<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق فرغونی چنده...؟!؟!</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/</link>
<description>می خوام عاشق بشم اما تب دنبا نمیذاره           سر راه بهشت من درخت سیب می کاره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 11:39:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نقطه ی دور...</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;من در این نقطه ی دور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;در بلاتکلیفی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;در کش و قوس خیالی جانگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;به افق چشم بدوزم تا کی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بی سبب منتظر معجزه ام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بی ثمر دیده براین راه کبود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;می روم در پی تو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;سالها آمد و رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بارها من دیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;کوچ مرغان غزل خوان چمن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;کوچ برف از دل کوهسار بلند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;کوچ هر فصلی را&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 11:39:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;باعرض پوزش وکلی معذرت و اینا دوباره اومدم و می خوام کلی خبرای خوب خوب بدم.  در کل معذرت واسه این چند روز تاخیر. این روزا که بازار و عید و شادی و عروسی داغ بود، ما هم یه عروسی دارشتیم. عروسی یه فامیل دور. خیلی دلم می خواست برم یه عروسی که خدا انداخت جلو پام. یه پسری که 36 سال تصمیم نداشت ازدواج کنه با دیدن یه دختر 26 ساله دلش لرزیده وخواست ازدواج کنه. تازه بعد این که این همه دختر از زیر دستش رد شده و هیچ کدومشون واسش هیچ جذابیتی نداشته. من نمی دونم چی تو این عروس خانوم دیده که تصمیم به ازدواج گرفته. در هر صورت هر چی دیده که به نفع ما شده. ما فقط یه شام و یه عروسی افتادیم. البته یه بدیم داشت... عروسی تو زنجان بود... 3 ساعت راهه تا اونجا...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 362px; HEIGHT: 275px&quot; border=0 hspace=0 alt=آخی... align=left src=&quot;http://ohjoy.blogs.com/my_weblog/images/elegana.jpg&quot; width=361 height=310&gt;  عروسیم ساعت 3و نیم شروع می شد.  وقت نداشتیم  بریم آرایشگاه، خلاصه حسابی افتادیم تو دردسر... ولی خیلی خوش گذشت. بهترین عروسی ای بود که تو عمرم رفته بودم. عروسی خواهر جان تپل انقدر به من خوش نگذشت که تو این عروسیه حال کردم. ما فامیل داماد بودیم ولی عروس خانوم انقدر مهربون و خون گرم بود که کلی مارو تحویل گرفت. انگار 10 سال بود مارو میشناخت...! خلاصه خیلی خوش گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم می خواست خواهر جان تپلم میومد ولی حیف که نمی شه. حالش زیاد خوب نیست... جاش خالی بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;خدایا تو روزای شادی و غم هیچ کس و تنها نذار... همیشه بذار یه نفر واسه آدم بمونه که آدم از تنهایی دیوانه نشه. خدایا هیچ آدمی و تنها نذار. خدایا بذار تنهایی فقط واسه خودت باشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;راستی عیدتونم مبارک. این 8/8/88 رو به فال نیک بگیرین و از امام رضا بخواین تکلیف همه ی جوونارو معلوم کنه. مخصوصا من و مهربون خان رو...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 12:33:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیسمونی خرون...!</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;وااااااااای خدای من...! امروز چه روز جالب و دوست داشتنی ای بود. امروز مامان و خواهر جان تپل راهی بازار شدن واسه خرید سیسمونی. خدای من چقدر خوش حالم. نمی دونین چه چیزایی خریدن که... &lt;IMG alt=&quot;ای جونم خاله.....&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.esfahanagahi.com/tools/picture/20082211-21-211untitled.bmp&quot; align=left border=0&gt;انقدر وسایل نی نی جان تپل خوشکله که خدا می دونه. کلی لباس نوزادی و لباس تو خونه ای و لباس مهمونی واسش خریدن. وای یه لباس عروس خریدن واسش، کلاهم داره. خدا... وقتی وسایلشو آووردن خونه ی ما می خواستم بگیرم بوسشون کنم لباسارو ولی ترسیدم... آخه به لطف دوستان و آشنایان آنفلانزای نوع X گرفتم. هی گفتم می خواین بیاین تو این وبلاگ یا ماسک بزنین یا آنتی ویروس به همراه داشته باشین که این بالاها سر هیچ کدوممون نیاد که آخرم اومد. ترسیدم دست به لباسا بزنم... ترسیدم ۱ سال دیگه بچه اون لباسارو تنش کنه یه عطسه بزنه بگن هلیا مریضش کرد اون روز...