدا نجاتم بده سلام سلام سلام.... اول از همه می خوام به خاطر تأخیرم معذرت خواهی کنم. نشد بیام این چند روز... بعد کلی فکر کردن به این که واسه چی دلم گرفته، به تنها نتیجه مطلوبی که رسیدم این بود که خواهر جان تپل تو تهران نیست. رفتن کیش... واسه خوش گذرونی. حالا انگار نه انگار که با هم دعوا کردیما ولی دلم واسه خودش و دخترش یه ذره شده. دلم می خواد این انتظار زود تر به پایان برسه و ههمون راحت شیم. مخصوصا خود خواهر جان تپل... اون که دیگه جونش رسیده به لبش. خسته شدیم هممون. ایشالا زود تر تموم می شه این دوران و نی نی جان تپل سالم و سر حال و خیلی تپل میاد پیشمون. تازه فهمیدم چقدر بهش(خواهر جونم) احتیاج دارم. هر چقدرم هم از دستش کینه داشته باشم. ولی باعث تمام جداییای ما شوهرشه... چیز آقا (شوهر خواهر جان تپل) با من لجه دقیقا تو این 4 سالی ازدواج کردن با هم قهر بودیم و هی اون حال من و می گیره و هی من حال اون و .... ملتم داماد دارن ما هم داریم... این داماد مامانم که نتونست واسش مث پسرش باشه، ایشالا به امید خدا داماد دومی (که شوهر بنده باشه) می تونه و می خواد که خودش و حسابی تو دل مامانم اینا جا کنه... در ضمن از الان از باجناقش بدش میاد. اونم به طرز وحشتناک... یعنی اگه این 2 تا رو بندازی جون هم یکیشون اون یکیو می کشه. آخه از الآن چیز آقا داره می گه تو این خونه یا جای منه یا جای شوهر هلیا... تازه با خواهر جان تپلم اتمام حجت کرده که سر مراسمات ازدواج هلیا نمی ذارم بری... مثل تمام نامردی های دیگه که در حق من کرده... تازه دارم فکر می کنم که اگه قرار باشه سر مراسمات من خواهر جان تپل نباشه چی می شه؟ پس تن دختر کی لباس عروس کوچولو کنیم و بندازیمش وسط که قر بده؟ حالا دارم پی می برم که چقدر خواهر نعمت خوبیه. البته اگه چیز آقا ازم نگیرتش... من و چیز آقا دعا کنین. مخصوصا حالا که داره با جناق دار می شه.... نمی دونم چی باید بخونم اشکام پایین میاد رو گونم شاید سرنوشت ما همین بود بی تو من تنها بمونم یه نگاه گرم و عاشقانه من و تو، تو اون هوای برفی گذر ثانیه های آخر یه سکوت نه صحبتی نه حرفی دلم گرفته بازم یاد روزای گذشته دارم میافتم دوست دارم هایی که من به تو می گفتم دلم گرفته دیگه نمی تونم من این جا آروم بشینم تویی برام عزیز ترینم صدای عقربه های ساعت دیگه فرصتی باقی نمونده شاید بالاخره تو رو می بینم کسی سرنوشتشو نخونده وقتی که گفتی خدا نگه دار تورو با یه لبخند جا گذاشتم اما تو نبودی تا ببینی غیر گریه چیزی نداشتم دلم گرفته بازم یاد روزای گذشته دارم میافتم دوست دارم هایی که من به تو می گفتم دلم گرفته دیگه نمی تونم من این جا آروم بشینم تویی برام عزیز ترینم دلم گرفته دلم گرفته
انقدر وسایل نی نی جان تپل خوشکله که خدا می دونه. کلی لباس نوزادی و لباس تو خونه ای و لباس مهمونی واسش خریدن. وای یه لباس عروس خریدن واسش، کلاهم داره. خدا... وقتی وسایلشو آووردن خونه ی ما می خواستم بگیرم بوسشون کنم لباسارو ولی ترسیدم... آخه به لطف دوستان و آشنایان آنفلانزای نوع X گرفتم. هی گفتم می خواین بیاین تو این وبلاگ یا ماسک بزنین یا آنتی ویروس به همراه داشته باشین که این بالاها سر هیچ کدوممون نیاد که آخرم اومد. ترسیدم دست به لباسا بزنم... ترسیدم ۱ سال دیگه بچه اون لباسارو تنش کنه یه عطسه بزنه بگن هلیا مریضش کرد اون روز...
اوپس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغازكرد ولي ازآن جا كه افتخاركار را فقط براي خود مي خواست ، تصميم گرفت تنها ازكوه بالا برود .
شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفت بود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .
درحال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه را درخود احساس مي گرفت .
همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .
اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوركمرش محكم شد.
بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود.
و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد. خدايــا كمكم كن، ناگهان صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد . ازمن چه ميخواهي ؟
صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم ؟
مرد: البته كه باوردارم .
صدا : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد !!
گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند !!
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود .
و او فقط يك متر تا زمين فاصله داشت !!!
وشما ؟ چقدر به طناب تان وابسته ايد ؟
آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟
درمورد خــدا هرگز يك چيز را فراموش نكنيد .
هرگز فكر نكنيد كه او شما را فراموش كرده .
يا تنها گذاشته .
هرگز فكر نكنيد كه اومراقب شما نيست .
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست پر توان خويش نگه داشته است .![]()


