تبليغاتX
عشق فرغونی چنده...؟!؟!

عشق فرغونی چنده...؟!؟!

می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

حرفی نیست جر انتظار...

برای ورود نی نی جان تپل...

دیگه صبرم تموم شده...

الاهی قربونت بشَـــَـــَـــَـــَـــَـــَــَــَـَــَـَـَـم......

خیلی می خوامت خاله....

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 15 توسط هلیا| |

چند روز پیش با دوستام بیرون بودم. داشت بارون میومد... از تمام سرو کلم آب می چکید. خیس بودم... پاهام یخ زده بود. تو کفشام دریاچه ای راه افتاده بود... یهو یکی از دوستای خیلی شیطونم که همیشه حظورش تو جمع باعث شادیه اومد و یه پیشنهاد خیلی جالب داد. چاله های پر آب و پیدا می کردیم و می پریدیم توش که بارونای رو زمین بپره بالا... تا کمر خیس بودیم. از تارای موهام آب می چکید. انگار با لباس رفته بودیم تو استخر... حالا تو اون گیر و دار مهربون خان زنگ زده می گه کجایی. منم که خیس (!) گوشیو گرفتم دم گوشم سوخت........ هه هه...! نمی دونین چه خوشی می گذره که...

این روزا بهترین روزای زندگیمه... همه بهم می گفتن قدر این روزا رو بدون. می ترسم وقتی برسه که دیگه کار از کار گذشته.

راستشو بخواین وقتی فکر می کنم که با وجود مهربون خان تو زندگیم مجبورم دست از این دوست بازیا و خوش گذرونیا بردارم دست و دلم شل می شه و دلم می خواد که به مهربون خان بگم بیا تمومش کنیم... ولی خوب از طرفیم می بینم این کارا که آخر و عاقبت نداره... همش خوشیای زود گذره... تازه اگه بخوام به مهربون خان بگم تموم فکر کنم باعث افسوردگی و بدبختیه یه آدم شم...

بدبختیه من اینه که اگرم خودم نخوام باهاش رابطه داشته باشم، اونه که راضی نمی شه. چون خیلی خیلی خیلی دوسم داره... متاسفانه. بابا جان شاید من به این نتیجه برسم که اصلا ما به درد ازدواج و آینده ی همدیگه نمی خوریم. شاید خانواده هامون با هم جور نباشن... آخه من اون موقع می تونم چی کار کنم. اون موقع که دیگه کار از کار گذشته... باید بهش بفهمونم که دیگه بسه... نمی شه... نمی فهمه. تا صداشو می شنوم می ترسم که بهش بگم. دل و جرأت ندارم.

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 15 توسط هلیا| |

من در این نقطه ی دور

در بلاتکلیفی

در کش و قوس خیالی جانگاه

به افق چشم بدوزم تا کی

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده براین راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15 توسط هلیا| |

باعرض پوزش وکلی معذرت و اینا دوباره اومدم و می خوام کلی خبرای خوب خوب بدم.  در کل معذرت واسه این چند روز تاخیر. این روزا که بازار و عید و شادی و عروسی داغ بود، ما هم یه عروسی دارشتیم. عروسی یه فامیل دور. خیلی دلم می خواست برم یه عروسی که خدا انداخت جلو پام. یه پسری که 36 سال تصمیم نداشت ازدواج کنه با دیدن یه دختر 26 ساله دلش لرزیده وخواست ازدواج کنه. تازه بعد این که این همه دختر از زیر دستش رد شده و هیچ کدومشون واسش هیچ جذابیتی نداشته. من نمی دونم چی تو این عروس خانوم دیده که تصمیم به ازدواج گرفته. در هر صورت هر چی دیده که به نفع ما شده. ما فقط یه شام و یه عروسی افتادیم. البته یه بدیم داشت... عروسی تو زنجان بود... 3 ساعت راهه تا اونجا...آخی...  عروسیم ساعت 3و نیم شروع می شد.  وقت نداشتیم  بریم آرایشگاه، خلاصه حسابی افتادیم تو دردسر... ولی خیلی خوش گذشت. بهترین عروسی ای بود که تو عمرم رفته بودم. عروسی خواهر جان تپل انقدر به من خوش نگذشت که تو این عروسیه حال کردم. ما فامیل داماد بودیم ولی عروس خانوم انقدر مهربون و خون گرم بود که کلی مارو تحویل گرفت. انگار 10 سال بود مارو میشناخت...! خلاصه خیلی خوش گذشت.

دلم می خواست خواهر جان تپلم میومد ولی حیف که نمی شه. حالش زیاد خوب نیست... جاش خالی بود.

خدایا تو روزای شادی و غم هیچ کس و تنها نذار... همیشه بذار یه نفر واسه آدم بمونه که آدم از تنهایی دیوانه نشه. خدایا هیچ آدمی و تنها نذار. خدایا بذار تنهایی فقط واسه خودت باشه...

راستی عیدتونم مبارک. این 8/8/88 رو به فال نیک بگیرین و از امام رضا بخواین تکلیف همه ی جوونارو معلوم کنه. مخصوصا من و مهربون خان رو...

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 16 توسط هلیا| |