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;راستی توروخدا دعا کنین بچمون سالم به دنیا بیاد ها... دکترا که می گن قطعاً دختره ولی از اون جایی که بابای من حس ششمش خوبه گیر داده و می گه پسره. آخه سر دختر عمومم وقتی که دکترا گفته بودن بچه پسره بابای من گیر داده بود و می گفت نه حتما دختره. آخرم دختر عموم دختر شد... با یه سیسمونی پر از ماشین و لباس پسرنه و کلی کلاه و گفش کتونی... الهی بمیرم بچه تا ۱ سال لباسای پسرارو می پوشیده. خدا کنه این یکی این جوری نشه. همون دختر بمونه. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;راستی اگه اسم خوشکل بلدین تورو خدا بیاین بگین. آخه هنوز بچمون اسم نداره. همه موندیم چی بذاریم اسمشو... هر کیم یه چیزی می گه. من که می گم بذارن هلیا ولی وقتی اینو می گم بابام میگه به توچه! بچه ی یکی دیگس تو می خوای واسش اسم بذاری؟ خلاصه که اگه اسمای خوشکل مشکل و قشنگ بلدین بگین. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;مهربون خان دیروز بهم می گه حالا که تو داری خاله می شی و احتمالا منم عمو می شم باید بریم یه چیزی بخریم به عنوان کادو ببریم واسه خواهر جان تپل و دخترش... منم گفتم آره حتما! بعدشم چیز آقا پرتمون می کنه از خونش بیرون.مخصوصا چیز آقا هم که رو زن و بچش حساس... دیگه اوم موقع فکر کنم از دار بیاویزه جفتمونو. ولی انقدر خوشم اومد از این حرفش. خیلی آدم منطقی و با شعوریه. شخصیتی داره واسه خودش این بشر... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;ماسک یادتون نره...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرای تازه....</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;می بینم که همه مشتاقین (البته منظورم با مشتاقانه) بفهمین چی شد این رابطه ی من و باجناق چیز آقا... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;خوب این باجناق آینده چیز آقا، اولین کسیه که من خیلی جدی روش برای آینده و علی الخصوص امر ازدواج فکر می کنم. خوب اولین نفره که خیلی جدی و مصرانه و مصمم پا جلو گذاشته. اولین قصدش از این رابطه هم شناخت درست واسه آیندس. در همین راستا 2 شنبه با هم یه قراری گذاشتیم و قرار شد که بیاد دم در خونمون دنبالم و زیر نظر مامان خانوم بریم بیرون و صحبت و از این حرفا... البته نا گفته نماند که من چقدر با مامان و خواهر جان تپل بحث و صحبت و مشورت داشتم که راضی شدن به این امر... وگر نه مامان من از این بی خیالا نیست که دخترش و بسپاره به هر کسی که طالب آشناییه. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;خلاصه آقای باجناق چیز آقا (مهربون خان) اومد و با هم رفتیم یه جایی مثل 2 تا آدم عاقل (البته مثلِ) نشستیم و اول از هم اجازه گرفتیم که راحت و رک صحبت کنیم. بعدشم هر دومون مشکلاتمون و گفتیم. البته اون که مشکلی نداشت. فقط من بودم که هی پشت سر هم واسش صغری، کبری می چیدم و هی سنگ جلوش می نداختم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;یکی از دلایلم این بود که اون 3 سال از من بزرگتره و واسه جفتمون هنوز زوده که بخوایم در این موارد صحبت کنیم. البته اون در جواب این مسئله می گه ما تا وقتی که به شرایط مناسب برسیم رابطه ی عادی خودمون رو داریم و بیشتر با هم آشنا می شیم. که من قانع نشدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلیل دیگه اینه که خانواده ی ما کلا خانواده ی فرهنگی و کارمندیه... زندگیه هممونم خیلی زندگیه مرفه و راحت و فرهنگی و البته مذهبییه که زمین تا آسمون با اونا تفاوت داریم. خانواده ی اونا یه خانواده خیلی خیلی خیلی پول دار و بازاری و اینان... که اصلا شبیه ما نیستن. و من می ترسم این تفاوت ها مشکل ساز شه... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;در هر صورت هر چی عقلانی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این رابطه از اول اشتباه بوده و تا آخر خواهد بود. چون شاید ما مثلا 4 سال دیگه در راستای شناخت همدیگه به این نتیجه برسیم که به درد هم نمی خوریم و اون موقع با یه عالمه عشق و وابستگی ایجاد شده باید چه کار کنیم؟ آیا اون موقع می تونیم دست از همه بکشیم... بعد این که اون 4  سال رو من اسم گذاشت؟ اینا خیلی داره به مخ من فشار میاره. خیلی دارم بهشون فکر می کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;کمک... یه ذره کمکم کنین. من خیلی بی تجربم... کمک.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;      &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:36:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید و شاید ها...</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست ازبلندترين قله بالا برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;اوپس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغازكرد ولي ازآن جا كه افتخاركار را فقط براي خود مي خواست ، تصميم گرفت تنها ازكوه بالا برود . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفت بود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;درحال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه را درخود احساس مي گرفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوركمرش محكم شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد. خدايــا كمكم كن، ناگهان صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد . ازمن چه ميخواهي ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;مرد : اي خدا نجاتم بده &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد: البته كه باوردارم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدا : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد !!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند !!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و او فقط يك متر تا زمين فاصله داشت !!! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وشما ؟ چقدر به طناب تان وابسته ايد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درمورد خــدا هرگز يك چيز را فراموش نكنيد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرگز فكر نكنيد كه او شما را فراموش كرده .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا تنها گذاشته .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرگز فكر نكنيد كه اومراقب شما نيست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست پر توان خويش نگه داشته است .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 08:14:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصلاحات روابط</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;سلام سلام سلام.... اول از همه می خوام به خاطر تأخیرم معذرت خواهی کنم. نشد بیام این چند روز...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بعد کلی فکر کردن به این که واسه چی دلم گرفته، به تنها نتیجه مطلوبی که رسیدم این بود که خواهر جان تپل تو تهران نیست. رفتن کیش... واسه خوش گذرونی. حالا انگار نه انگار که با هم دعوا کردیما ولی دلم واسه خودش و دخترش یه ذره شده. دلم می خواد این انتظار زود تر به پایان برسه و ههمون راحت شیم. مخصوصا خود خواهر جان تپل... اون که دیگه جونش رسیده به لبش. خسته شدیم هممون. ایشالا زود تر تموم می شه این دوران و نی نی جان تپل سالم و سر حال و خیلی تپل میاد پیشمون. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;تازه فهمیدم چقدر بهش(خواهر جونم) احتیاج دارم. هر چقدرم هم از دستش کینه داشته باشم. ولی باعث تمام جداییای ما شوهرشه... چیز آقا (شوهر خواهر جان تپل) با من لجه دقیقا تو این 4 سالی ازدواج کردن با هم قهر بودیم و هی اون حال من و می گیره و هی من حال اون و .... ملتم داماد دارن ما هم داریم... این داماد مامانم که نتونست واسش مث پسرش باشه، ایشالا به امید خدا داماد دومی (که شوهر بنده باشه) می تونه و می خواد که خودش و حسابی تو دل مامانم اینا جا کنه... در ضمن از الان از باجناقش بدش میاد. اونم به طرز وحشتناک... یعنی اگه این 2 تا رو بندازی جون هم یکیشون اون یکیو می کشه. آخه از الآن چیز آقا داره می گه تو این خونه یا جای منه یا جای شوهر هلیا... تازه با خواهر جان تپلم اتمام حجت کرده که سر مراسمات ازدواج هلیا نمی ذارم بری... مثل تمام نامردی های دیگه که در حق من کرده... تازه دارم فکر می کنم که اگه قرار باشه سر مراسمات من خواهر جان تپل نباشه چی می شه؟ پس تن دختر کی لباس عروس کوچولو کنیم و بندازیمش وسط که قر بده؟ حالا دارم پی می برم که چقدر خواهر نعمت خوبیه. البته اگه چیز آقا ازم نگیرتش...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; من و چیز آقا دعا کنین. مخصوصا حالا که داره با جناق دار می شه....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته...</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;نمی دونم چی باید بخونم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;اشکام پایین میاد رو گونم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;شاید سرنوشت ما همین بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بی تو من تنها بمونم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;یه نگاه گرم و عاشقانه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;من و تو، تو اون هوای برفی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;گذر ثانیه های آخر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;یه سکوت نه صحبتی نه حرفی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بازم یاد روزای گذشته دارم میافتم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دوست دارم هایی که من به تو می گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دیگه نمی تونم من این جا آروم بشینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;تویی برام عزیز ترینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;صدای عقربه های ساعت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دیگه فرصتی باقی نمونده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;شاید بالاخره تو رو می بینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;کسی سرنوشتشو نخونده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;وقتی که گفتی خدا نگه دار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;تورو با یه لبخند جا گذاشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;اما تو نبودی تا ببینی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;غیر گریه چیزی نداشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;بازم یاد روزای گذشته دارم میافتم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دوست دارم هایی که من به تو می گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دیگه نمی تونم من این جا آروم بشینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;تویی برام عزیز ترینم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;دلم گرفته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 12:21:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزای شیرین مدرسه</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;باز دوباره باید یه عالمه سلام ریز و درشت بدیم به این فصل نو رسیده و ماه اولش که اسمش واسه بعضیا یادآور خاطراتیه که حتی از مرورشم خوششون نمیاد. اما بعضیا هم خاطره ها دارن از این ماه مهر و مدرسه رفتنا... وای چه حالی دارن کلاس اولیا...!؟ خیلیاشون خوش حالن واسه تجربه ی جدیدشون و خیلیا هم نمی خوان از بغل مامانه تکون بخورن... کی می دونه تو دل کی چی می گذره این روزا... دختر عمو کوچولوام (نگین) هم امسال کلاس اولیه. ولی از اون جاییی که روابط اجتماعیش خیلی بالاست هیچ مشکلی نداره و داره مشتاقانه از ماه مهر استقبال می کنه و روز شماری روزایی که موند رو می کنه. امروز جشن شکوفه هاش بود. نمی دونم باید زنگ بزنم ببینم چی کارا کردن... من که قشنگ تمام طول دبستانم رو یادمه. کلاس اول که بودم بهترین شاگرد کلاس بودم و هی معلممون من و می کرد نماینده (به قول همون موقع ها مُبصِر). کلی هم بچه های کلاس با من بد بودن. ای خدا! چه روزگاری... حالا دیگه نزدیک شوهر کردنمونه. مثل برق می گذره. تو یه چشم به هم زدن دیدم تموم شد. نگین خیلی خوش حاله و داره بال بال می زنه. پیش خودم می گم وقتی برسی اول دبیرستان ازت حالت رو می پرسم. وقتی رسیدی به دوره ی انتخاب رشته و دل نگرونیاش بهت می گم مدرسه چیه... &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;روزای انتخاب رشته من با بدبختی گذشت. سه ماه آخر اول دبیرستان رو اشک می ریختم و دو دل بودم که چه خاکی به سرم کنم. منم از اون بچه های بد درس و تنبل ولی باهوش بودم. درس نمی خوندم ولی هیچ وقت نمره بد نمی گرفتم. یادم نمیره اون روزا رو...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;راستی خواهر جان تپل رفت دکتر و معلوم شد که بچش دختره... حالا دیگه خیال هممون راحته. خیلی از سر در گمی در اومدیم. حالا راحت می تونم هر چی دلم می خواد واسش بخرم. کلی برنامه دارم... دکتر به خواهر جان تپل گفته اگه قرار باشه هی همین جوری چاق و تپل شی که نمی شه. باید برنج و از برنامه غذاییش حذف کنه. آخی...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:58:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من چه کنندی؟</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;می خواستم امروز را، فقط همین امروز را بر خود غم و غصه ای فرود نیاوردَندی و خود را اسیر دست غم عالم نکردَندی. اما با شنیدن این که آقای واو (پسر عموی گرامیَم) در بیمارستان هستَندی و یک جایشان (که من از گفتن آن پرهیز می کنَندَندی) را عمل کردَندی و به شدت در شرایط بدی به سر می بردَندی، غم عالم برمن فرود آمدَندی. این بیماری وی که موجبات معافی ایشان را از خدمت شریف سربازی در این دولت... را فراهم نمود بودَندی، بالاخره برایش دردسر ایجاد کردَندی و او را روانه بیمارستان نمودَندی. ما نیز تصمیم گرفتیمَندی که برای عیادت از وی سری به خانشان زَدَندی و خوش حالی وی را بر خود خریدَندی. اما با دیدن ایشان که حتی نمی توانستَندی راه برودَندی و یک بیجامه راه راه سفید، اّبی نیز بر تن داشتندی (که به عمرم ایشان را با این شکل و شمالات ندیده بودم)، خیلی ناراحت شدَندی. آقای واو که همیشه مارا شاد می نمودَندی و هیچ کس حتی پاشا دوست صمیمی اش ناراحتی وی را ندیده بودَندی، در شرایط بدی به سر می بردَندی و از درد بر خود می پیچیدَندی. من در ابتدا و در جلوی چشمان شهلای مادران و پدرانمان چیزی بر روی مبارک خود و ایشان نیاوردَمَندی اما به محض ورود به خانه بغضم شکستَندی و در حدود 2 ساعت نزد بالشت زرد و تنهایم اشک ریختَندی. تا حال به این که چقدر بر آقای واو علاقه داشتَنی فکر نکرده بودَندی و هیچ وقت نمی دانستَندی که آقای واو نیز می تواندَندی مورد خوبی برای فکر کردن بودَندی. تازه فهمیدَندی که من بر ایشان چقدر نگران بودَندی. البته لازم به ذکر اَستَندی که وی هیچ گونه نظر و فکری به من و تمامی دختر های فامیل نداشتَندی و خیلی آقای واو محجوبی هستَندی. تا به حال هیچ وقت ایشان را بدون لبخند ندیده بودَندی و نمی دانستَمَندی که وی با حالت پریشانی و اصطراب چه شکلی بودَندی اما امروز بر چشم هایم ثابت کردمَندی که ایشان برازنده ی خنده های گرمشان هستَندی، زیرا بدون لبخند چَنی زشت بودَندی. در ابتدا از این که جز یک آب میوه نا قابل نتوانستَمَندی چیزی بر ایشان اهدا کنَندی نارحت بودَمَندی، و خیلی غصه داشتَندی که چه کُنَمَندی. اما وقتی به یاد مادر آقای واو افتادَندی که می گفتَندی: «من نه از فامیل دختر می گیرم و نه به فامیل دختر می دم» از فکر آقای واو بیرون آمدَندی و خود را آماده ی یک ضد حال درست و حسابی می کردَمَندی. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;خداوندی...! موجبات مسرت و بهبود آقای واو را فراهم آوَرَندی و دلی شاد بر ما دهَندی تا آقای واو را روحیه دار کننَدی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 18:37:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمون کوچولو...</title>
<link>http://funbaby.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;عجب روزایی شده این روزای بلند و سخت ماه رمضون. عجب روزی بود امروز... یه جورایی خیلی با خودم حال کردم، به خودم اعتماد کردم (برای اولین بار)، از خودم ممنونم... (اُ اُ اُ اُ ... چه از خود راضی...! ) از اون جایی که تو خانواده ی ما من تنها روزه گیر هستم و مامانم بنا بر فرموده ی پزشک به علت داشتن دیسک کمر و کم خونی شدید قرص می خوره و پدرم به علت زخم معده در بستر بیماری هست، نمی توانند روزه بگیرند و منم مجبورم مثل غاغ تنها پاشم واسه خودم سحری درست کنم. اولا تنبلیم میومد. بیشتر از همه کم خوابی اذیتم می کرد ولی امروز قشنگ واسه خودم ساعت 4و ربع پا شدم و غذام و داغ کردم و چاییم رو دم کردم و یه سفره ی رنگی و پر مخلفات واسه خودم چیدم. اصلا خودم حال کرده بودم. باورم نمی شد این منم که دارم این کارا رو می کنم. تازه تلویزیونم می دیدم و دعای سحرم خوندم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;خلاصه بعد نماز اومدم برم بخوابم که دیدم اصلا خواب به چشم ندارم. نمی دونین بعد سحری نت رفتن چه حالی می ده. خلوت، سکوت، عالی...! ساعت 6 شد و دیدم وای... هنوز مامانم اینارو واسه نماز بیدار نکردم. اومدم برم تواتاقم دیدم دم در اتاق یه موجود سیاه گُندِه ی زشت بد ترکیب رو زمینه... همینمون مونده بود آقا سوسکه نصفه شبی، با زبون روزه بیاد تو لباسای من... وقتی بابام نمازش تموم شد دید دختر گُنده بَکِش عین بچه ها از ترس سوسک خیز گرفته رو اُپن آشپزخونه و چشمش به سوسکس که فرار نکنه. بعد که بابا با یاری خداوند اقای سوسک رو روانه ی کوچه و راه کرد منم یه کم آرامش گرفتم. حالا من نمی دونم سوسک از کجا اتاق من و پیدا کرده بود. ما تو دستشوییمونم سوسک نداشتیم. این جناب از کجا اومده بود، خدا عالمه. حالا با اون قیافه ی نِکبَتِش فکر کرده من بی سر و صاحابم. مرتیکه ی زشت بی ناموس، شبیه خرما بود. اَ اَ اَ اَ ی....!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;ولش می کردی می خواست زن و بچشم بیاره...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.miadgah.org/pic/files/i0yaltpgglqaqm7d31mn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;راستی قرآن خوندن و اینترنت رفتن و بعد سحری حتماً امتحان کنین. خیلی لذت بخشه...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;اگه کسی با این پس مشکلی داره بگه....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 22:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=funbaby&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>funbaby</dc:creator>
<guid>http://funbaby.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
